صفحه اصلی

آرشیو مقاله ها

آرشیو اخبار

همکاری با ما

تماس با ما
 
عنوان خبر
 
  
 
سامانه جمع آوری خودکار تجهیزات IT
افرنگ نیوز مجله زندگی
ماشین ایرانی
elham_fitnees_cool
فروشگاه رایکا
فروشگاه رایکا
هر روز صبح جدیدترین اخبار در افرنگ نیوز کلیک کنید ...
A.A.C/ فمينيسم، دروغ شرافتمندانه
تعداد بازدید : 108
 
  

(نسخه‌اي از اين مقاله در بهار سال 1995 در مجله فري اينکوئري(free Inquiry

 Mayazine)منتشر شد. بخش جديدي در ژوئن سال 1996 به آن اضافه گرديد. در آوريل 1997 نيز اصلاحات جزيي در آن صورت گرفت.

 

افلاطون در جمهوري مي‌گويد، به منظور ساخت آرمان‌شهري ((utopia مناسب، صرف نظر از آنچه هومر و ديگر نويسندگان درباره‌ خدايان نوشته‌اند، لازم است آنان را با فضيلت ترسيم کنيم. از اين رو سانسور و فريبکاري لازمه‌ القاي فضيلت تلقي مي‌شد، "در موارد مشخصي، دروغ در کلمات مفيد است و نفرت انگيز نيست."[1] اين گفته، تحت عنوان "دروغ شرافتمندانه‌" افلاطون شناخته شده است. در عصر حاضر، مدعي ديگري براي ساخت آرمان شهر، تقريباً بدون توجه، اين دروغ شرافتمندانه را براي تعقيب اهدافش اتخاذ كرد و در حالي از سانسور و فريب بهره گرفت که هنوز تا حدي رايحه‌ شرافت اخلاقي را به همراه داشت. و آن عبارت بود از جنبش فمينيسم با مشي درست سياسي[2] که نوعاً بي‌چون ‌و‌ چرا در دانشگاه و حکومت، فرمانروايي مي‌کند.

جهاني كه مكتب فمينيستي معاصر ترسيم مي‌كند، جهان عجيبي است. از تاريخي سخن مي‌گويد، که با آنچه درگروه‌هاي تاريخ دانشگاه‌ها، تدريس مي‌شود، مغايرت دارد.  ديدگاهي را علمي مي‌خواند كه فقط به طور گزينشي، آموزه‌هاي گروه‌هاي علوم را اتخاذ مي‌كند و رويکردي متناقض و غيرليبرال به اخلاق است که در آن درستي يک عمل تا حد زيادي به فاعل آن بستگي دارد. جهان‌بيني ارائه شده در فمينيسم معاصر، شباهت زيادي به فرد شعبده باز دارد که مي‌تواند در برنامه تحسين برانگيزي تردستي كند، به شرط آنكه از زاويه خاصي به برنامه او نگاه كنيد و هيچ تلاشي براي بررسي دقيق كارش صورت نگيرد. در حقيقت نمي‌‌توان به راحتي اين ترديد را از بين برد که دليل اصرار هميشگي فمينيست‌ها بر وجود دپارتمان‌ جداگانه‌اي براي برنامه "مطالعات زنان"، اين است که مطالب آن‌ها اگر مانند تاريخ، فلسفه، يا علم، تدريس مي‌شد، مورد بازبيني دقيق و بررسي نقادانه قرار مي‌گرفت؛ در حاليكه آن‌ها بايد از اين بازبيني نقادانه، معاف باشند.

 

فمينيست‌ها عمدتاً با اين فريب‌ها در امان مانده‌اند؛ زيرا تلقين وسيع و بسيار موفق مقصد بودن مردان(male guit)، به فمينيست‌ها اجازه مي‌دهد ادعا کنند هر‌گونه بررسي نقادانه‌ ادعاهاي مشکوک‌شان "سرزنش قرباني" محسوب مي‌شود. علاوه بر اين، احساسات جوانمردانه باعث مي‌شود اکثر مردان احساس کنند "حمله به زنان" به يك نحوي ناعادلانه است، حتي اگر همين زنان، مهملات عجيب و غريبي را در جريان انتقاد شديد از مردان، بر زبان جاري كنند.[3] نتيجه اين بوده که جمع وسيعي از افراد تحصيل‌كرده، حقيقت، نيمه حقيقت و حتي خلاف حقيقت را بي‌چون و چرا پذيرفته‌اند. در حكومت آرمان شهري افلاطون، فرمانروايان از حق انحصاري دروغ گفتن برخوردارند؛ فمينيست‌هاي دانشگاهي دوره مدرن، با اعمال مقدراتي در زمينه «كلام خصمانه» در محيط دانشگاه (در برخي موارد پرسش در زمينه دكترين فمينيسم «كلام خصمانه» تلقي شده است)، درصدد دستيابي به همين امتياز هستند.

يکي از بارزترين مهملاتي که تحت عنوان تاريخ زنان تدريس مي‌شود، مربوط به دوراني است كه آن را دوران «الهه ساده»[4](Idyllic goddess) مي‌نامند؛ معروف‌ترين طرفداران آن ماريجا گيمبوتاس(Marija Gimbutas) و رين آيزلر(Riane Eister) فقيد هستند و شمار زيادي مقالات و کتاب‌هاي غير نقادانه و هيجاني هم پيرامون آن به وفور منتشر شده است. اين دوران، حاوي چرخش جديدي به موضوع "مادر سالاري هاي باستاني" (ancient matriarchy) است که مدت‌هاي طولاني بين مارکسيست‌ها و فمينيست‌ها مورد بحث بوده است. فمينيست‌ها اغلب با لحن تمسخر‌آميزي از چند هزار سال گذشته كه دوره‌ "ظهور پدرسالاري" بوده، صحبت مي‌کنند و قصد دارند تصوري کاملاً ساختگي را بيافرينند که روزگاري تمامي امور به گونه ديگري بوده است.

 

گيمبوتاس، که استاد مطالعات هندو اروپايي دانشگاه کاليفرنيا در لوس آنجلس بود، ادعا مي‌کرد، اروپاي نوسنگي(Neolithic Europe) قبل از آنكه در بيش از چهار هزار سال پيش، مورد تاخت و تاز مهاجمان ددمنش و مرد سالار هند و اروپايي واقع شود، از جامعه‌اي آرام، مساوات طلب (egalitarian society)  و توأم با برابري جنسيت؛ اما زن – محور (Women-Centered Society) بهره‌مند بوده است. او اين ايده را در چندين کتاب حجيم و داراي تصاوير زيبا، مطرح و به ترسيم الهه جهاني فرضي اين دوره پرداخته است. نوعاً همه همکاران حرفه‌اي گيمبوتاس، پندارهاي "الهه ساده" او را ناديده مي‌گيرند و معمولاً مي‌گويند"گيمبوتاس، زياده روي کرده است" يا "اوه خدايا، ماريجا دوباره شروع کرد".[5] طرفداران نظريه‌ تاريخي الهه‌ ساده‌ تاريخ، صورت ديگري از افسانه‌ "بهشت گمشده" را مي‌آموزند. در اين روايت جديد، نژاد بشر  به خاطر گناهان مردان، نه زنان، طرد مي‌شود؛ در روايت سفر پيدايش، ممکن است زن ابتدا گناه کرده باشد ولي هر دو مرتکب جرم شدند. توجه کنيد که در قصه‌ فمينيستي، مردان به تنهايي مسئول شر، و زنان نماينده‌ هر خوبي هستند. اين نظر که بارها و بارها در تفکر فمينيستي با آن مواجه مي‌شويم، به وضوح حاكي از برتري اخلاقي زنان است. فمينيست‌هاي ديگري مدعي يافتن جوامع جنسيت- معکوس يا جنسيت- برابر، در ديگر مکان‌هاي همواره دست نيافتني هستند. مادر سالاري‌هاي ادعا شده، مثل رويدادهاي غير مستند درباره‌ قدرت‌هاي فوق طبيعي (psychic power)، "اثر کمرويي"[6] را نشان مي‌دهند و هرگز نمي‌توان آن‌ها را به طور مستقيم مشاهده كرد. برخي‌ها ادعا مي‌كنند در زمان حاضر و در نقطه‌اي دوردست در آفريقا، آسيا، ماداگاسکار يا هر جاي ديگر «مادرسالاري» وجود دارد، اما وقتي بر اثبات آن پافشاري مي‌شود، همواره هيچ جايي وجود ندارد. تازه‌ترين نمونه يافت شده از "جامعه غير پدر سالاري" در نقطه‌اي دوردست در جزيره واناتيناي (vanatinai Island) نزديک پاپوآي گينه‌ نو بوده است.[7] ؛اما در بررسي دقيق معلوم شد گر چه گاهي برخي از زنان در آن‌جا بسيار قدرتمند هستند، اما اکثريت  آنان زير نفوذ مردان هستند (دقيقاً همانند جامعه ما).

بعضي مردم به سادگي جوامع موجود "مادر تباري" Matrilineal) ) يا "مادر مکاني" Matriloca))  (به ترتيب به معناي اولويت نقش مادر در ميراث‌بري از دارايي يا در تعيين محل سکونت) را با جوامع غير موجود "مادر سالاري" (تحت فرمانروايي زنان) اشتباه مي‌گيرند. در جامعه‌ مادر تبار يا مادر مکان، زن نوعاً تحت نفوذ بستگان مرد مادرش، قرار مي‌گيرد،‌ نه بستگان شوهرش. النور ليکاک، انسان‌شناس فقيد که يک فمينيست و مارکسيست بود، جامعه‌ ظاهراً جنسيت- برابر قرن هفدهمي مونتاگنه-ناسکاپيMontagnais-Naskapi))  در کبک را مثال زده گفته وضعيت جنسيت برابرش توسط مبلغان اوليه مسيحي به ثبت رسيده است از قرار معلوم قبل از آنكه آمريکايي‌هاي بومي به واسطه استعمار و ستم غرب به شكل حكومت پدرسالار فعلي‌شان درآمده و به انحراف کشانده شوند[8] اين جامعه وجود داشته است؛ اما ادعاي ليکاک کاملاً بي‌اساس و مستلزم حذف گزينشي جملاتي از اين قبيل است که "هرگز نشنيدم زنان از اينكه  به مهماني دعوت نمي‌شوند يا مردان تکه‌هاي خوب غذا را مي‌خورند يا اينكه زنان مجبورند دايم کار کنند، شكايتي داشته باشند"،[9]  در حالي‌که جمله‌ ديگري از همان پاراگراف ذکر مي‌شود!

 

ديگر دانشمندان فمينيست يا از روي بي‌دقتي يا به خاطر فريب دادن،  تصوير غلطي از توصيف نسبتاً مزورانه مارگارت ميد Margaret Mead)) از مردان چمبولي Tchambuli)) با عنوان "ضعيف و وارفته" Effete)) ارائه مي‌دهند و مي‌گويند اين توصيف بيانگر جامعه‌اي است که در آن نقش‌هاي معمول زن و مرد برعکس شده‌ است و بدين ترتيب به سادگي از اين حقيقت چشم پوشي مي‌كنند که مردان چمبولي در واقع شكارچي سر، بودند و سرهاي بريده‌ دشمنان را به عنوان نشان افتخار نگه مي‌داشتند. چنين جنگجويان بيرحمي را "زن صفت" ناميدن، استفاده‌ نادرست از اين کلمه است. خود ميد، بارها تأكيد كرده که هرگز جامعه‌اي با نقش جنسي معکوس نيافته است. اما استيون گلدبرگ (steren Goidbery) جامعه‌شناس، دريافت که از مجموع 38 کتاب جديد مقدمات جامعه‌شناسي، 36 كتاب کشف مفروض ميد، درباره‌ "نقش-معکوس" در چمبولي را به منزله "اثبات" اين موضوع آورده‌اند که نقش‌هاي جنسي به واسطه محيط تعيين مي‌شوند.[10] اين‌ها دروغ‌هايي هستند که امروز با نام متظاهرانه فمينيسم به خورد دانشجويان مي‌دهند. حقيقت تلخ اين است که کل تاريخچه نژاد بشر، از زمان حاضر تا نخستين متون مکتوب، ثبت بي‌وقفه "مردسالاري" است، به احتمال قوي حداقل تا آن‌جا که به قديمي‌ترين نياکان اوليه ما باز مي‌گردد (چون جامعه شامپانزه‌ها، سلطه‌ شديد مردانه را نشان مي‌دهد). در هر جامعه‌ بشري، بدون استثنا مسئوليت رهبري با مرد و پرورش کودکان با زن، پيوند خورده است.

کساني که مي‌گويند"جامعه پذيري"  (socialization)بايد نقش‌هاي جنسي را به نوعي تبيين نمايد، قادر به توضيح اين مطلب نيستند كه چرا جامعه‌پذيري هميشه در يك جهت واحد حركت مي‌كند، در حالي‌که بنا بر فرضيات آن‌ها بايستي به طور تصادفي عمل کند تا ملغمه‌اي از مادر‌سالاري‌ها حاصل شود که پدرسالاري‌ها در جاي‌جاي آن قرار گرفته است. چرا هر جامعه‌اي، بدون استثنا مردان را براي رهبري و زنان را براي امور داخل خانه جامعه‌پذير مي‌کند؟ چرا برعکس نيست؟

بر اين اساس، تبيين صرفاً محيط‌گرا،سير قهقرايي بي‌پاياني مي‌يابد و خود فرض يك علت بي‌دليل واقع مي‌شود و آن اينكه: گفته مي‌شود سلطه‌ مذكر که در هر جامعه‌اي شاهد آن هستيم، در اثر "جامعه پذيري" ايجاد مي‌شود، اما خود اين جامعه پذيري که هميشه منجر به رهبري مذكر مي‌شود هيچ علتي ندارد و به نوعي "هميشه وجود داشته است". استيون گلدبرگ، به نحو قانع کننده‌اي استدلال مي‌کند که ادعاي معروف "جامعه پذيري" براي تبيين نقش‌هاي جنسي، عليت وارونه را مي‌رساند. او مي‌نويسد اشتباه نظريه‌پردازان فمينيست " اين است كه محيط اجتماعي را يک متغير مستقل مي‌دانند و به همين جهت در تبيين اين مسئله ناکام مي‌مانند که چرا محيط اجتماعي هميشه با محدويت‌هاي مقرر از سوي عوامل فيزيولوژيكي مطابقت مي‌يابد و جهت هماهنگ با آن‌ها را در پيش مي‌گيرد (يعني محيط هرگز به عنوان وزنه‌ تعادل، مناسب عمل نمي‌کند تا جامعه قادر باشد از سلسله مراتب سلطه‌ مذكر اجتناب جويد)".[11] به عبارت ديگر، اين ادعاي فمينيستي درست نيست که جوامع، نقش‌هاي جنسي دلخواه را مي‌سازند و سپس براي توجيه هنجارهاي جامعه يك سري مفاهيم شبه علمي در مورد تفاوت‌هاي بيولوژيکي ميان زن و مرد ارائه مي‌دهند، بلکه جوامع الگوهاي رفتاري را که به نظر مي‌رسد از نظر بيولوژيكي اجتناب ناپذير است مشاهده مي‌كند و سپس مي‌كوشند زنان و مردان را در قالب نقش‌هايي كه انتظار مي‌رود قادر به ايفاي آنها باشند جامعه‌پذير مي‌كند. از اين رو بنا به گفته  گلدبرگ، "جامعه پذيري" به گونه‌اي كه عموماً فرض مي‌شود، مستقل نيست؛ بلكه متغيري وابسته است.

اگر نقش‌هاي جنسي، واقعاًٌ ساختارهاي دلخواه جامعه باشند و براي حفظ «جايگاه» زنان ايجاد شده باشند،  چرا به افرادي كه مي‌خواهند تغيير جنسيت دهند (transsexual) – يعني كساني كه تابه‌حال، بسياري از خصوصيات جنس مخالف را از خود نشان داده‌اند؛ قبل از هر گونه عمل جراحي و جداي از آن بايد هورمون‌هاي جنس مخالف را بدهند تا قادر باشند به خوبي با نقش جنسي جديدشان سازگار شوند؟ هميشه گزارش مي‌شود که اين هورمون‌هاي مردانه يا زنانه داراي مشخصه‌هاي عميق تغيير خلق هستند. براي مثال، در فيلم مستند مکس  (Max)به كارگرداني مونيكاترونت (Monika Treut)، كه يك همجنس گراست، زني که قصد تغيير جنسيت دارد پيش از جراحي در مورد آثار عميقي كه بر اثر استفاده از هورمون‌هاي مردانه در طول دوره‌ درمان تجربه كرده، صحبت مي‌کند. وي مي‌گويد که سطح انرژي‌ او، مانند ميل جنسي‌اش، ناگهان به نحو شگفت‌انگيزي افزايش يافت، روحيات او به شدت تحت تأثير قرار گرفته، و ديگر نمي‌‌تواند به اندازه قبل و به همان راحتي گريه كند.اين آثار تنها يك واكنش نيستند؛ بلكه هنجار محسوب مي‌شوند و در حقيقت همان دليل منطقي براي درمان به شمار مي‌آيند؛ يعني براي ايجاد رفتاري که واقعاً زنانه يا مردانه تلقي مي‌شود، لازم است هورمون‌هاي جنسي به اندازه مناسب و متعادل در بدن شخص جريان داشته باشد؛ اما فمينيست‌ها چنين رفتاري را در مردان به "جامعه‌پذيري" نسبت مي‌دهند.

حال آنکه اگر فرضيه‌ فمينيستي "جامعه- مسئول- است" درست بود، هورمون‌هاي جنسي ديگر روي رفتار اثر نداشتند، و جنسيت‌گردان‌ها، احتمالاً مي‌توانستند نقش‌هاي جديدشان را فقط با خواندن يک کتاب فرا گيرند. دليل آنکه نظريه‌پرداز فمينيست مي‌كوشد ما را وادار کند نقش قدرتمند هورمون‌هاي مردانه و زنانه را به عنوان عوامل تعيين‌کننده‌ رفتار، ناديده بگيريم اين است که پس از آن مجبور خواهيم بود، بپذيريم نقش‌هاي جنسي نه تنها اختياري نيستند، بلکه در حقيقت هميشگي و محونشدني هستند (مگر با مداخله اساسي پزشکي) فمينسيت‌‌هاي معاصر و معتقد به درستي سياسي، مثل مارکسيست‌ها، تصور مي‌كنند براي همه‌ تفاوت‌هاي رفتاري مرتبط با جنس بايد تبيين كاملاً محيطي ارائه نمايند، زيرا به محض آنکه تفاوت‌هاي بيولوژيکي را از  عوامل مرتبط بدانيم، ديگر قادر به اثبات اين فرض كه زنان «قرباني تبعيض» هستند، نخواهيم شد. اگر هرگونه تفاوت ميان زن و مرد در رفتار و انتخاب‌هاي شغلي را ذاتي و واقعي بدانيم، آنگاه اين "فرضيه  صفر"- مبني بر اينكه در غياب تبعيض هيچ تفاوتي ميان دو گروه مشاهده نمي‌شود، ديگر قابل قبول نخواهد بود. در اين صورت فمينيسم در موقعيتي قرار مي‌گيرد که بايد آثار به اصطلاح "تبعيض" را از اثر بيولوژي جدا کند که به وضوح امري غير ممکن است. در نتيجه بايد اعلام كرد كه تفاوت‌هاي بيولوژيكي ميان زن و مرد،‌ به صرف اين واقعيت، آثار قابل مشاهده‌اي ندارند. گرت هاردين (Gareertt Hardin)، زيست‌شناس، خاطر نشان مي‌كند لقب "جبرگرايي بيولوژيکي" (biological determinism) که "مفاهيم انعطاف ناپذيري مطلق" را با خود به همراه دارد، مفهومي پوشالي است كه بشر براي راحتي اهل مجادله، آن را ساخته است. بهتر است كه ما از آن بگذريم. او مي‌افزايد "تصور اينکه رفتار بشري متأثر از وراثت نيست، مانند آن است كه بگوييم انسان جزء طبيعت نيست. فرضيه‌ داروين مي‌گويد انسان جز طبيعت است؛ طرفداران داروين تأکيد دارند که مسئوليت اثبات اين مطلب به عهده کساني است که عکس آن را ادعا مي‌کنند."

مايكل لوين (Michael levin) فيلسوف، با لحن کنايه‌آميزي نظريه فمينيستي را شکلي از "آفرينش باوري"(creationism) مي‌داند و در تعريف آن مي‌گويد:"هرگونه امتناع از کاربرد نظريه‌ تکامل در مورد انسان [آفرينش باوري است.]  و ربطي به اين ندارد که آيا اين امتناع به موجب قرائت لفظي کتاب مقدس يا يک ايدئولوژي سکولار مورد تأييد قرار مي‌گيرد."

او "دانشمنداني از قبيل ريچارد لونتين (Richard Lewontin) و استفان جي گود(Stephan Jay Gould)،  را که در مقابل همه‌ي مخلوقات زنده، بجز انسان " موضعي كاملاً طبيعت‌گرايانه اتخاذ مي‌كنند، مورد سرزنش قرار مي‌دهد.[12]

اين حقيقت که مردان قدرت جسماني بيشتري از زنان دارند، احتمالاً نمي‌تواند به عنوان عاملي براي حضور بيشتر مردان در مشاغل طاقت‌فرسا پذيرفته شود؛ در عوض تعداد اندک زنان در چنين مشاغلي به "محيط ‌شغلي خصمانه " نسبت داده مي‌شود که توسط مردان زن ستيز ايجاد مي‌گردد. اگر بپذيريم که چند زن واقعاً خواهان انجام چنين کاري هستند، بايد در توجيه آن بگوييم كه اين زنان شستشوي مغزي شده‌اند تا كليشه‌هاي منفي مردسالاري را بپذيرند. اينکه موقعيت‌هاي شغلي با پرداخت بالاتر، بيشتر متعلق به مردان است، خود گواهي بر يک توطئه‌ي وسيع جهت دور نگاه داشتن زنان از مشاغل بالاتر تلقي مي‌شود، هر چند كه وقتي عواملي از قبيل تعداد ساعت‌هاي کاري، تعداد سال‌هاي آموزشي و شغلي و غيره را تصحيح مي‌کنيم، تفاوت‌ها كما بيش از بين مي‌رود.[13] اينکه زنان پول بيشتري براي خودشان خرج مي‌کنند- پولي که از قرار معلوم با تلاش‌هاي مردان براي آن‌ها حاصل مي‌شود- هرگز در نظر گرفته نمي‌شود. اگر واقعاً حقيقت داشت که به ازاي هر دلار دستمزدي كه به مردان مي‌دهند به زنان 59 سنت (يا هر عددي که مايليد تصور کنيد) براي انجام همان کار با همان ميزان مهارت دريافت ‌كنند، آنگاه احتمالاً هيچ حرفه‌اي نمي‌توانست با استخدام مردان رقابتي باشد.

اينکه تفاوت‌ها در انتخاب شغل، ممكن است ناشي از ارجحيت‌هاي دو طرف و انتخاب‌هاي مستقل توسط دو گروه با تفاوت‌هاي روان‌شناختي ذاتيِ برجسته باشد، فرضيه قابل قبولي نيست، گرچه حتي به نظر مي‌رسد براي هر جامعه‌ ديگري به جز جامعه خودمان امري بديهي است. هيچ تبييني براي فمينيست‌هاي معاصر، قانع كننده نخواهد بود، مگر آنکه مردان را استعمارگر و زنان را  قرباني مجسم کند كه آن هم خود نادرست بودن ادعاي فمينيسم، مبني بر اعتقاد به «برابري محض» را ثابت مي‌كند.

فمينيست‌ها به منظور دفاع از فرضيه توطئه اشتغال،‌ يا بايد استدلال کنند که هيچ تفاوت حقيقي و ذاتي در مهارت‌ها، نگرش‌ها و توانايي‌هاي زنان و مردان وجود ندارد، يا اينکه چنين تفاوت‌هايي مي‌تواند وجود داشته باشد، اما مطلقاً تأثير قابل مشاهده‌اي ندارد. به محض اينکه چنين تفاوت‌هايي به عنوان عامل معني‌دار، مؤثر بر انتخاب‌ها و عملکرد شغلي پذيرفته شود، پرونده فرضي "تبعيض" فراگير بسته مي‌شود. امروزه، نوعاً در هر ورزشي كه ركوردها حفظ مي‌شود، مردان پيوسته و به طرز چشمگيري، بهتر از زنان عمل مي‌کنند. اين تفاوت‌ها کم اهميت نيستند؛ براي ورزشکاران با استعداد مرد، در کالج امري عادي است که رکورد جهاني زنان را در ورزش‌شان به چالش بکشانند.

اکثر فمينيست‌ها با اکراه مي‌پذيرند که حداقل در ورزش، تفاوت در عملکرد بين زنان و مردان نتيجه عوامل ذاتي است و مشروط به جامعه نمي‌باشد. هيچ اندازه القاي سياسي، يك ورزشکار زن را به مدافعي مناسب براي ليگ فوتبال ملي، تبديل نخواهد کرد. در نتيجه اين ديدگاه، فمينيست‌ها را در موقعيت خارق‌العاده‌اي قرار مي‌دهد كه استدلال نمايند عوامل ذاتي، علت اختلاف عميق ميان عملکرد مردانه/ زنانه را در هر ورزشي توجيه مي‌كنند، اما قطعاً در هيچ جاي ديگر چنين نيست. اين استدلال، نقض غرض است. مايكل لوين، مي‌گويد: ادعاي پوچي است که بگوييم هيچ شغل داراي دستمزد، به جز ورزش، وجود ندارد که در آن نوع مهارت، توان، و سرعتي كه در ورزش مشاهده مي‌شود، برتري را برساند.»[14] البته، وقتي فمينيست‌ها واقعيت توانايي‌هاي متفاوت جنسي را بپذيرند، بايد اذعان کنند متوسط بالاتر عملکرد مردان در آن مشاغل‌ سخت، ناشي از عوامل ذاتي است، نه به‌ خاطر "تبعيض" يا "جامعه پذيري". حقيقتاً اين ايدئولوژي است، نه مکتب که باعث طرح فرضيه قابليت جابه‌جايي کامل مرد/ زن مي‌شود (يا به عبارت دقيق‌تر، فمينيست‌ها ادعاي قابليت جابه‌جايي را انکار خواهند کرد، اما از هر چيزي که تابع آن باشد، قاطعانه دفاع خواهند کرد!).

 اين گسستگي بهت‌آوري از سنت ديرينه انساني است که بر حقوق، پاداش، و مجازات‌هاي فمينيسم معاصر، معتقد به درستي سياسي با تأکيد بر حقوق گروهي و جرايم گروهي، اساساً غير فردي تأکيد دارد. هر جا که آزادي به شيوه‌اي مورد استفاده قرار گيرد كه با آن موافق نيستند، آزادي بيان را مورد انتقاد قرار مي‌دهند؛ فمينيست‌ها اخيراً با گروه‌هاي مذهبي براي حمله به "پورنوگرافي" ژآزاآآ

متحد شده‌اند.

اين ايدئولوژي در پي جايگزيني آرمان ليبرال "برابري تحت لواي قانون" ايده شيطاني هستند كه "بعضي‌ها بايد از برابري بيشتري نسبت به ديگران برخوردار باشند"؛ بدين ترتيب، حقوق ويژه و حمايت‌هاي خاصي را به زنان اعطا مي‌کند که براي مردان فراهم نيست. يکي از بارزترين نمونه‌هاي درخواست فمينيسم براي آنکه برابرتر از ديگران باشد، مربوط به وضعيت مدارس تک جنسيتي است. چند كالج باقي‌مانده كه فقط دانشجوي مرد دارند و عمدتاً نظامي هستند، مانند موسسه نظامي ويرجينيا (Virginia Military Institute) و سيتادل (The Citadel)، تحت فشار بي‌امان قانوني و سياسي از سوي فمينيست‌‌ها هستند تا به راهبرد تک جنسيتي خود که "تبعيض آميز" قلمداد مي‌شود، پايان بخشند. شايد هم اين‌گونه باشد، شما اين‌طور فكر مي‌كنيد؟ اما وقتي چند سال قبل، مديران کالج دخترانه  ميلز (Mills college) در اوکلند کاليفرنيا به دلايل خودشان و کاملاً بدون اعمال فشار، تصميم گرفتند شروع به پذيرش دانشجويان مرد کنند، همين نيروي ويرانگر و سرسخت فمينيست به آن‌ها يورش برد تا شيوه آموزش تک‌جنسيتي را حفظ كنند و مديران را وادار کرد تا تصميم‌شان را عوض کنند و کالج ميلز را منحصراً براي زنان نگه دارند. (اما زماني که يك فمينيست با شنوندگان ساده و بي‌اطلاع صحبت مي‌كند، ادعا مي‌كند كه "فقط خواهان برابري است!" اما در واقع، هر فمينيستي که ادعا مي‌کند "خواهان برابري است" بهتر است بگويد كه حاضر است کدام مزايا را از دست بدهد.)

توجيهي که براي حفظ کالج تک‌جنسيتي ميلز ارائه شد، آن بود که مردان به دليل پرخاشگري بيشتر، معمولاً محيط كلاس را در اختيار خود مي‌گيرند و همين امر باعث مي‌شود زنان "به جمعي براي خودشان" نياز داشته باشند تا بتوانند در فضاي آرام‌تر به امر يادگيري و بحث و گفتگو بپردازند و من ترديد ندارم که در واقع مردان، اغلب بيشتر از زنان بر گفتگوها و فعاليت‌هاي کلاس درس اشراف دارند؛ اما فمينيست‌هايي که به اين شيوه استدلال مي‌کنند، در موقعيت حساسي قرار مي‌گيرند كه معتقدند اشراف مردان بر کلاس درس از پرخاشگري بيشتر آن‌ها ناشي مي‌شود، در حالي‌که اشراف آن‌ها بر دنياي کسب و کار هيچ ارتباطي به پرخاشگريشان ندارد، بلکه کاملاً نتيجه توطئه‌اي پنهاني و ناعادلانه عليه زنان است. در سرزمين شگفت‌انگيز فمينيسم معاصر، آموزش به صورت تفکيک جنسي يا کاملاً ضروري يا امر پليدي است و بستگي به آن دارد که کدام جنس مستثني مي‌شود و ميانگين پرخاشگري بيشتر مردان، هم به مرد اجازه مي‌دهد و هم مانع از آن مي‌شود كه در يك اداره، زنان را تحت الشعاع  قرار دهد و اين بستگي به نتيجه‌اي دارد كه براي اثبات موضوع دلخواه است. همه استدلالات  فمينيسم در نهايت، موردي هستند، آن‌ها از هر استدلالي كه بتوانند براي اثبات موضوع دلخواه خود در زمان مورد نظر استفاده مي‌كنند (اين موضوعات مي‌تواند شامل قرباني‌سازي، تبعيض، ستم، شکنجه يا هر مورد ديگري باشد) هيچ ضرورتي ندارد استدلالي که امروز به‌كار مي‌رود، با استدلالي كه روز قبل به كار رفته يا فردا مورد استفاده قرار خواهد گرفت،‌ هماهنگ باشد. مردان هم پرخاشگرتر هستند و هم نيستند، رياضيات آن‌ها بهتر است، متقاعد کننده‌ترند و ... و تمام اين‌ها به مقتضيات لحظه مورد نظر بستگي دارد. لازم نيست فمينيست‌ها نگران باشند که کسي اعتراض كند، استدلال امروز با استدلال ديروز همخواني ندارد، هر کسي چنين کاري را انجام دهد، انگ "دشمن زنان" را خواهد خورد و با  هياهو از جنبش اخراج خواهد شد. يك فمينيست معتقد به درستي سياسي، كه به خوبي حساس باشد، هرگز از خواهر فمينيست خود انتقاد نمي‌كند. هيچ اهميتي ندارد كه او ممکن است چه بگويد، بلکه در عوض تنها "به نظرات مختلف زنان گوش فرا مي‌دهد."

همواره اعتراض مي‌شود، مواضع و نظراتي که در بالا از آن‌ها انتقاد شد متعلق به "افراط گرايان" هستند، و فمينيست‌ها و سازمان‌هاي فمينيستي متعادل، چنين عقايدي ندارند. منتقدان فمينيسم  به تمرکز حملاتشان روي  به اصطلاح "افراط گراياني" از قبيل کاترين مک کينون و آندره يا دئورکين ( Andrea Dworkin) مي‌شوند؛ اما مک کينون مبدع مفهوم حقوقي "آزار جنسي" (sexual harassment) است؛ آيا "فمينيست‌هاي متعادل" اين مفهوم را به دليل افراط‌گرايي رد مي‌كنند؟ البته که نه؛ اين گونه استدلال، آن‌ها را قادر مي‌كند تا از "ميوه مک کينون‌گرايي لذت ببرند و در عين حال درخت را نفرين کنند". اگر آندره يا دئورکين، چنين فرد "افراط گرايي" باشد، چرا گلوريا استاينم تا اين حد او را تحسين كرده است؟ و اگر گلوريا استاينم، نماينده فمينيست‌ها نيست، پس چه کسي هست؟

سؤال بعدي که بايد مطرح كنم، اين است كه تمام اين "فمينيست‌هاي متعادل" دقيقاً کجا هستند؟ پاسخ هميشه اين است که آن‌‌‌ها کنار من، يا در اداره يا پايين سالن نشسته‌اند، اما به نوعي اين نظرات "ميانه رو"  مطلقاً  نقشي در تنظيم خط مشي اصلي آنان ايفا نمي‌‌کند. برخي از فمينيست‌هاي کمابيش معتدل؛ اما از نظر سياسي ناکارآمد، به موفقيت اندکي اشاره مي‌كنند که به موجب آن "فمينيست‌هاي خوب" مثل خودشان قادر بوده‌اند اندکي سياست‌‌هاي زيان بخش "فمينيست‌هاي بد" (فشار، سانسور، و غيره) را تعديل کنند و بدين ترتيب از نقش خود دفاع مي‌كنند. پاسخ من اين است که اگر همه كاري كه "فمينيست‌هاي خوب" مي‌توانند با کمتر از 100درصد اثر بخشي، انجام دهند مخالفت با آسيب حاصل از رويه "فمينيست هاي بد" باشد، پس بهتر است جامعه به کلي عاري از فمينيست‌ها باشد.

از ما مي‌خواهند باور کنيم بزرگ‌ترين سازمان فمينيستي در آمريکا و پر تيراژترين مجله  فمينيستي، كه هر کدام بي‌وقفه تصوير زنان را به عنوان "قرباني" ترويج مي‌کنند و در عين حال به طور جدي براي مزايا و سهميه‌هاي ويژه، اعمال نفوذ مي‌کنند [و در صدر هر کدام يک همجنس‌گرا  قرار دارد (يا اخيراً چنين بوده است)][15]، به نحوي نماينده اعمال و باورهاي فمينيست نوعي نيستند. اين نيز فقط يک حقه لفظي است. طبق تعريف، بزرگ‌ترين سازمان‌ها و انتشارات در هر جنبشي، نماينده آن جنبش هستند. اگر نماينده نبودند، زنان ديگري در مقام سخنگو قدم پيش مي‌گذاشتند و باز هم طرفداران بيشتري را جمع مي‌کردند. لا جرم بايد نتيجه گرفت تمام اهداف فمينيست‌هاي متعادل مدت‌ها پيش تأمين شده‌اند، اکنون دو برابر تلاش مي‌شود تا قبل از آنكه گروه مخالف مهمي ظهور كند، شمار افراد نامعقول حتي‌الامكان افزايش يابد.

به نظرم مي‌رسد هيچ شخص معقولي، نمي‌تواند منكر اين مسئله شود كه زن و مرد در مسايلي نظير شغل، مالكيت دارايي و ... بايد از حقوق قانوني يكسان برخوردار باشند و در عمل، به ندرت     چنين حقوقي تا به امروز نفي شده‌است؛ اما هيچ شخص معقولي هم نمي‌تواند انتظار داشته باشد که "برابري فرصت" به خودي خود تبديل به "برابري نتيجه" براي دو گروه متفاوت مردان و زنان شود؛ اما شکايت اصلي فمينيست‌هاي معاصر اين است که چنين اتفاقي رخ نداده است، تفاوت نشانه "تبعيض" فرضي حاصل از بي‌عدالتي و تعصب جامعه در مورد زنان محسوب مي‌شود؛ اما اين ادعاي "تبعيض" تمام تفاوت‌هاي مربوط به موقعيت زنان و مردان در جهان واقع را ناشي از يك علت واحد مي‌داند و آن رفتار ظاهراً خودخواهانه و ناعادلانه مرداني است که مايل نيستند در "مزاياي" فرضي خود با زنان "شريک" شوند. همه عوامل و متغيرهاي ديگر، به طور خودکار ناديده گرفته مي‌شوند. تفاوت‌هاي ميان زنان و مردان در قدرت و توان فيزيكي، آثار حاملگي و پرورش کودک که زنان را از نيروي کار بيرون مي‌برد؛ تفاوت‌هاي بسيار واقعي بين مغز زنان و مردان، تأثير هورمون‌هاي زنانه و مردانه بر روي تغيير خلق و خو و .... هيچ کدام از همين تفاوت‌هاي واقعي، که انتظار مي‌رود باور کنيم، نمي‌توانند تفاوت نقش‌هاي زنان و مردان را توجيه كنند؛ تمام اين قبيل تفاوت‌ها را بايد به طمع و سست عهدي مردان نسبت داد.

هم‌چنين به نظرم مي‌رسد که هيچ شخص معقولي نمي‌تواند برابري اخلاقي زنان و مردان را انکار کند. اينكه زن و مرد هيچ كدام ادعاي معتبري براي رفتار گروهي يا "بهتر بودن" از ديگري ندارند؛ اما اين دقيقاً چيزي است که فمينيسم معاصر مي‌کوشد آن را نفي كند. بعضي‌ها به صراحت مي‌گويند: «زنان از نظر اخلاقي، جنس برتر هستند.[16]» برخي ديگر اين ادعاي صريح را علي‌رغم اينكه در دل همه نوشته‌هاي فمينيستي نهفته است، با ترسيم پي‌در‌پي مردان به عنوان استثمارگران بي‌رحم، و زنان به منزله قربانيان معصوم، انكار مي‌كنند. چگونه ممكن است كسي ادعا كند به "برابري اخلاقي" دو گروه معتقد است و در عين‌حال بر اين عقيده باشد كه در تمام جوامعي كه تاكنون وجود داشته‌اند، يكي از آن دو ديگري را مورد "استثمار" و "ستم"، باور به "برابري اخلاقي"، قرار داده است. توقع جهاني، بيشتر مبني بر سلطه مذكر و انقياد مؤنث به نوعي "طبيعي" و صحيح است و نفي يكي، انكار ديگري را نيز در پي دارد.

لفاظي جنبش فمينيسم، تاريخ را سناريويي غم‌انگيز از ستم و انقياد بي‌پايان زنان در جهت منفعت خودخواهانه مردان تصوير مي‌کند. (اينکه مردان ممکن است خودشان گروه "قرباني" باشند، با توجه به اينکه آن‌ها، 100درصد گوشت دم توپ هر نبردي را در تاريخ تأمين کرده‌‌اند، چندان موضوع شايان توجهي نيست)؛ اما ترسيم زنان به عنوان قرباني ابدي به خصوص امروزه، از بررسي دقيق منتقدانه به دور نمي‌ماند. هر آنچه حقوق که زنان در نقاط مختلف تاريخي نداشته‌اند، از قبيل حق رأي، نوعاً مردان فقط اندك زماني پيشتر به دست آورده بوده‌اند. در بيشتر دوران تاريخي، هيچ کس،‌ بجز نخبگان حاكم، حقي نداشته است،!

در جامعه معاصر آمريکا، زنان به طور ميانگين هفت سال بيشتر از مردان عمر مي‌کنند؛ دارايي خالص خانواده‌هاي تحت سرپرستي زنان، به طور متوسط41 درصد بيشتر از خانواده‌هاي تحت سرپرستي مردان است (و اين موضوع به رغم اين حقيقت است که متوسط ساعت‌هاي کاري زنان در سال، کمتر از ميانگين ساعت مردان است). زنان در حال حاضر 55 درصد فارغ‌التحصيلان دانشگاه‌ها را تشکيل مي‌دهند. آن‌ها مدعي هستند در سياست مورد تبعيض قرار مي‌گيرند، اما در انتخاب رؤساي جمهور، هفت ميليون بيش از مردان رأي مي‌دهند. آن‌ها تقريباً خود به خود در اختلاف‌هاي مربوط به حضانت کودک برنده مي‌شوند. قربانيان جنايات خشن، به نحو چشمگيري مرد هستند، و زنان بيشتر شوهرشان را مضروب مي‌كنند. زنان مي‌توانند با خونسردي، شوهر يا عاشق خفته خود را به قتل برسانند، بعد ادعاي دفاع "زنان کتک خورده" (Battered Woman) را کنند و حتي با وجود نبودن هيچ مدركي دال بر اينكه واقعاً  كتك خورده‌اند! به احتمال زياد فقط سبک‌ترين محکوميت را دريافت مي‌کنند يا شايد هيچ دفاعي براي "مرد کتک خورده" وجود ندارد.)

اگر مردي به ارتكاب جرمي محكوم شود، به طور متوسط بيش از 50 درصد ديرتر از زني كه مرتكب همان‌گونه جرم شده، دوره محكوميت خود را به پايان مي‌رساند و مرد زنداني 10 برابر بيشتر از زن زنداني احتمال دارد در زندان بميرد. نرخ خودکشي مردان چهار برابر بيشتر از زنان است. 24 شغل از 25 شغلي که در رتبه‌بندي سالنامه‌ مشاغل(jobs Related Almanac) در رديف "بدترين" وضعيت پرداخت و شرايط کاري قرار دارند، داراي يک نقطه مشترک هستند، همه آن‌ها 95 درصد تا 100 درصد مرد هستند. از کشته‌شدگان در سوانح مربوط به کار، 94 درصد مرد هستند، همان طور که 96 درصد کشته شدگان جنگ خليج، مرد بودند. اگر مردان همه چيز را طوري ترتيب داده‌ باشند که اين قدر براي خودشان فوق‌العاده باشد، پس چرا نرخ مرگ و مير،‌ قطع عضو، قتل يا خودكشي آن‌ها بسيار بيشتر از زنان است كه به رغم كار كمتر، پول بيشتري درمي‌آورند؟[17] با صرف نظر از حقايق ناراحت‌کننده‌اي از قبيل موارد فوق، فمينيست‌ها همچنان به ترويج اين افسانه ادامه مي‌دهند که زنان، "قرباني" جامعه غير عادلانه‌اي هستند كه مردان قدرتمند و بي‌عاطفه، آن را ايجاد كرده‌اند و در جهت منفعت شخصي خودشان اداره مي‌كنند. در واقع، زنان معاصر آمريکا را "ممتاز" بناميم تا "ستمديده!

جهان‌بيني وضع شده، توسط فمينيسم معاصر، معتقد به «درستي سياسي»، تنها نوعي که هر نقشي را براي شکل دهي به خط مشي عمومي ايفا مي‌کند؛ مانند يك بسته كارت است و مستلزم آن است كه طرفدارانش از يک شاخه بي‌ثبات به شاخه ديگري بپرند، بدون آنكه كاملاً اطمينان داشته باشند آيا تفاوت‌هاي جنسي در رفتار، موهوم، يا بسيار واقعي اما  مقتدر هستند؛ نامطمئن از اين که آيا زنان، دقيقاً همانند مردان رفتار مي‌کنند يا از نظر عاطفي و اخلاقي برتر هستند و به زندگي گرايش دارند (برخلاف مردان که عاشق مرگ هستند)؛ از " تساوي مطلق" به "پيش‌بيني‌هاي خاص" تغيير موضع مي‌دهند، بسته به اينکه در اين موقعيت، کدام يک مزيت بيشتري در بر دارد. زنان در آن واحد هم قوي و هم مستقل هستند، کاملاً آماده  پيروزي در جهنم نبرد، ولي در همان زمان چنان ضعيف که نياز به قوانين ويژه دارند تا تحت لواي آن‌ها مزاياي جبراني دريافت کنند تا آن‌ها را براي رقابت با مردان ياري کند. همچنين نيازمند حمايت قانون در برابر لطيفه‌هاي مستهجن هستند. اين بسيار شبيه به پارچه ابريشم شعبده‌بازي است که هر زمان آشکار مي‌شود، به نظر مي‌رسد رنگ متفاوتي دارد. تجربه نشان داده است اين اعتراضات به مهملات فمينيستي، بيشتر با عبارات و ناسزاهاي توأم با توهين اخلاقي  پاسخ داده مي‌شود تا با استدلال معقول؛ چنين دفاع‌هايي توسط شعبده بازاني به کار مي‌رود که وقتي حقه‌هاي آن‌ها آشکار مي‌شود خشمگين مي‌شوند.

اما عدم مخالفت با دروغ، مي‌‌تواند آسيب بزرگي وارد سازد به خصوص وقتي منجر به بدگماني، خصومت و حسادت ميان دو جنس شود، جايي که پيش از اين، تا همين يک نسل پيش، اغلب عشق در آن وجود داشت. فمينيسم معتقد به درستي سياسي در هيچ کشوري به اندازه جهان انگليسي- آمريکايي به خصوص در ايالات متحده و کانادا چنين قدرتي به دست نياورده‌ است (که في نفسه جالب است؛ چرا زنان اروپايي عمدتاً از شركت در نبرد عليه مردان خودداري كرده‌اند؟) در نتيجه، تقريباً مي‌توان به يقين گفت كه بالاترين نرخ طلاق در جهان، نظام آموزشي از هم گسيخته و مارپيچ، ظاهراً غيرقابل توقف، افزايش جنايت و آسيب‌هاي اجتماعي مربوطه در همين جاست. مطالعات اخير، همبستگي قدرتمندي ميان اين آسيب‌هاي اجتماعي و کودکان خانواده‌هاي بدون پدر نشان مي‌دهند.[18]آينده نشان خواهد داد که آيا جامعه مي‌تواند مدت زيادي بدون وجود خانواده  کارآمدي، سالم بماند که در آن كودكان با سلامت رواني رشد کنند؛ تاريخ چنين نمونه‌هايي را به دست نمي‌دهد. مي‌توان استدلال کرد که خانواده آمريکايي به علل طبيعي و درست همان زماني که فمينيست‌ها شروع به حمله به آن کردند، نابود شد، اما بررسي عمق و شدت حمله فمينيست‌‌ها به نقش همسري و مادري زنان، نشان مي‌دهد چنين استدلالي محکوم به شکست است.

نيچه در مورد نظام‌هاي اخلاقي مبتني بر آنچه كه وي آن را کينه توزي Ressentiment)) مي‌ناميد، هشدار داده است: اين نظام‌ها وانمود به همدردي مي‌کنند، حال آنكه در واقع ويرانگري پنهان کساني را در دل دارند که عاجزانه خواهان انتقام‌جويي عليه‌شان هستند؛ کساني که بر آن‌ها حسد مي‌ورزند. مسيحيت آغازين در واقع سعي مي‌کرد با سرهم كردن نگرش انفعال و عشق، هر شخص يا نهادي را که به موفقيت دنيوي بها مي‌داد پايين بياورد. نبايد از توجه به اين امر غافل شويم که فمينيسم معاصر، معتقد به درستي سياسي، في نفسه زاييده مارکسيسم است و هر دو جلوه هايي از کينه توزي هستند.[19]

 

 جنبش فمينيستي معاصر به رغم موفقيت در تظاهر به عنوان يک جنبش بي‌آزار و حتي شريف که خود را وقف "عدالت ساده" در حقيقت دروغي شرافتمندانه كرده است. هيچ اهميتي ندارد چه تعدادي از افراد، صادقانه متقاعد شده باشند عقايد آن را باور كنند، امپراتريس هيچ لباسي بر تن ندارد و با همه اين‌ها، "دروغ شرفتمندانه" يک دروغ است.

 

--------------------------------------------------------------------------------


پي‌نوشت:

1-                                                                                                           Plato، The Republic، Book II (382c)

 

2- درستي سياسي(PC: Political Correct)؛ امروزه به تمسخر گرفتن مفهوم درستي سياسي امري مرسوم است. در تصور عامه اين اصطلاح حداکثر يکي از اين دو معني را دارد: الف) نوعي واژه شناسي نسبتا مضحک که مترادف هايي پيچيده را به جاي کلمات ساده به کار مي برند؛ مانند استفاده از رييس جلسه(chair person) به جاي آقاي رييس (chairman) و غيره؛ ب) جنبشي منزه طلب که در عين ادعاي فراگير بودن، عملا مي کوشد مانع هر چيزي شود که با دستور کار غير قابل انعطاف اش سازگار نيست. در واقع درستي سياسي از جنبش فمينيستي آمريکا در نيمه ي دهه 1980 به بعد سر بر آورد، و تلاشي جدي براي چالش با مفروضات رايجي بود که در گفتار و سنت مستترند... درستي سياسي کماکان مفهومي مسئله ساز هم در داخل و خارج جنبش فمينيستي باقي مانده است. (مگي هام و سارا گمبل. فرهنگ نظريه هاي فمينيستي، ترجمه فيروزه مهاجر، فرخ قره داغي، نوشين احمدي خراساني، نشر توسعه، چاپ اول، 1382)

3- (البته، اشتباه منطق مزبور، اين فرض غلط است که دستور کار ترويجي فمينيست‌ها، در واقع منافع اكثر زنان را به بهترين نحو تأمين مي‌كند. يک دستور كار طرفدار زنان، روابط متعادلي را ميان زن و مرد ايجاد مي‌كند و باعث تحكيم خانواده مي‌شود؛ دستور کار فمينيستي عکس اين عمل را انجام مي‌دهد؛ يعني به اکثر زنان، به همان اندازه‌ مردان صدمه مي‌زند.)

4-                                                                                                                                                            Idylic Goddes

 5-  ر. ك:      "Idyllic Theory of Goddess Creates Storm" by Peter Steinfels، New York Times، Feb. 13، 1990. For a detailed critique of the "goddess" claims of Gimbutas and others، see Ronald Hutton، The Pagan Religions of the Ancient British Isles (Oxford: Blackwell، 1991)، Chapter 2.

  6-   Shyness Effefect پاراسايکولوژيست‌ها معتقدند پديده‌هاي مورد نظرشان  وقتي در حضور شکاکان و در شرايط کنترل شده آزمايش مي‌شوند، شکست مي‌خورند. در واقع آنان بر اين باورند امواج منفي حاصل از بدگماني سبب مي‌شود نظريه به نتيجه مطلوب منجر نشود. (مترجم)

7-                                                                                                                          New York Times، March 29، 1994

8- Leacock، Eleanor: Myths of Male Dominance (New York: Monthly Review Press، 1981); "Women in Egalitarian Societies"، in Becoming Visible، Koonz and Bridenthal، eds. (Boston: Houghton Mifflin Co.، 1977).

 

9- Paul LeJeune in Jesuit Relations، Vol. 6 p. 235، R.G. Thwaites، ed (New York: Pageant Book Co.، 1959)

10-                                       .Goldberg، Steven: Feminism Against Science، National Review، Nov. 18، 1991. 

11- Goldberg، Steven: When Wish Replaces Thought (Buffalo، New York: rometheus Books، 1991)، p. 173.

12- Hardin، Garrett: Naked Emperors. Essays of a Taboo Stalker (Los Altos، CA: William Kaufmann، Inc.، 1982)، chapter 8. Levin، Michael: Feminism and Freedom (New Brunswick، NJ: Transaction Books، 1987)، chapter 3.

13-                                       George Gilder´s Wealth and Poverty (New York: Bantam Books، 1982)، chapte12

14- .1987)، Michael Levin، Feminism and Freedom (New Brunswick، NJ: Transaction Books، Chapter 10

15- پاتريشيا ايرلند، رييس NOW در واقع ازدواج کرده است، ولي اذعان دارد که با شوهرش زندگي نمي کند و در عوض با رفيق مونثش به سر مي برد. تا همين اواخر، رابين  مورگان، سر ويراستار مجله ميس.، و نويسنده ي آن، سال ها آشکارا لزبين بوده است. "فول تايم فمينيسم" را لزبين ها در دست دارند، و تعجب آور نيست، آن چه به عنوان برنامه ي فمينيستي جار زده مي شود، واقعا طرحي لزبيني است (حرفه ها هر چيزي هستند، ازدواج دام است، شوهران شرير هستند، کودکان آزار دهنده اند، و غيره). اگر امروزه فمينيسم واقعا نمايانگر علايق زنان دگر جنس گراست، بايد باعث شود که زندگي براي همسران و مادران آسان تر و موزون تر شده باشد، تا اين که هر کاري بتواند انجام مي دهد تا خانواده از هم جدا گردد.

16- Barbara Walker in The Skeptical Feminist، Phyllis Chesler in Patriarchy - Notes of an Expert Witness، or Robin Morgan in The Demon Lover

17-   These statistics come from Warren Farrell´s The Myth of Male Power (New York: Simon & Schuster، 1993).

      18-                                                                         "Dan Quayle was Right" Atlantic Monthly، April 1993      

 

19- سيمون دوبوار عموما به عنوان مادر بنيانگذار فمينيسم معاصر شناخته مي شود. وي در کتاب جنس دوم، با صراحت نظريه اش را بر مبناي "استثمار" زنان در "ماترياليسم تاريخي" (يعني، مارکسيسم)، و به خصوص در گمانه زني‌هاي تاريخي اکنون بي‌اعتبار انگلس‌ها (Engels) در رابطه با پدرسالاري‌هاي باستاني بنا مي‌نهد. امروزه، فمينيست، و سوسياليست‌ها بر جنبه‌ي مشابه هر موضوع برجسته‌ي سياسي استقرار مي‌گيرند. NOW مي‌کوشد رفاه  را "جنگي عليه زنان" نشان دهد.

 


 

 [8]. Leacock، Eleanor: Myths of Male Dominance (New York: Monthly Review Press، 1981); "Women in Egalitarian Societies"، in Becoming Visible، Koonz and Bridenthal، eds. (Boston: Houghton Mifflin Co.، 1977).

 

[9]. Paul LeJeune in Jesuit Relations، Vol. 6 p. 235، R.G. Thwaites، ed (New York: Pageant Book Co.، 1959)

.Goldberg، Steven: Feminism Against Science، National Review، Nov. 18، 1991..[10]

 
نویسنده: رابرت شيفر Robert sheaffer
مترجم : مريم رفيعي
منبع : مجله حوراء (دفتر مطالعات و تحقيقات زنان) - شماره 27 – فروردين و ارديبهشت 1387
تاریخ : فروردين و ارديبهشت 1387
مطالب مرتبط
 
 A.A.A/ موقعيت و نقش زن در اجتماع عصر رسول الله (ص)
 A.A.A/ حضور زنان مسلمان در عرصه هاي نظامي در عصر رسول الله (ص)
 A.A.A/ بررسي شيوه هاي رفتار پيامبر صلي‌الله عليه و آله با زنان
 A.A.A/ نخستين مبايعات زنان با پيامبر اکرم صلي‌الله عليه و آله
 A.A.A/ کرامت زن در سيره و سخنان پيامبر اعظم
 
نظرات
 
نام : شهر :
   
 
 
کلیه حقوق این وب سایت متعلق به شرکت فرا ارتباط می باشد