صفحه اصلی

آرشیو مقاله ها

آرشیو اخبار

همکاری با ما

تماس با ما
 
عنوان خبر
 
  
 
سامانه جمع آوری خودکار تجهیزات IT
افرنگ نیوز مجله زندگی
ماشین ایرانی
elham_fitnees_cool
فروشگاه رایکا
فروشگاه رایکا
هر روز صبح جدیدترین اخبار در افرنگ نیوز کلیک کنید ...
A.A.C/ گفتگو با دكتر حسين كچوئيان: فمينيسم و نظريه پردازانش!
تعداد بازدید : 123
 
 

گفت و گو با دكتر حسين كچوئيان در موضوع فمينيسم

دكتر حسين كچوئيان داراي دكتراي جامعه‌شناسي از دانشگاه منچستر انگلستان و عضو هيئت علمي دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران است. از وي كتب، مقالات و پژوهش‌هاي متعددي به چاپ رسيده است. در اين گفت و گو، موضوعاتي از قبيل جنبش فمينيسم، تأثير آن در جوامع مختلف،‌ جريان‌هاي معكوس و منتقد، فمينيسم اسلامي و فمينيسم در ايران،‌ تناقضات فمينيسم و نكاتي در موضوع فمينيسم مورد بررسي قرار گرفته است.

 

 بسياري اعتقاد دارند كه فمينيسم يك جنبش بوده است. با توجه به مصاديق آن  در دانشگاه‌ها و مراکز فرهنگي و تأثير آن در تصميم‌گيري‌ها در سطوح داخلي  و  بين‌المللي،  فمينيسم  يك جنبش  است يا يك نظريه‌پردازي؟

- به نظر من وضعيت فمينيسم شبيه مارکسيسم است، با دو تفاوت اساسي:

الف: اساسي‌ترين تفاوت آن‌ها اين است که فمينيسم به عنوان يک جنبش، سريع‌تر از مارکسيسم افول و زوال داشت.

ب: تفاوت ديگر اينكه مارکسيسم در يک دوره‌ي تاريخي معين، آثار حجيمي در جهان ايجاد کرد؛ اما ديرپا نبود و ليکن فمينيسم با اينکه مانند مارکسيسم به طور ملموس ساخت خاصي را ايجاد نکرد، اما ترکيباتي در نظام اجتماعي غرب، بر جاي گذاشت که دلايلش هم به تفاوتي که ميان اين دو وجود دارد، برمي‌گردد. مارکسيسم حداقل در مراحل اوليه- مارکسيسم غير اروپايي و قبل از جنگ جهاني دوم- تقابل حادّي با سيستم‌هاي سياسي موجود غرب داشت؛ اما فمينيسم در دل همين سيستم‌ها و همراه با آنها رشد كرد؛ و شايد به همين دليل هم ديرپاتر بود. البته بنده معتقدم كه چپ دوره‌ي بعد از جنگ جهاني دوم هم وضعيتي شبيه به دوره  فمينيسم دارد. در حقيقت علي‌رغم حركت اوليه ماركسيسم و تقابل آن با نظام سرمايه‌داري و تجددخواهي،‌ در مراحل بعدي به صورت جزيي از عنصر تجدد درآمد، هر چند كه با سيستم‌هاي سياسي كمي فاصله داشت. اكنون اگر اين تشابه را بپذيريم، ماركسيسم بعد از دوره‌اي، بالاخص الآن به يك مكتب،‌ نحله و گرايش دانشگاهي تبديل شده است. در يك دوره‌اي گرايش روشنفكري بود و سطح بيشتري از دانشگاه را تحت پوشش قرار مي‌داد و در حال حاضر، علي‌رغم كتاب‌هاي زيادي كه در مورد ماركسيسم چاپ مي‌شود اين مكتب فقط به عنوان يك نحله مطرح است؛ مثل كارهايي كه در زمنيه فلسفه ارسطو وجود دارد و خيلي در فضاي عمومي جامعه وجود ندارد و فقط گروه‌هاي خاصي درباره آن كار مي‌كنند. فمينيسم  در دوره دوم مطرح ‌و عمده شد و بعدها به طور معمول، تاريخ‌سازي ‌شد و اكنون صرف‌نظر از اينكه اين تاريخ‌سازي صحيح است يا خير، فمينيسم در دوره‌ي دوم به جريان عمده تبديل ‌شده است و وجهه جنبشي آن بسيار زود (ظرف 20 الي 30 سال يعني در اواخر دهه‌ي 80  و اوايل دهه‌ي 90 ميلادي) با ظهور جريان‌هاي معارض  و گرايش‌هاي معكوس در كل دنيا، و از جمله غرب، افول كرده يا در حال افول است.

البته فمينيسم از ابتدا مشكلات حادّي داشت كه نمي‌توانست گستردگي ماركسيسم را تجربه كند. به دلايل مختلفي كه اكنون در مقام طرح آن نيستيم. بعد از اين افول جنبش، نيروهايي در جهان بويژه درسازمان‌هاي جهاني به وجود آمد كه خط پيشرو تجدد و روشنفكري در آنجا متمركز شد. مثل يونسكو يا سازمان بهداشت جهاني يا نهادهاي ديگري كه اين نهادها فعاليت‌هايي در جهت تحقق ايده‌ال‌هاي فمينيستي انجام مي‌دهند؛ اما خودشان هم در جهان - بالاخص در جهان سوم يا غير غربي- زياد مايل نيستند به عنوان فمينيسم معرفي شوند بنابراين ايده‌هاي جديدي را تحت عنوان حقوق بشر و معاني عمومي‌‌تري مطرح مي‌كنند و برنامه‌هاي فمينيستي را تحت پوشش همين ايده‌ها پيش مي‌برند. يكي از توفيقات مهم فمينيسم و تفاوت عمده‌اش با ماركسيسم در بعد نظري است كه هرچه جلوتر آمد، ‌قوي‌تر شد، به طوري كه ما هيچ جرياني را نداشته و نداريم كه حوزه‌هاي فكري و علمي را به اين سرعت درنورديده باشد و در هر جايي خودش را به عنوان يك جريان فكري تثبيت كرده باشد. به نظرم مي‌رسد كه اين جنبه فمينيسم غالب است و باز تقريباً در شكل ماركسيسم است،‌ البته هنوز محدود به بخش‌هايي از دانشگاه نيست و هنوز بخش‌هايي از جريان‌هاي روشنفكري به خصوص در كشورهاي غيرغربي، اين ابعاد نظري را، به قول خودشان، در شاخه‌هاي آكادميك جنبش فمينيسم دنبال مي‌كنند؛ اما اكنون در جهان، وجه نظري فمينيسم غالب است.

 

- به نظر جنابعالي اكنون جنبه‌ي جنبشي اين نظريه محدود شده‌است آيا مي‌توان گفت كه تأثير آن نيز بر جوامع كم شده است؟

 - فمينيست‌ها حرف‌هايي را مطرح كردند كه بر خلاف ماركسيسم، محدود به ساختارهاي تاريخي-اجتماعي خاصي نبود ماركسيسم در زمان مطرح شدنش روي مسئله ساخت سرمايه‌داري و تبعاتش روي قشري مثل قشر كارگر، سرمايه‌گذاري كرد؛ اما بعدها تحولات اجتماعي- ساختاري آنها را بي‌ربط كرد و ماركسيسم به عنوان يك جنبش موضوعيت خود را هم در غرب و هم در شرق از دست داد.  مسئله زن و مرد به اشكال مختلف در تاريخ مطرح بوده و مربوط به دوره و زمان خاصي نيست. مسايل زنان و مردها به اشكال مختلف مطرح بوده است  و اين مسايل وجهه تاريخي ندارد، در نتيجه دگرگوني‌هاي ساختاري در غرب، شايد آن را خيلي بلا موضوع نكند؛ بالاخص در شكل‌هاي راديكالي كه فمينيست‌ها مطرح مي‌كنند؛ چون در بعضي جنبه‌ها ممكن است بلاموضوع شود، مثل مسئله حقوق يا در حوزه اقتصاد، آنقدر سيستم عوض شود كه زنان موقعيت مشابهي با مردان پيدا كنند ولي شكل‌هاي راديكالي كه فمينيست‌ها در حوزه‌ي نظري مطرح مي‌كنند شايد هيچ وقت شبيه ماركسيسم نشود، در عين حال كه آثار مستقيم و غير مستقيم آن وجود دارد و آثار مستقيم‌اش را هم شما مي‌بينيد مثل اينكه در هر كجاي جهان و در هر مجمعي كه صحبت مي‌شود به بعد زنانگي زنان توجه مي‌شود كه اين اثر فمينيسم است كه اثر آن در سياست‌ها،‌ برنامه‌ها، حركت‌ها و حتي در كنوانسيون‌هاي مختلف جهاني مشاهده مي‌شود. پس فمينيسم به طور مطلق افول نكرده است. من فكر نمي‌كنم به طور مطلق هم افول كند هر چند كه ديگر كم‌تر در چارچوب فمينيسم جلو مي‌رود؛ بلكه بيشتر با عنوان‌هايي مثل مسئله عمومي زنان و در يك حالت غيرايدئولوژيك و غير فلسفي دنبال خواهد شد.

 

 - جريان‌هاي معكوسي كه در اواخر دهه‌ي 80 و 90 بر عليه فمينيسم به وجود آمدند چه جريان‌هايي بودند؟

- جريان‌هاي معكوس، مثلاً همين نهضت «مادري» يا جريان‌هايي كه در امريكا مانع پيشبرد ديدگاه فمينيسم در صحنه‌هاي سياسي و جلوگيري از تصويب لوايح شدند، جريان‌هاي مختلفي بودند كه از درون خود جنبش فمينيستي آغاز شد. جنبش فمينيستي به يك معنا،‌ جنبشي منطقي و شسته و رفته نبود و واكنش‌‌هاي مختلفي ايجاد مي‌كرد، شايد به دليل ماهيت حرف‌ها يا ايده‌هاي عجيبي بود كه مطرح مي‌كردند، مثلاً  فريدمن كسي بود كه موج دوم فمينيسم را به راه انداخت. در موج سوم  و در ميان خود فمينيست‌ها ايده‌هايي شكل ‌گرفت كه مثلاً مي‌گفتند كه ما خيانت كرده‌ايم و مسير درستي را دنبال نكرده‌ايم، يعني در اصل جريان‌هاي معارض با فمينيسم از درون خود فمينيست‌ها آغاز شد و دائماً ادامه پيدا كرد. ضمن اينكه جريان‌هايي هم از بيرون بوجود آمد كه از خود غرب نشأت مي‌گرفت كه رويكردي به شدت سنتي داشت، مثلاً من شاهد بودم كه بعضاً در كشوري مثل انگليس، بعضي از جريان‌ها وجود داشتند كه نه تنها حرف فمينيست‌ها را قبول نمي‌كردند، بلكه در مقام ازدواج به برخي از متون قرون وسطاي مسيحيت توسل مي‌جستند و بر اساس آن عمل مي‌كردند؛ مثلاً در اين متون ذكر مي‌شد كه زن نسبت به مرد يك نوع حالت بردگي دارد، يا عقدنامه‌هايي را كه مي‌خواندند  تأكيد زيادي بر  ميزان اطاعت و تبعيت زن از مرد داشت. اصولاً ما در كل جهان غرب، تحولاتي را شاهد بوده‌ايم؛ از جمله اعاده‌ي جريان‌هاي ديني كه اينها فضايي را به صورت كلي ايجاد كردند و از طرفي، خود فمينيست‌ها وضعيتي را به طور خاص به وجود آورد كه نتايج و تبعاتي داشت كه خيلي خشنود كننده نبود، مثلاً روي اشتغال تكيه كرده بودند و در نتيجه نقش‌هاي زن در خانواده و مادري، مغفول واقع شده بود و گاهي هم مورد نقد شديد قرار مي‌گرفت. بعد هم كساني كه به اين آرمان پيوسته بودند مثل زنان طبقه متوسط و ديگران كه از اين منظر احساس سرخوردگي مي‌كردند و احساس مي‌كردند بسياري از امور مثبت خانوادگيشان را از دست داده‌اند و اين‌ها همه تبديل به جريان‌هاي معكوس شد. در كشور ما هم‌ چنين جريان‌هايي در يك فضاي كلي به وجود آمد كه مجموعاً موجي را به طور برعكس ايجاد كرد و به نظر من همين موج در افول فمينيسم خيلي مؤثر بود، هر چند كه سازمان‌يافته نبود و به شكل‌هاي جزيي و پراكنده ظاهر مي‌شد؛ اما در از بين بردن فضاي مستعدي كه فمينيسم روي آن كار مي‌كرد،‌ خيلي مؤثر بود.

 

- در آن تشابهي كه شما بين فمينيسم و ماركسيسم مطرح كرديد آيا منظورتان اين بود كه آنها خاصيت جنبشي خود را زود از دست دادند يا تفاوت ديگري نيز مطرح است؟

- شايد تشابهي را كه مطرح كردم با توجه به ذهنيتي بود كه داشتم؛ اما معمولاً به فمينيسم به عنوان يك ايدئولوژي توجه نمي‌شود و بعضي‌ها معتقدند يك نظريه علمي يا يك جريان علمي- تجربي است. متأسفانه هيچ جريان ايدئولوژيك ديگري نداريم كه بتوانيم با فمينيسم مقايسه كنيم،‌ مگر همين جريان ماركسيسم و سوسياليسم كه به عنوان حاشيه‌ي ماركسيسم و شبيه ماركسيسم است كه در تقابل با ساختارهاي موجود قرار دارد و به يك معنا ريشه در خود غرب دارد و در عين حال در تعارض با سيستم‌هاي موجود است. جهات مشابه زيادي بين اين دو وجود دارد و به همين دليل از اين مقايسه شروع كردم.

 

- اگر اين بحث را داخلي كنيم، در فضاي فعلي كشور ما چگونه است. فمينيسم در اينجا هم تابع همان جريان است يا نظريه جديدي به وجود آمده است؟

- من يك اعتقاد كلي در مورد تجدد و جريان‌هاي آن دارم كه مبناي پاسخ شماست. يك متفكر در دهه‌ي 70 ميلادي در غرب كتابي نوشت تحت عنوان «ما هرگز مدرن نبوديم». ايشان در مورد تجربه غربي‌ها اين سخن را گفته بود كه من معتقدم مدرن بودن چون يك وضعيت تاريخي يا وضعيت وجودي خاصي است، شرايطش بعد از تجربه غرب در هيچ جا ممكن نبوده و نيست. مدرن بودن مثل متدين بودن نيست، هر چند كه از جهتي معتقدم شبيه يك دين است و از اين جهت فكر مي‌كنم تحت هيچ شرايط ديگري اين امكان براي مردم ديگري وجود نداشته باشد كه مدرن شوند، البته آلوده به مدرنيته و حواشي‌اش مي‌شوند؛ اما به هيچ وجه مدرن نمي‌شوند كه اين  در مورد ماركسيسم هم وجود داشت. همه‌ي جريان‌هايي كه ما در كشورمان داريم؛ مثل ماركسيسم و فمينيسم، از غرب ريشه گرفته است؛ همان طور كه ماركسيسم در كشور ما به يك امر مبتذل تبديل شد و با مشابهت‌سازهاي سطحي، گسترش و بسط پيدا كرد،‌ فمينيسم هم همين‌طور شد، البته عميق‌تر و نه به شكل مبتذل ماركسيسم.

مثلاً مفهوم خاص كارگر در نظام سرمايه‌داري مطرح بود كه در كشورهايي مثل ما به مسئله جنگ فقير و غني تبديل شد و بستر رشد ماركسيسم شد در صورتي كه به ماركسيسم ربطي نداشت و اين بحث‌ها، بحث‌هايي بود كه قبل از ماركسيسم هم در همه جاي دنيا و در همه‌جاي تاريخ وجود داشتند. ماركسيسم تفسير خاصي از جنگ فقير و غني داشت؛ اما در كشور ما در واقع همان بستر عمومي كه هر عقيده‌اي، هر فكري و هر ايدئولوژي مي‌توانست رويش سوار بشود  ظهور يافت.   فمينيسم هم همين‌طور است. فمينيسم هم در معناي تئوريك و دقيق خودش فقط به فضاي تجربي تمدن غرب ربط دارد و در آنجا معنا مي‌يابد و قابل درك است، ليكن مسايل مشابهي وجود دارد كه بستري مي‌شود براي پيدا شدن  زمينه‌ي اشتراك در جاهاي ديگر و بعد تحريك به گرايش به اين جنبش. در ايران، اين مسئله از زمان مشروطه تا اكنون كه جريان‌هاي فمينيستي مطرح شده،‌ تحت تأثير فمينيسم موجود در خارج از كشور بوده‌اند. اما در كشورمان به لحاظ رابطه  با تجدد، وضعيت پيچيده‌اي وجود دارد؛ چون معمولاً ما از سير تجدد عقب مي‌مانيم، قبل از رسيدن به آن، تجدد از دست ما مي‌گريزد؛ مثلاً موج اول مدرنيته در غرب آمد و تمام شد؛ اما  ما تازه با آن مواجه مي‌شويم و هنوز به اواخر اين موج نرسيده، در غرب پست مدرن آغاز مي‌شود؛ در نتيجه يك وضع آشفته و پريشاني را برايمان ايجاد مي‌كند. به همين دليل ما وقتي به فمينيسم رسيديم كه در جهان نقدهاي عجيبي نسبت به اين جريان وجود داشت، در نتيجه فمينيست‌هاي ما دچار مشكلات حادّي شدند؛ از جمله اينكه مجبور بودند فمينيست بودن خودشان را انكار كند. به همين دليل است كه ما وضعيت موجود را مي‌بينيم و الّا در اصل جريان‌هاي داخلي كشور ما كاملاً از جريان‌هاي غرب تأثير مي‌گيرند و تداوم و ادامه آنها هستند.

 

- ارتباط فمينيسم با حاكميت كشور چگونه است؟ مثلاً‌ اينكه حكومتي ماركسيسم را  بپذيرد يا رد كند يا با آن مبارزه كند در سير پيشرفت يا اضمحلال آن تأثيرگذار است. آيا فمينيسم هم اين ارتباط را دارد؟ يعني همچنان كه ممكن بود  ماركسيسم به تغير حكومت‌ها بيانجامد، آيا فمينيسم هم‌چنين بستري دارد يا خير؟

 - سئوال شما اين است كه ظرفيت‌هاي فمينيسم به لحاظ سياسي-اجتماعي چقدر است؟ ظرفيت‌هاي فمينيسم هيچ جاي دنيا به لحاظ سياسي-اجتماعي آن قدر نيست كه سيستم‌ها را عوض كند. فمينيسم بر عكس ماركسيسم هيچ جا نمي‌تواند بيشتر از يك جريان و جنبش اقليت باشد. علتش اين است كه به لحاظ اجتماعي روي شكافي سرمايه‌گذاري كرده كه اين شكاف در بهترين حالت نصف جامعه است و معمولاً هم اين بهترين حالت موجود نبوده است. يعني همه‌ي زنان، گرايش به فمينيسم نداشته‌اند، در حالي‌كه ماركسيسم روي كارگران سرمايه‌گذاري كرد كه بخش عمده‌اي از يك جامعه را تشكيل مي‌دادند و مي‌توانستند اكثريت قابل توجهي را به وجود بياورند و در عين حال گروه‌هاي ديگري را از جريان‌هاي ديگر جامعه به بخش‌هاي خود جلب كنند؛ زيرا مسئله فقر و غنا و عدالت است و ساير مقولات حساس ديگر؛ اما آن چيزي كه در ذهن بنده است،‌ اينكه ماركسيسم بعد از ورود در كشورهايي مثل كشور ما و صرف نظر از داوري‌هاي تاريخي،‌ به طور كلي نقش مثبتي ايجاد كرد يعني در جنبش و جريانات مبارزات ضدامپرياليستي كه مشكل  كشور ما بود،‌ تحريك و تهييج و به طور كلي نقش خوبي ايفا كرد. البته فمينيسم چنين نقشي نداشته است. فمينيسم اساساً هيچ نقش مثبتي ايجاد نكرده، بلكه بر عكس، اين جريان در زمان طاغوت خيلي امكان ظهور داشت، چون با اينكه سيستم طاغوت وابسته به غرب بود و ماركسيست‌ها هم با آن مخالف بودند، فمينيست‌ها بسيار بستر رشد داشتند و حتي در حال حاضر هم كه فمينيست‌ها تاريخ‌نويسي مي‌كنند با رضايت از آن زمان تعريف مي‌كنند.

 

- در بحث تنوع گفتمان‌هاي فمينيستي اين سئوال مطرح است كه از بين اين گفتمان‌‌ها نوعي وفاق و آموزه‌هاي كلي را مي‌توان بيرون كشيد يا خير؟ آيا بين اين گروه‌ها انسجامي وجود دارد؟

 

- من معتقدم كه اگر بخواهيم فمينيسم را بر اساس گفتمان فمينيستي بفهميم، نه تنها نمي‌توانيم يك مبناي مشترك كه بشود اين‌ها را در كنار هم جمع كرد؛ پيدا كنيم بلكه حتي يك موضوع مشترك براي فكر كردن هم  ندارند؛ زيرا فمينيست‌ها حتي در مورد مسئله‌ي كلمه «زن»، متفق نيستند و معلوم نيست آنچه كه آن‌ها بر سرش اختلاف دارند چيست؟ آيا وجه بيولوژيكي دارد يا نه و يا چه خصوصياتي دارد؟ به طور طبيعي اين منجر به ايجاد جريان‌هاي مختلفي مي‌شود. من درباره فمينيسم يك تعمقي دارم و آن اينكه به نظر هيچ جريان و گرايش ايدئولوژيكي به اندازه فمينيسم ايدئولوژي ندارد. بدين معنا كه اگر ايدئولوژي را به معناي خاصي كه به طور معمول ريشه ماركسيستي دارد يا به معناي آن انديشه‌هايي كه پيوند با انديشه‌ها و ساختارهاي اجتماعي دارند، بگيريم و بگوييم ايدئولوژي‌ها آن تفكرات و انديشه‌هايي هستند كه به اعتبار موقعيت اجتماعي خاص، ايجاد مي‌شوند؛ مثلاً كسي كه بورژواست به بيان ماركسيستي در ساختار اجتماعي صاحب جايگاه خاصي است و فكر خاصي پيدا مي‌كند و اين مي‌شود يك فكر ايدئولوژيك. كارگر يك جايگاه خاصي دارد و مي‌شود ايدئولوژيك. در ميان فمينيست‌ها اين اتفاق به شدت وجود دارد به نحوي كه نه تنها فمينيسم سيال داريم كه فمينيسم‌هاي شرقي ابداع كردند، يا مثلاً ‌فمينيست سرخپوستي و ... بلكه به تعداد زناني كه نظريه‌پردازي كرده‌اند نظريه فمينيستي وجود دارد. يعني هر كدام از اينها هر جا كه بودند به لحاظ اجتماعي طبقه‌هاي مختلفي داشته‌اند، طبقه متوسط، مرفه يا فقير هر كدام يك ايدئولوژي ايجاد كرده‌اند يعني به تعداد اين آدم‌ها ايدئولوژي فمينيستي وجود دارد كه گويي يك حالت هيجاني و احساسي و يك سري تعلقات خاطر خاص، آن‌ها را جلو مي‌برده‌است و همگي‌شان قصد داشتند بدون توجه به درستي يا نادرستي زمان و مكان و ... مطلبشان را پيش ببرند؛ در نتيجه فراتر از اين‌ها ما با نوعي به هم ريختگي مواجه مي‌شويم كه در مكاتب ديگر وجود ندارد. تكثر به تعداد آدم‌ها يك به هم ريختگي در مطالعه فمينيسم ايجاد كرده است.

شما هيچ جنبش يا نظريه‌اي را در  دنيا با اين شكل پيدا نمي‌كنيد. فمينيست‌ها در كل دنيا به سرعت ديده مي‌شوند. مثلاً در سياست‌گذاري‌ها، برنامه‌ها ‌و... شاخه دوانده‌اند. در دانشگاه چه در دوره‌ي گذشته و چه حالا وجود دارند و فعاليت مي‌كنند و اثر مي‌گذارند. در نهضت‌هاي حقوق بشري و ...

 

- ما در بسياري از نظريه‌ها مي‌بينيم كه  به خاطر ذاتشان، نظريه پردازان بزرگي دارند.  در غرب هم آدم‌هاي بزرگي دارد؛ اما آيا فمينيسم هم  نظريه‌پرداز بزرگي حداقل در طول تاريخش داشته است و يا اصلاً در ذاتش اين استعداد وجود دارد كه بتواند نظريه پرداز بزرگي داشته باشد؟

- البته مسئله تا حدودي موضوعيت دارد. من احساس مي‌كنم فمينيسم چه در گذشته و چه در آينده نمي‌تواند نظريه‌پردازي به آن معنا داشته باشد. فمينيسم اصلاً هم در وجه نظري و هم در وجه عملي در فضايي رشد كرد كه ما به آن مي‌گوييم «مابعد تجدد»، «پست مدرنيسم» و ...در اين فضاي گفتمان فمينيستي،‌ فمينيست‌ها همديگر را تقويت و تأييد مي‌كردند؛ اما فمينيست‌ها روي مواردي دست گذاشتند كه جريان‌هاي راديكال تعريف كننده فمينيسم بودند. جريان‌هاي معتدل آنان، بنيان‌هاي مهمي را در هستي انسان، مورد سئوال قرار مي‌داد و همين منشأيي مي‌شد كه با اينكه حرف‌ها براي آدم‌ها جالب توجه بود؛ اما خيلي خشنود كننده نباشد. يكي از اساتيد بر اين عقيده بود كه پست‌مدرن‌ها براي مطالعه بسيار هيجان انگيزند؛ اما  براي همراهي كردن و بر اساس تفكراتشان فكر كردن چنين پتانسيلي ندارند. به همين دليل پست‌مدرنيسم با اينكه فضاي بسيار جديدي را ايجاد كرد؛ اما اغلب آدم‌ها به دنبال گريز از آن بودند؛ زيرا از مسايل حادي كه در زندگي و معرفت بشري ايجاد مي‌كرد، به راحتي نمي‌شد عبور كرد. فمينيست‌ها حرف‌هايي زدند كه از يك جهت بسيار هيجان انگيز بود، هم در صحنه‌ي نظري و هم در صحنه‌ي عملي، روي مقوله‌ي جنسيت دست‌گذاشتند و گفتند همه‌ي عالم به واسطه‌ي اين فاكتور عوض مي‌شود و ما بايد متفاوت ببينيم و تلاش هم مي‌كردند تئوري‌پردازي كنند؛ اما اين شكافي كه به واقع درعالم ايجاد كردند و آن وضعيت خروجي ديده شده از آنها درصحنه‌ي عملي يك جور دلزدگي ايجاد مي‌كرد و مي‌كند و به نظر برخي اذيت‌كننده است و آدم را به هم مي‌ريزد. اين‌ها متفكران  بزرگي داشته‌اند كه اثرگذار بوده‌اند؛ اما اين‌گونه نبوده‌ كه خودشان با مباني ودر بستر فمينيسم پيش بروند. بعضي از فرانسوي‌ها مثل «ايريگاري» يا «كريستوآ» كه آدم‌هاي بزرگي هستند و در مجمع متفكرين دنيا قابل طرح هستند به دليل همان مباني فمينيسم،‌ خود را فمينيسم نمي‌دانند. اما فمينيست‌هايي وجود دارند كه مطرح باشند.  ولي فمينيسم،  متفكراني مثل ماركس نداشته و لزوماً بر غول‌ها سوار نبوده و نيست.  و روي جزاير پراكنده‌اي كه در اينجا و آنجا شكل گرفته، متكي بوده و هست.

 

- نظر شما در مورد نظريه‌هاي آنتي‌ فمينيستي چيست؟ به نظر مي‌رسد كه ديدگاه‌هاي ضعيفي در اين زمنيه وجود دارد كه خيلي قابل طرح نيستند.

- به نظرم مي‌رسد اين مطلب و اين وضعيت، ناشي از خود وضعيت فمينيسم است نه ناشي از وضعيت مقابلش. فمينيست‌ها يك فرضي ايجاد كردند بدون اينكه راجع به آن پيش فرض، سخني بگويند و همه‌ي عالم را طبق اين پيش‌فرض‌هاي سست خود تعبير و تفسير مي‌كردند و اين پيش‌فرض‌ها هم هر روز تغيير مي‌كرد. وقتي چنين وضعي را مي‌بينيد، احساس خوبي نخواهيد داشت، در نتيجه خيلي آن‌جريان را جدي نمي‌گيرند. به همين دليل بنده به نظرم مي‌رسد اين عكس‌العمل جنبش‌هاي ديگر به خاطر جدي نبودن جريان فمينيسم است اگر اين جريان، جريان جدي‌اي بود، بايد آدمهاي بزرگي در مقابلشان ظاهر مي‌شدند؛ اما چون فقط يك جريان ايدئولوژيك است كه برخي از حرف‌هايي كه زده، مثلاً اينكه در شناخت، عاطفه و احساس هم نقش دارد، در برهه‌اي از زمان اثر گذار بوده؛ اما  ديگر اثرگذاري خود را از دست داده است از اين رو نمي‌توان آن را يك جريان قوي دانست كه بتواند منتقدين قوي‌اي نيز داشته باشد؛. بزرگي در سرعت رشد فمينيسم به معناي مطرح كردن حرف و كلام پايدار و غير قابل نقص نيست. منظورم از بخشي كه اول مطرح كردم، اين بود كه فمينيسم به طور عجيب به سرعت رشد كرد و علت بخشي از اين رشد سريع، حمايت ساختارهاي غرب از اين جريان بود. قضيه پست مدرن و فضايي كه فمينيسم در آن رشد كرده،‌ فضايي بود كه انگار كل سيستم‌هاي موجود در غرب همراهش بودند. مثلاً مسئله‌ي «انقلاب  جنسيتي» به گونه‌اي بود كه انگار سيستم سرمايه‌داري منتظر اين مسئله بود. همراهي اين سيستم با اين مسئله، باعث شد كه در مدت كوتاهي به يك جريان دانشگاهي تبديل شود. چه منابع عظيمي به لحاظ مالي خرج شد و همين همراهي سبب شد كه فمينيسم خيلي سريع و در زمان كوتاه به يك جريان آكادميك تبديل بشود. از سال 1948 كه مانيفست ماركسيستي نوشته شد تا 1960 اصلاً‌ به عنوان يك جريان دانشگاهي، اجازه حضور در دانشگاه را نداشت و تا بعد از جنگ جهاني دوم با ماركسيست‌ها برخورد مي‌شد ولي در مورد فمينيسم شما نه تنها چنين عكس‌العملي را نمي‌بينيد بلكه كل سيستم با آن همراهي مي‌كند كه اين به رشد سريع فمينيسم كمك بسياري ‌كرد. فمينيسم به اين معنا بزرگ است ولي اين به معناي برخورداري از حرف‌هاي عميق و استدلال‌هاي پايدار و سنگين و وزين و متين نيست. بعضي از سئوالات مطرح شده‌شان، طرح سئوالات خوبي بود و يك عده هم به آنها مشغول شدند؛ مثل ساير جريان‌ها و گرايش‌هاي ديگر كه در دنيا وجود دارد. براي دنيا اهميت فمينيسم به اندازه‌اي كه براي ما اهميت دارد، نيست و به نظر من ضعيف بودن نقدهاي پيرامون فمينيسم به اين خاطر است كه جريان‌هاي فمينيستي،‌ جريان‌هاي جدي‌اي نبوده‌اند و يا حداقل اينكه منتقدين بزرگ آنها را جدي نمي‌گرفته‌اند.  شايد به انداه‌اي كه فمينيسم براي ما مهم است براي دنيا مهم نيست.

 

- در كتاب‌هاي حوزه‌هاي مختلف اجتماعي و سياسي جنبش فمينيسم به عنوان جنبشي معرفي شده كه تمام حوزه‌هاي علوم انساني را تحت تأثير قرار داده كه تا حدودي هم شما به آن اشاره كرديد آيا اين تأثير به لحاظ قوت نقدي- نظريه‌‌پردازي جنبش فمينيستي است يا منشأ ديگري دارد؟

 - نكات همان‌هايي است كه گفته شد. فمينيست‌ها حرف‌هاي جالبي زدند كه در علوم انساني هم  به نحوي زمينه‌ي طرح اين موضوعات وجود دارد؛ اما بنده فكر نمي‌كنم مسئله به لحاظ قوت نظريه‌پردازي باشد. مسايلي كه مطرح كردند و تلنگر‌هايي كه زدند به يك وجوهي اثر داشت. مثلاً شما ديگر الآن در هيچ كتاب انگليسي نمي‌بينيد كه وقتي ضمير مي‌آيد she و he با هم آورده نشود و مي‌توان آن را از تأثيرات فمينيسم دانست؛ اما اين اثر خيلي مهم نيست. در واقع چنين اثرهايي اصلاً عميق نيستند.

 

- آيا مي‌توان آنچه را كه باعث تأثيرگذاري فمينيسم در برخي عرصه‌ها شد جريان‌هاي سرمايه‌داري و پست‌‌مدرنيسم دانست؟

- در واقع سئوال شما اين است كه چطور شد كه فمينيسم اين‌طور اثر داشت؟ اثر داشتن فمينيسم به نظر بنده به اين برمي‌گردد كه سازگار با كل ساختار نهادي و ساختار نظري تجدد بود. بنيان تجدد به قول «اگنس هلر» آزادي است و اثر اين ارزش بنيادين اين تمدن اين بوده كه دائماً هر ساختار و نظم و نسقي را به هم بزند و اينكه وضعيتي را براي انسان ايجاد كند  كه هيچ تقيّدي به هيچ چيز نداشته باشد و فمينيسم در حادترين شكلش اين كار را انجام مي‌دهد، مثلاً پست مدرنيسم معرفت را نسبي مي‌كند، محدوديت‌هاي حقيقي، ويژگي‌هاي  طبيعي و ذاتي را از بين مي‌برد، فمينيسم درست در همين جا خود را نشان مي‌دهد و ابراز وجود مي‌كند و آخرين وجه بنيادي را كه ممكن است تقيدهايي را ايجاد كند يعني مثلاً  زن بودن يا مرد بودن را مورد انتقاد قرار مي‌دهد زيرا اين تفاوت‌ها ممكن است در حيات اجتماعي  محدوديت‌هايي را ايجاد كند و مفهوم آزادي از اين ايده كه ساختارهاي اجتماعي در جهت رهايي هر چه بيشتر تغيير كند دفاع مي‌كند. به نظر من اين‌ هم به لحاظ فكري تطابق داشته، هم به لحاظ ساختاري؛ يعني سيستم فمينيسم  با اين نظرات كاملاً سازگار بوده است مثلاً بخش اقتصاد به آن نياز داشته،  بخش فرهنگ و بخش‌هاي ديگر به آن نياز داشته‌اند،‌ يعني اين ساختار و ايده‌ها بسيار با هم سازگار بوده‌اند مثلاً ممكن است در نظام ديني حرفي زده شود كه در همه جاي دنيا، ساختارها با آن هماهنگ باشند اين موجب رشد آن مي‌شود و يكي از دلايل بسط فمينيسم هم همين مسئله بوده است.

 

- پس بنابراين، شما به اثرگذاري فمينيسم در حوزه‌هاي مختلف علوم انساني در معناي وسيع آن قايل نيستيد.

- شما در هر حوزه‌اي برويد نظر فمينيست‌ها،‌ به عنوان يك نظر مطرح است؛ اما نظري است كه كسي خيلي روي آن كار نمي‌كند،‌ مثلاً در جريان انتقادي يا  كاركردگرايي يا هر جريان ديگري، يك نظريه وجود دارد كه اين نظر دائماً به كار گرفته مي‌شود و در حوزه‌هاي مختلف و در زمينه‌هاي متفاوت استفاده مي‌شود. در حوزه‌ي مطالعات زنان، ممكن است از فمينيسم استفاده بشود، اما آن داعيه‌اي كه فمينيست‌ها دارند كه همه‌ي علم را بايد مطابق قلمرو ما فهميد، داعيه‌ي صحيحي نيست و اين گونه نيست كه نظريات فمينيست‌ها را در همه‌جا مورد استفاده قرار گيرد.

 

- آيا مي‌توان يك فمينيسم  اسلامي داشت؟


- نه به نظر من فمينيسم اسلامي مثل مثل اسلام مسيحي يا اسلام يهودي است و معنا ندارد، زيرا اين‌ها دو دنياي متفاوت هستند.  يا بايد اسلام را به آموزه‌هاي فمينيسم و يا فمينيسم را به آموزه‌هاي اسلام تحويل و تأويل ببريم.  اگر فمينيسم را  به آموزه‌هاي اسلام تأويل ببريم  اين مي‌شود كه  فمينيسم براي هر يك از زن و مرد حقوقي قايل است و بايد با آنها با عدالت رفتار كرد و نظاير اينها كه ديگر اصلاً بحث فمينيسم معني ندارد و با آن مطابق نيست. از آن طرف هم اگر اسلام را به فمنيسيم تأويل ببريم ديگر اسلام نيست. خود فمينيست‌ها هم گفته‌اند ما مجبوريم در جهان اسلام اين حرف‌ها را پوشش بدهيم. نه تنها در مورد فمينيست‌ها، در مورد كل متجددين با مشابهت‌ها و مغالطات لفظي روبرو مي‌شويم. آنها خودشان را با اين رويكرد پيش بردند و به اينجا رسيدند، ‌مثل اينكه مثلاً در مورد سكولاريسم مي‌گويند كه با دين معارضه ندارد و مي‌گويند و يا اينكه مي‌گويد دين چيز شريفي است اما بايد مثلاً‌ در طاقچه باشد.

اين تفاسير و تعابير كج و نادرست از مسايل منشأ موضوعيت پيدا كردن چنين انتقادهايي مي‌شود و الا اگر درست به قضيه نگاه كنيم موضوعيت ندارد.

 
نویسنده: هادي كافي، فاطمه قاسم پور
مترجم :
منبع : مجله حوراء (دفتر مطالعات و تحقيقات زنان) - شماره 27 – فروردين و ارديبهشت 1387
تاریخ : فروردين و ارديبهشت 1387
مطالب مرتبط
 
 A.A.A/ موقعيت و نقش زن در اجتماع عصر رسول الله (ص)
 A.A.A/ حضور زنان مسلمان در عرصه هاي نظامي در عصر رسول الله (ص)
 A.A.A/ بررسي شيوه هاي رفتار پيامبر صلي‌الله عليه و آله با زنان
 A.A.A/ نخستين مبايعات زنان با پيامبر اکرم صلي‌الله عليه و آله
 A.A.A/ کرامت زن در سيره و سخنان پيامبر اعظم
 
نظرات
 
نام : شهر :
   
 
 
کلیه حقوق این وب سایت متعلق به شرکت فرا ارتباط می باشد