صفحه اصلی

آرشیو مقاله ها

آرشیو اخبار

همکاری با ما

تماس با ما
 
عنوان خبر
 
  
 
سامانه جمع آوری خودکار تجهیزات IT
افرنگ نیوز مجله زندگی
ماشین ایرانی
elham_fitnees_cool
فروشگاه رایکا
فروشگاه رایکا
هر روز صبح جدیدترین اخبار در افرنگ نیوز کلیک کنید ...
A.A.C/ خاستگاه هاي طلاق مدرن
تعداد بازدید : 188
 
 

نويسنده: خانم  استفاني کونتز[1]؛ عضو هيئت علمي مطالعات تاريخ و خانواده، کالج دولتي اورگرين[2]

منبع:فميلي پروسس[3]، دوره‌ي چهل و ششم، شماره‌ي يک، صص 16-7، 2006.

 

خانم استفاني کونتز تاريخ‌شناس و نويسنده کتب و مقالات بسيار در حوزه‌ي خانواده، از سال 1975 عضو هيئت علمي مطالعات تاريخ و خانواده در کالج دولتي اورگرين در واشنگتن بوده است. تازه‌ترين کتاب وي با عنوان "ازدواج، يک تاريخ، از اطاعت تا صميميت، يا چه طور ازدواج مغلوب عشق شد"؟ در سال 2005 منتشر گرديد و به زبان‌هاي آلماني، اسپانيايي، نروژي، چيني و ژاپني ترجمه شده است.

 

نرخ  بالاي فروپاشي زندگي زناشويي و دستيابي آسان به طلاق از نظر تاريخي يا ميان فرهنگي بي‌سابقه نيست؛ اما طلاق معاصر در آمريکاي شمالي و اروپاي غربي خاستگاه‌ها و مشخصه‌هايي متفاوت از طلاق در فرهنگ‌هاي پيشين  دارد. خاستگاه الگوهاي طلاق مدرن به بيش از 200 سال پيش باز مي‌گردد، به ابداع اين ايده‌ي بي نظير تاريخي که ازدواج بايستي بر مبناي عشق و محبت متقابل باشد. بنابراين عجيب است که تزلزل ازدواج مدرن از همان ارزش‌هايي ناشي مي‌شود که رابطه زناشويي را به صدر همه‌ي ديگر تعهدات خانوادگي و شخصي ارتقا داده است تمرکز احساس، شور، هويت شخصي و خود اعتباري در رابطه‌ي زوج و محو علايق و وظايف  احساسي  كه فراتر از واحد زناشويي هستند علل مستقيم  طلاق مي‌تواند از عواملي به گوناگوني مشخصه‌هاي روان شناختي فردي يک يا هر دو زوج تا فشار گرفتاري‌هاي اقتصادي و تباهي جامعه گسترش  پيدا كند اما در چشم‌اندازي بزرگ‌تر نقش طلاق در جوامع مدرن و وقوع نسبتاًٌ بالايش، هر دو از همان عوامل پيچيده‌اي نشئت مي‌گيرد که ازدواج‌هاي موفق را بيش از اکثر دوران گذشته، بنيان سعادت افراد قرار داده و  فروپاشي يک رابطه زناشويي را اين همه تلخ‌ كرده است.

 

واژگان کليدي: ازدواج؛ طلاق؛ خانواده؛ تاريخچه‌ي ازدواج

برخلاف باور عمومي، فراواني طلاق در جامعه‌ي مدرن آمريکا، چندان بي‌سابقه نيست. مردم‌شناسان، نرخ‌هاي جدايي و ازدواج مجدد را بين بسياري از جوامع شکارچي و کوچ نشيني و هم چنين در چندين گروه باغداري، گزارش مي‌دهند که کاملا به اندازه‌ي جوامع مدرن صنعتي هستند. مالزي و اندونزي تاکنون بالاترين نرخ‌هاي ثبت شده در نيمه‌ي اول قرن بيستم را داشته‌اند، که از نرخ‌هاي ثبتي ايالت متحده در سال 1981 پيشي مي‌گيرد و هميشه طلاق فرايندي طاقت فرسا نبوده است. در ميان سرخپوستان شوشون[4]، زني که طلاق مي‌خواست به سادگي دارايي‌هاي شوهرش را که به زن تعلق نداشت خارج از منزل مسکوني قرار مي‌داد. در فرهنگ سيوا[5] در آفريقاي شرقي، وقتي شوهر روستاي همسرش را ترک مي‌کرد، بيل، تبر و حصير خوابش را مي‌برد و اين گونه طلاق کامل مي‌شد. در جامعه‌ي سنتي ژاپن، يک نامه‌ي 2/31 خطي همه‌ي آن چيزي بود که مرد براي طلاق همسرش لازم داشت؛ اما زنان قبل از آن که طلاق بگيرند، مجبور بودند دو سال را در خدمت يک معبد خاص باشند.

در جمهوري روم باستان، اظهار نظري ساده در مورد درخواست طلاق کافي بود تا موجب انحلال يک ازدواج شود. در طول فرمانروايي آگوست؛ بنيان‌گذار امپراطوري روم (27 قبل از ميلاد تا 14 پس از ميلاد)، قانوني طرح شد، مبني بر آن‌که هفت شاهد براي اظهار نظر طلاق لازم بودند، اما دولت تا چهار قرن بعد، هيچ سندي را رسمي‌تر از يک تذکر ساده‌ي همسر متارکه کننده ثبت نكرد  که توسط اين شهود امضا شده باشد. برخلاف روال بعدي که کليساي اوليه مسيحيت در اروپاي قرون وسطي، طلاق را به چندين دليل مجاز مي‌شمرد؛ بعضي از شوراهاي مسيحيان محلي حتي چيزي معادل طلاق بدون تقصير[6]  داشتند که در آن زوج‌ها مي‌توانستند از هم جدا شوند- بعد از آن‌که سوگند مي‌خوردند "زندگي مشترک بين ما غير ممکن شده است" يا در ازدواج "به گفته‌ي خداوند هيچ احساني وجود ندارد" (گيز و گيز، 1987، ص 56).

اما در بيشتر تاريخ بر خلاف اين پيشينه‌هاي حيرت انگيز، دلايل طلاق به خصوص در جوامع پيچيده و لايه لايه کاملاً با امروز متفاوت  و دستيابي به آن نيز اغلب نابرابر بود. در بسياري از تمدن‌هاي پدرسالاري جهان باستان، طلاق در درجه‌ي اول يک حق انحصاري مردانه بود. در روم باستان، برخلاف آمريکاي مدرن، طلاق بيش از همه در ميان طبقات مرفه شايع بود که در آن بسياري از افراد شريک زندگي‌شان را به اندازه‌اي عاري از احساس، عوض مي‌کردند که ما ممکن است اشتراک اينترنتي‌مان را تغيير دهيم، تا منافع بيشتري از خويشاوندان سببي به‌دست آورند. در اروپاي ابتداي قرون وسطا، مردي از طبقه بالا اغلب در صورتي دنبال طلاق بود که همسرش نمي‌توانست براي او وارث مذکري بر جاي گذارد. در چين، اگر زن رابطه مرد را با والدينش خراب مي‌کرد يا اگر والدين مرد، فکر مي‌کردند دلبستگي مرد به زن مانع از انجام وظايف مربوط به فرزندانش مي‌شود، مي‌توانستند او را وادار کنند همسرش را پس بفرستد (پس فرستادن کلمه‌اي به جاي طلاق بود که  در اصل به معناي "بيرون راندن همسر" است).

 

دلايل طلاق در بيشتر دوران گذشته، متفاوت بود؛ زيرا دلايل ازدواج تفاوت داشت. براي  هزاران سال، ازدواج، پيماني به منظور شکوفايي فردي و بهره‌مندي متقابل زن و مرد و فرزندان‌شان نبود و مردم ازدواج مي‌کردند تا خويشاوندان سببي متنفذي پيدا کنند، بر ادغامات بازرگاني تأثير بگذارند، سرمايه را افزايش دهند، وضعيت اجتماعي‌شان را بهبود بخشند، اتحادهاي نظامي‌شان را قطعي کنند يا نيروي کار خانواده را گسترش بدهند. عشق رؤيايي در گذشته  ناشناخته نبود، اما رابطه‌ي نزديکي با ازدواج نداشت. در هند باستان، عاشقي پيش از ازدواج به عنوان عملي غير مسئولانه و ضد اجتماعي تلقي مي‌شد. فرانسويان در قرون وسطا، عشق را به عنوان شکلي از جنون تعريف مي‌کردند که مي‌توانست با آميزش جنسي با معشوق يا با فرد ديگري، درمان شود. اکثر جوامع در سراسر اعصار، مردم را از ازدواج براي چنين دليل لذت‌طلبانه و متزلزلي به عنوان عشق منع مي‌کردند (کونتز، 2005). حتي در فرهنگ‌هايي که در آن همسران بعد از ازدواج به پرورش عشق تشويق مي‌شدند، به ندرت همه‌ي سرمايه‌هاي عاطفي و علايق شخصي‌شان را در همان يک جا مي‌گذاشتند. در اروپا  و آمريکاي قرن هفدهم، رهبران مذهبي پروتستان و کاتوليک به زوج‌ها توصيه مي‌کردند با فردي ازدواج کنند که مي‌توانست به آن‌ها عشق را بياموزد و هشدار مي‌دادند که حتي بعد از ازدواج هم، عشق زياد، شکلي از بت‌پرستي است که بايد از آن اجتناب كرد. آن‌ها زناني را نکوهش مي‌کردند که از اسامي خودماني محبت‌آميز براي شوهران‌شان استفاده مي‌کردند، چون چنين صميميتي تمايل به ممانعت از روابط اقتداري داشت که بنياني براي ازدواج معقول به شمار مي‌رفت. درست پس از قرن هجدهم بود که رمان‌ها و دفترچه‌هاي خاطرات فاش کردند كه مردم به  اندازه‌ي روابط خواهر و برادري، احساسات صرف رابطه‌ي زناشويي مي‌کنند.

 

افزايش عشق رؤيايي و خاستگاه‌هاي طلاق مدرن

 

خاستگاه‌‌هاي الگوهاي طلاق امروزي، ريشه در بروز همان ارزش‌هايي دارد که سرانجام رابطه‌ي زناشويي را در صدر همه‌ي ديگر تعهدات شخصي و خانوادگي نشاند: تمرکز احساس، شور، هويت شخصي و خود اعتباري در رابطه‌ي زوج و محو علايق و وظايف احساسي كه فراتر از واحد زناشويي هستند.

امروز عوامل كنوني طلاق براي هر زوج خاص ممکن است از عواملي به گستردگي مشخصه‌هاي روان‌شناسي شخصي يکي از طرفين يا هر دو آن‌ها تا فشار گرفتاري‌‌هاي اقتصادي و تباهي اجتماعي تغيير کند؛ اما در چشم‌اندازي وسع‌تر، هم نقش طلاق در جوامع مدرن و هم وقوع نستباً بالايش از همان رويدادي سرچشمه مي‌گيرد كه ازدواج‌هاي موفق را چنين بيش از سراسر دوران گذشته كانون سعادت فرد و تيرگي يك رابطه زناشويي را اين همه دردناك قلمداد مي‌كند: اين آرمان دقيقاً غير سنتي که ازدواج بايستي قدرتمندترين تعهد در زندگي افراد باشد.

 

اين تصور افراطي که ازدواج بايد بر مبناي عشق و رفاقت باشد، فقط تحت نفوذ عصر روشنگري و مکاتب فردگرايانه‌ي فرانسوي و انقلاب‌هاي آمريکايي شروع به توفيق در پذيرش گسترده در اروپاي غربي و آمريکا کرد. تقريباً بي‌درنگ محافظه‌کاران امروزي – مدافعان چيزي که از آن پس به عنوان ازدواج "سنتي" تلقي شد- هشدار دادند که عشق، مرگ ازدواج خواهد بود. آن‌ها استدلال مي‌کردند که جامعه نياز دارد برخي افراد، آن هم  با زوج‌هاي مناسب ازدواج کنند.  چه‌طور آن‌ها را ملزم خواهيم كرد چنين كاري را انجام دهند اگر بتوانند در مواردي كه عاشق شريك مورد نظرشان نيستند استنكاف كنند؟ چطور مي‌شود آن‌ها را از مطالبه‌ي حق طلاق در جايي که عشق مرده است، منع کرد؟ در حالي‌كه جامعه نيز علاقه‌مند به جلوگيري از ازدواج برخي از مردم است. يكي از  نگراني‌هاي محافظه‌کاران قرن هجدهم در خطر مطالبه‌ي حق ازدواج توسط مردم فقير بود. آن‌ها   وحشت داشتند که مبادا افراد فقير بتوانند حق ازدواج "عادلانه" را به خاطر عشق به يکديگر، مطالبه کنند.

بعدها معلوم شد پيش‌بيني‌هاي نگران‌کننده‌‌ي محافظه‌کاران اجتماعي، عجولانه بوده است. گر چه تقاضاها براي دستيابي آزدانه‌تر به قوانين طلاق فوراً توسط بسياري از حاميان پيوند عاشقانه، افزايش يافت و انقلاب فرانسه به طور موقت طلاق را  آسان‌تر از آن چيزي ساخت كه دوباره  تا  دهه‌ي 1970 شد؛ اما افزايش  نرخ طلاق کاملاً تدريجي بود. طلاق آسان، توسط وابستگي اقتصادي زنان به ازدواج و توانايي نخبگان اقتصادي، سياسي و مذهبي محلي براي جريمه‌ي تجرد و طلاق زنان و مردان مهار مي‌شد؛ اما مثل روز روشن بود، همچنان که آرمان روابط صميمانه زناشويي گسترش يافت، بسياري از کشورها آيين‌ نامه‌هاي حقوقي‌شان را در آن زمان ليبراليزه کردند و در جاي ديگر، قضات درباره‌ي مبناي پرونده به پرونده زوج‌هايي كه در جستجوي طلاق بودند، همدلي بيشتري نشان دادند. در آمريکا قبل از سال 1840، کمتر از نيمي از ايالات، بدرفتاري را به عنوان دليلي براي طلاق پذيرفتند و وقتي اين کار را انجام دادند، ناگزير بدرفتاري به منتها درجه‌ي خود رسيد. ولي بعد از سال 1840، بدرفتاري کم‌کم تعريف آزادانه‌تري پيدا کرد و تا سال 1860 اکثريت ايالات نيز اجازه‌ي طلاق براي پرونده‌هاي افراد دائم‌الخمر را صادر کردند. طلاق هم چنين به طرز چشمگيري در کانادا و عمده‌ي کشورهاي اروپاي غربي آسان‌تر شد. قانوني‌سازي انقلاب فرانسه براي طلاق که ناپلئون در سال 1816 لغوکرده بود، دوباره در سال 1884 وضع گرديد.

 

ناظران انديشمند آن روزگار احساس مي‌کردند که اين تغييرات دلالت بر وقايع بدتري دارد. در سال 1856ليديا ماريا چايلد[7]، فعال ضد بردگي،  هشدار داد که وقتي چنين بلايي سر ازدواج بيايد، "جامعه بر روي آتشفشاني متلاطم مي‌ايستد که توسط نازک‌ترين لايه‌ي ممکن، فعاليت آتشفشاني از آن جدا مي‌شود" (جفري، 1975، ص 123).

بين سال‌هاي 1880 تا 1890، ايالات متحده افزايش 70 درصدي طلاق را تجربه کرد. در سال 1891، استادي از دانشگاه کرنل[8]، پيش‌بيني نامعقولي کرد که اگر اين روند در نيمه‌ي دوم قرن نوزدهم ادامه يابد تا سال 1980 بيشتر ازدواج‌ها به طلاق منتهي خواهد شد تا مرگ (گلدتروپ، 1987). چنان که معلوم شد او در محاسبه فقط 10 سال جلوتر تخمين زده بود.

 

با افزايش نرخ‌ طلاق که مردم آن روزگار را حيرت زده کرده بود، هنوز تعداد طلاق‌هاي رسمي (جدايي‌هاي غير رسمي مسئله‌ي ديگري بودند) به طرز مضحکي نسبت به استانداردهاي امروزي کوچک بودند. در سال 1900 در هر 1000 مورد ازدواج  فقط هفت دهم طلاق در ايالات متحده وجود داشت در حاليكه در اروپا اكثر كشورها، تعدادي کمتر از دو دهم طلاق در هر هزار نفر را داشتند بنابراين به سهولت مي‌توان درک کرد كه  چرا بسياري از مردم امروز با نگاه به گذشته، قرن نوزدهم را به عنوان زمان ثبات زناشويي مي‌بينند و از شناخت تغييرات مسلمي عاجز هستند که توسط اين ايده‌ي افراطي به جريان افتاده بود که ازدواج بايستي بر عشق بنا شود.

 دليل اينكه انتظارات فزاينده درباره‌ي عشق و ازدواج در سراسر لايه‌ي نازک ثبات سطحي در قرن نوزدهم رخنه نکرد آن بود که اين آرمان‌ها،‌ هنوز منحصر به بخش کوچکي از جمعيت بود -  اکثر گروهي که به خوبي معرفي شدند، اما بي‌ترديد نه اکثريت نمايندگان توده‌ي مردم و نه حتي آن‌هايي که با بيشترين اشتياق، هدف نيل به سعادت از طريق ازدواج را مي‌پذيرفتند- هنوز بسياري از ارزش‌هاي قديمي‌تر و قيدهاي اجتماعي را که براي "طلب خوشبختي" کامل در ازدواج و زندگي شخصي خصمانه بود، کنار نگذاشته بودند. وقتي ويکتوريايي‌ها شکست خوردند در اين مورد که چه طور انتظار بهترين ازدواج را داشته باشند و بدترين نوع آن را تاب بياورند، ضابطه‌مندي‌هاي پنهاني براي آن نداشتند؛ بلکه آن‌ها پذيرش بسيار بيشتري در مقايسه با آن چه ما امروز در شکاف عظيمي ميان لفاظي و واقعيت؛ انتظار و تجربه‌ي واقعي قرار گرفته‌ايم، داشته و قسمت اعظم آن به  اين خاطر  بود که آن‌ها تا آن وقت، هيچ حق  انتخاب ديگري نداشتند و مردم هم چنين از ورود مفاهيم ضمني ازدواج عاشقانه به نتيجه‌گيري منطقي‌شان نهي مي‌شدند و توسط باز تعريف خشک اختلافات جنسي که گونه‌هاي اوليه‌ي وصلت عاشقانه را در بر مي‌گرفت؛ ويکتوريايي‌ها، عشق را به منزله‌ي وحدت دو موجود مخالف تعريف مي‌کردند. گويا تفاوت بين زنان و مردان بود که باعث مي‌شد آن‌ها عاشق يکديگر شوند. زنان، مردان را به خاطر قدرت‌ و دانش‌شان نسبت به جهان خارج، دوست داشتند و مردان، زنان را به خاطر خلوص، شکنندگي، و محافظت‌شان از دانش جهان خارج، دوست داشتند. ولي در عمل، جدايي حوزه‌هاي مردانه و زنانه و تب خلوص زنانه، هيجانات احساسي و جنسي ميان زنان و مردان را به وجود آورد. زنان، اغلب به مردان به عنوان "جنس خشن‌تر" اشاره مي‌کردند. مردان از دوگانگي هولناکي درباره‌ي روابط جنسي با زنان "خوب" - نوعي از زنان که آن‌ها را به عنوان همسر مي‌خواستند- رنج مي‌بردند (کونتز، 2005).

بنابراين برخلاف بزرگداشت مطلق جامعه از عشق رويايي و عشق ازدواجي، تجربه‌ي صميميت زناشويي در قرن نوزدهم، هنوز کاملاً توسط استانداردهايي محدود مي‌شد که در قرن بيستم رواج يافتند. تعداد بسيار اندکي از ازدواج‌ها بر مبناي مذاکره‌ي متقابل بودند. اکثر زنان وظيفه‌شان را براي اطاعت از شوهران‌شان بديهي مي‌پنداشتند و اکثر مردان در صورت لزوم، تحميل چنين تمکيني را حق مسلم خود مي‌دانستند و بسياري از زنان و مردان در دوستي‌هاي هم جنس، الفتي بيش از رابطه عاشقانه يا ازدواج مي‌ديدند.

زماني كه اين محدوديت‌ها در مورد صميميت و امور جنسي زناشويي از بين رفت، مردم به درستي چگونگي نازکي لايه‌اي را کشف کردند که آرمان‌هاي زناشويي عصر ويکتوريا را از انفجار انتظارات جديد درباره‌ي عشق، نقش‌هاي جنسيتي و ازدواج جدا مي‌کرد.  اين در سال‌هاي اوليه‌ي قرن بيستم رخ داد، وقتي آرمان پيوند عاشقانه تا ميل جنسي و رضايت ميان زن و شوهر و نيز جدايي انعطاف ناپذير نقش‌هاي جنسيتي، گسترش يافت و فضا آرام آرام شکسته شد.

 

نوسازي پيوند عاشقانه

 

امروز، اغلب شعر و فلسفه‌ي سنت شکناني را مي‌خوانيم که آرمان‌هاي جديد درباره‌ي مسايل جنسي را در دهه‌ي 1920 پرورش دادند؛ اما در حقيقت انقلاب جنسي عمدتاً محصول تلاش‌هاي طرفداران وصلت عاشقانه در طبقه‌ي متوسط بود- افرادي که مي‌خواستند ازدواج‌هايشان را از تنش‌هاي قرن نوزدهمي‌اش نجات دهند و بر گرايش مردان و زنان طبقه‌ي متوسط در اواخر قرن نوزدهم براي اجتناب يا تعويق ازدواج فايق آيند.  طي دو دهه‌ي اول اين قرن جديد، مصاحبت نزديک جوانان طبقه‌ي متوسط که متمايز از دوره‌ي ويکتوريا بود، راه را براي قرارهاي ملاقات و آرمان بسيار بيشتر جنسي شده‌ي رابطه‌ي عاشقانه، باز کرد. اين انقلاب جنسي بيش از آن‌که طغياني عليه ازدواج باشد، ارزش‌گذاري جديدي از عشق به جنس مخالف بود. آرمان‌هاي فرهنگي با ترفيع وصلت زناشويي تا جايگاهي والا، روابط هم جنس و علقه‌هاي نزديک به والدين يا خواهر و برادران ازدواج نکرده را تحقير کردند.

مردان و زنان دهه‌هاي 1910 و 1920 بيش از پيش انتظار داشتند تا خرسندي‌هاي مهم زندگي‌شان را از عشق و ازدواج  به‌دست آورند. بسياري از ازدواج‌ها رضايت بخش‌تر، صميمانه‌تر و آتشين‌تر از آن چيزي شدند که زوج‌هاي گذشته جرئت کرده بودند به آن اميد داشته باشند؛ اما وقتي که ازدواج از تأمين خرسندي‌هاي موعود توسط فرهنگ عامه و متخصصان فزاينده‌ي حرفه‌ي مشاوره‌ي ازدواج شکست خورد، انتظارات بالاتر از ازدواج، يأس بزرگ‌تري را نيز به ارمغان آورد.

باز محافظه‌کاران روزگار، تأثيرات تضعيف‌کننده‌‌ي گسترش استانداردهاي عالي‌تر براي سعادت زناشويي را بهتر از نوگرايان فهميدند. فليکس آدلر[9](1915)؛ اخلاق‌گراي مشهور، "مصيبت طلاق" را به علت تقدم انتخاب شخصي و عشق در تصميمات مربوط به ازدواج، نکوهش کرد. او نوشت انتخاب آزادانه‌ي همسر توسط افراد جوان مي‌تواند از برخي فجايع حاصل از ازدواج‌هاي طرح‌ريزي شده، جلوگيري کند؛ اما مجموعه‌ي جديدي از مصائب را به بار آورده است به خاطر "ادعا به آن‌که اکنون هيچ چيزي جز سعادت مادام و موسيو در نظر گرفته نمي‌شود ". آدلر به اين نگرش "مخرب" حمله کرد که شوهران و همسران بايستي دوست و همدم يکديگر باشند. او هشدار داد "رفاقت براي طرح ازدواج، متعارض و نفرت انگيز است." رفاقت " بستگي به انتخاب آزادانه دارد و انتخاب آزادانه مي‌تواند فسخ شود. هيچ چيز ثابتي در مفهوم رفاقت وجود ندارد." آدلر توضيح داد سعادت "يک همراه، و يک ضميمه‌ي [ازدواج] است و شما نمي‌توانيد آن را والاترين هدف قرار دهيد، بدون آن‌که به اين موقعيت غير قابل تحمل منتهي شود که ازدواج بايستي با پايان سعادت‌ خاتمه يابد"(صص21-10 و 47).

 كارشناسان حرفه‌ي جديد مشاوره ازدواج كه در دهه‌ي 1920 پديدار شد، با اين نقطه نظر موافق نبودند. آن‌ها معتقد بودند تأکيد بر ارضاي جنسي و عاطفي براي بناي ازدواج به تدريج نرخ‌هاي طلاق را پايين خواهد آورد؛ اما معلوم شد محافظه‌کاران پيش‌گويان بهتري هستند. نرخ طلاق در طول دهه‌ي 1920 سر به فلک گذاشت و مردم به نحوي فزاينده، براي طلاق تشکيل پرونده مي‌‌دادند؛ به اين دليل که ازدواج‌هايشان، عشق، دوستي و الفت عاطفي ايجاد نمي‌کرد؛ به جاي آن که علت طلاق بدرفتاري شريك زندگيتان يا شكست در ايفاي نقش‌هاي زناشويي به عنوان نان‌آور يا خانه‌دار باشد.

تا اواخر دهه‌ي 1920، آمريکا را هراس از آينده‌ي ازدواج فرا گرفت، درست به همان اندازه‌اي که دوباره در دهه‌ي 1980 ظاهر شد. بسياري از معاصران از اين آينده مأيوس شدند. مقاله‌ي روزنامه‌اي اين سئوال را مطرح مي‌كرد: "آيا ازدواج ورشکست شده است؟". والتر ليپ من[10]، نويسنده‌ي روزنامه هشدار داد که گسترش کنترل زاد و ولد، حفظ پاکدامني زنان را غير ممکن ساخته است. در سال 1928، جان‌واتسون[11] ،يک روان‌شناس کودک اهل مطالعه در ايالات متحده، پيش‌بيني کرد تا 50 سال آينده "هرگز چيزي به عنوان ازدواج وجود نخواهد داشت" (گلز، 1995، ص 304).

در سال 1929، ساموئل اسمال هوسن[12]، مفهوم بحران را به ايجاز خلاصه کرد: "ارزش‌هاي قديمي‌تر رفته‌اند. به طور برگشت ناپذير... ما در وضعيتي از سردرگمي بي‌حاصل زندگي مي‌کنيم. بي‌ثباتي همانند ورزشکاري ديوانه، مدرنيته را به پيش مي‌راند. تمدن در حلقه‌ي تناقضاتي گرفتار آمده است که تهديدي براي نابودي آن به شمار مي‌رود" (اسمال هوسن، 1929، صص 419-418).

چنان‌که معلوم شد، سقوط بازار سهام و ظهور افسردگي بزرگ،  تهديدي عاجل‌تر از اضمحلال ارزش‌هاي جنسي و نکاحي براي تمدن بودند. طلاق در دهه‌ي 1930 فروکش کرد. اگر چه نرخ‌هاي متارکه بالا مي‌رفتند. آغاز جنگ دوم جهاني که به خيزشي در ازدواج منجر شد، بعد از جنگ بي‌درنگ با فزوني تازه‌اي در طلاق دنبال گرديد. در سال 1946، متخصصان مربوط تخمين زدند تقريباً يکي از هر سه ازدواج، به طلاق ختم مي‌گردد؛ اما در دهه 1950، دوره‌ي پايدارتري شروع شد تا سال 1958، نرخ طلاق از اوج  قبل از جنگش به سرعت فرو افتاد و به نصف نرخ سال 1946 رسيد. نگراني‌ها درباره‌ي تناقضات دروني وصلت عاشقانه و ازدواج دوستانه کاهش يافت و بسياري از روان‌شناسان به اين باور رسيدند که طلاق ديگر مشکلي چنان جدي نبود که در دهه‌ي 1920  به نظر مي‌رسيد.

در بازنگري موضوع، حيرت‌انگيز است که اکثر کارشناسان ازدواج و خانواده با چه اطميناني در دهه‌ي 1950 بر اين اعتقاد بودند که از تناقضات ازدواج عاشقانه رهايي يافته‌اند و آن را شاهدي بر ثبات هميشگي زندگي خانوادگي و ازدواج گرفتند. اين تصور که ازدواج بايستي براي هر دو شريک، رضايت جنسي، صميميت فردي و خود شکوفايي به ارمغان بياورد در دهه‌ي 1950 به نقاط اوج جديدي رسيد. ازدواج نه فقط جايي بود که مردم انتظار داشتند عميق‌ترين معناي زندگي‌هاي‌شان را پيدا کنند، بلکه در آن خواهان بيشترين سرگرمي بودند.  جامعه‌شناسان متذکر شدند يک "اخلاق سرگرمي"[13] جديد، کاملاً متفاوت "از ’اخلاق نيکي‘[14] قديمي‌تر" جامعه را فرا گرفته است (ولفن اشتاين، 1973/1955، صص 84 و 90).

اما اين روندها براي مفسران اجتماعي، عامل همان نگراني‌هايي نشد که آدلر در دهه‌ي1920 بيان کرده بود. اکثر مفسران خانواده‌ي دهه 1950 حتي به خود زحمت توجه به اين حقيقت را ندادند که نرخ طلاق در دهه‌ي 1950 بالاتر از دهه‌ي 1920 است، وقتي گفته شد چنين نرخ‌هايي  ازدواج را تهديد مي‌کند، ارنست برگس و هاروي لاک[15] (1960)، جامعه‌شناسان متنفذ، با سردي نوشتند "خانواده‌ي دوستانه بر طلاق به عنوان وسيله‌ي پالايش اشتباه در انتخاب همسر متکي است" (ص 479)؛ اما هيچ يک از آن‌ها وحشتي را ابراز نکردند که دانشمندان پيشين علوم اجتماعي احساس کرده بودند وقتي براي اولين بار فهميدند نرخ طلاق مشخصه‌ي ثابت چشم‌انداز زناشويي بر مبناي عشق است، آن‌ها مقدار اندکي از طلاق را به عنوان سوپاپ اطمينان ازدواج "دوستانه" در نظر ‌گرفتند، و انتظار ثبات يا حتي کاهش نرخ‌ طلاق را در دهه‌هاي بعدي داشتند، يعني به محض آن‌که زوج‌ها شروع به استفاده از خدمات مربيان و مشاوران ازدواج کنند.

 

صنعت مشاوره و آماده‌سازي ازدواج از اينكه وضعيت بهبود مي‌يابد خوشحال بود. تا دهه‌ي 1950 موسسه‌ي آمريکايي، روابط خانواده‌ي پاول پوپنو[16]؛ مشاور پيشگام ازدواج، 37 مشاور استخدام  و ادعا كرد که به 20 هزار نفر کمک کرده تا در ازدواج‌هاي‌شان "سعادتمندمندانه سازگار" شوند. پوپنو در کتابي در سال 1960 در باره‌ي نجات ازدواج نوشت "موفقيت در ازدواج نياز به ابر مرد يا ابر زن ندارد، موفقيت تقريباً مي‌تواند توسط هر کسي به دست آيد" ( لاد- تيلور،2001، صص 312 و 318).

دليل عمده‌اي كه باعث شد که مردم  براي لمس مشکل طلاق در دهه‌ي 1950 بي‌تفاوت بمانند آن بود که اگر چه نرخ طلاق بالاتر از اوجش در دهه‌ي 1920 باقي ماند، اما در بيشتر اين دهه در حال كاهش بود. در همان زمان با افزايش نرخ ازدواج و کاهش سن ازدواج به سنين پايين جديدي، سهم بالاتري از زوج‌هاي ازدواج کرده، به نسبت جمعيت پديد آمد، بيشتر از آن‌چه غرب حداقل طي 500 سال به خود ديده بود. چند سال بعد روند مشابهي در کانادا، بريتانيا، آلمان غربي و فرانسه ديده شد. اکثر ناظران معتقد بودند عصر طلايي ثبات خانواده فرا رسيده است.

 

چيزي که در توجه به آن ناکام ماندند، آن بود که اين پايداري حاصل لحظه‌ي واحدي از موازنه در توسعه‌ي گزينه‌هاي اقتصادي، سياسي و شخصي بود. عجب آن‌که وقتي مردم پيش بيني واقعه را متوقف کردند، اين دوره‌ي 20 ساله در تاريخچه‌ي ازدواج "تقريباً- برابر" بر مبناي عشق، آرامش نهايي قبل از طوفان طولاني پيش بيني شده، از کار درآمد.

 

 

"عصر طلايي" ازدواج در دهه‌ي1950

 

پايداري ظاهري ازدواج در دهه‌ي1950 تا حدي به خاطر هيجان کشف امکانات جديد زندگي متأهلي بعد از دو دهه شکاف خانوادگي و رنج‌هاي اجتماعي بود و تا حدي به علت شکوفايي اقتصادي پس از جنگ و يارانه‌هاي فراوان دولتي به مردان جواني که تازه تشکيل خانواده داده بودند، بستگي داشت؛ اما ثبات موقتي اين دوره نيز به خاطر توسعه‌ي ناکامل" اخلاق سرگرمي" و انقلاب مصرف کننده بود. هنوز روش‌هاي بسياري  براي تنبيه ناهماهنگي، سرکوب آرزوها و جلوگيري از نارضايتي در دهه‌ي 1950 وجود داشت.  البته زنان هم چنان فاقد پايگاه اقتصادي و حقوقي براي به چالش کشاندن شرايط سنتي‌اي بودند که آن‌ها را وارد ازدواج مي‌كرد و در آن نگه مي‌داشت. اکثر ايالت‌هاي آمريکا قوانين "سرپرست و آقا"[17] را حفظ مي‌کردند. با اعطاي قدرت تصميم‌گيري نهايي به شوهران در مورد پرسش‌هايي مثل اين‌که آيا خانواده بايستي نقل مکان کند يا نه؟ زنان ازدواج کرده نمي‌توانستند وام يا کارت اعتباري به نام خودشان بگيرند. در اروپا و آمريکاي شمالي، پرداخت کمتر حقوق و دستمزد به زنان در مقايسه با مردان براي کار يکسان، کاملاً قانوني بود. و در هيچ‌جا غير قانوني نبود که مردي همسرش را وادار به رابطه‌ي جنسي کند. يک کارشناس حقوق نشان داد كه قانون ازدواج در دهه‌ي 1950 اشتراک بيشتري با مجموعه قوانين حقوقي دهه‌ي 1890 داشت تا دهه‌ي1990 داشت. (اکلار، 2003).

 

هنوز در زير ثبات ظاهري زندگي خانوادگي، در طول دهه‌ي 1950، گرايش به سوي پذيرش طلاق ادامه داشت. همان‌طور که آرامش و رفاه باز مي‌گشت، آرزوها براي خشنودي شخصي و رضايت جنسي شروع به سازگاري با بخش‌هاي بزرگ‌تر از جمعيتي را کرد که تا پيش از اين جرئت کرده بودند چنين اميدهايي را در دل پنهان کنند. در سال 1954 آبراهام مزلو[18]، در مقام يک روان‌شناس، پيش‌بيني کرد زماني که نيازهاي اساسي فرد براي بقا و امنيت جسماني برآورده شود "نيازهاي مرتبه بالاتر" از قبيل بيان نفس و روابط با کيفيت بالا به آرامي بر نيازهاي جسماني تقدم مي‌يابد (مزلو،1954).

در طول رفاه بي‌سابقه‌ي دهه 1950، مردان و زنان ابتدا سعي کردند در خانه "نيازهاي مرتبه بالاتر" را با جستجوي رضايت خاطر و روابط با کيفيت عالي در نقش‌هاي جنسيتي مقررشان به عنوان نان‌آور و خانه‌دار و مادر تأمين کنند. اما وقتي ازدواج، پاسخگوي انتظارات بالا رفته‌شان نبود، ناخشنودي‌شان هم به نسبت افزايش يافت. هر چه افراد بيشتر به رضايت شخصي در ازدواج اميد داشتند، در روابط بيشتر احساس"پوچي" يا ناخرسندي مي‌کردند.

نارضايتي در ميان بسياري از افرادي که بر آرمان‌هاي دهه‌ي 1950 در مورد صميميت زناشويي صحه مي‌‌گذاشتند، به اندازه‌ي مخالفان آن بالا بود. تاريخ‌نگاري به نام اوا موسکووتيز[19]، در مطالعه‌اي  روي مجلات زنان دهه‌ي 1950 نشان داد: توصيه‌ي دقيق نويسندگاني که مي‌کوشيدند به زنان براي حفظ ازدواج‌هاي‌شان کمک کنند، همچنين آموزش به همسراني بود تا بدبختي‌هاي‌شان را به روشني بيان کنند (موسکووتيز ، 1996). مجلات زنان دهه‌ي 1950 و دهه‌ي 1960 به موازات درس‌هاي زنانگي و خانه‌داري، "گفتمان نارضايتي" را با ترويج صميميت و خودشکوفايي به عنوان هدف ازدواج پر و بال دادند. با مطالعه درباره آن‌چه ازدواج بايستي باشد، بسياري از زنان ديدند که ازدواج‌هاي‌شان چه چيزي نبود.

خيلي زود در سال 1957، طلاق دوباره در ايالات متحده و چند کشور ديگر شروع به افزايش کرد. در حقيقت، تقريباً يک نفر از هر سه زوج آمريکايي كه در دهه‌ي 1950 ازدواج کرده بودند، در نهايت طلاق گرفتند. اين شتاب نرخ‌هاي طلاق، درست قبل از آن شروع گرديد که طلاق بدون تقصير در دهه‌ي1970 قانوني شود. در واقع چنين قانوني‌سازي، پاسخي به اين واقعيت بود که مردم تا آن وقت قوانين بر مبناي تقصير را تبديل به مضحکه‌اي کرده بودند. تا پايان دهه‌ي 1950، زمينه‌هاي "تقصير" در طلاق چنان آسان شده بود که سازندگانش ديگر نمي‌توانستند آن‌ها را باز شناسند. مطالعه‌اي‌ روي طلاق‌هاي شيکاگو در دهه‌ي 1950 نشان داد  که در اصل هر شاکي با کلمات تقريبا مشابهي تشکيل پرونده مي‌دهد. با توصيف رفتاري که شامل کم‌ترين مقتضيات دقيق و حتي عبارات حقوقي دقيق مورد نياز براي طلاق، بر مبناي تقصير بود (کالدول، 1998).

در دهه‌ي 1960، مري آن گلندون[20]، يک تاريخ نويس حقوقدان نشان داد که طلاق تا آن وقت در بسياري از کشورها در نقاب «طلاق تقصير» با توافق طرفين عادي شده بود (گلندون، 1989). وقتي انتظارات بالا رفته‌ي زنان از رضايت شخصي بر استقلال اقتصادي فزاينده‌شان تأثير متقابل گذاشت، راه  براي شتاب بيشتر طلاق هموار شد، به ويژه در طول دوره‌ي تکان دهنده بين سال‌هاي 1977 و 1981، زماني که ورود سريع همسران به نيروي کار، چيدمان نقش‌هاي زناشويي را به چالش کشاند که بيش از 100 سال حکمفرما بود. مشارکت رو به رشد زنان در نيروي کار، همراه با ارزش‌هاي اجتماعي ليبراليزه، ممکن است جرقه‌اي براي موج طلاق در دهه‌هاي 1970 و 1980 زده باشد، اما سوخت آن را انتظارات فزاينده براي سعادت و رضايت خاطر در ازدواج فراهم کرده بود.

نرخ‌‌ طلاق بين سال‌هاي 1971 و 1981 به اوج خود رسيد. پس از آن اندکي کاهش يافت، و با ازدواج زوج‌هايي با تحصيلات دانشگاهي، تا اندازه‌اي با ثبات‌تر شد، اما بخشي از آن ثبات از افت نرخ‌ ازدواج حاصل شده بود و از چشم‌انداز تاريخي کاملا غير واقع بينانه است كه انتظار داشته باشيم به نرخ دهه‌ي 1950 باز گردد يا کمتر از دهه‌هاي قبل شود، يا نرخ ازدواج به طرز چشمگيري افزايش يابد. در 100 ساله‌ي ميان دهه‌ي 1880 و 1980، همواره نرخ‌هاي طلاق بالا رفت. اگر فزوني‌هاي کوتاه مدت در طلاق، درست بعد از جنگ جهاني دوم و نيز در پايان دهه‌ي 1970 را کنار بگذاريم، امروز نرخ طلاق در آمريکا دقيقاً همان چيزي است که شما پيش‌‌بيني مي‌کنيد، بويژه اگر نرخ آن را از روي افزايش در طول دهه‌ي پاياني قرن نوزدهم و 50 ساله‌ي نخست قرن بيستم تخمين بزنيد.

 

آينده ازدواج و طلاق

 

احتمالاً ما مي‌توانيم بيش از آن‌چه تاکنون انجام داده‌ايم ازدواج‌ها را حفظ کنيم، بايد از پژوهش‌هاي جديد روي اين موضوع استقبال كنيم. بخواهيم يا نخواهيم مردم تصميمي را که مي‌خواهند مي‌گيرند و امروز رابطه‌اي بسيار متفاوت با مبناي گذشته را، تاب نمي‌آورند. اکنون که اکثر شوهران و همسران در‌آمدشان را جداگانه و نه از يک مزرعه يا تجارت مشترک با همديگر کسب مي‌کنند؛ اگر پيوندشان گسسته شود، براي زوج‌ها آسان‌تر- اگر‌چه نه کمتر دردناک‌- است که راه‌هايي جداگانه بروند و بقاي اقتصادي داشته باشند. در کل، هنوز زنان پس از طلاق با افت استانداردي در معيشت خود مواجه مي‌شوند؛ اما هرگز پيش از اين در تاريخ چنين تعداد زيادي از زنان، بدون شوهر قادر به حمايت خود و فرزندانشان نبوده‌اند و هرگز پيش از اين، افراد مجرد و طلاق گرفته، گزينه‌هاي حقوقي، اقتصادي و سياسي همانند زوج‌هاي متأهل نداشته‌اند.

 

 همه‌ي اين‌ها بدان‌معناست كه ساده لوحانه است فکر کنيم دوباره مي‌توانيم طلاق را با دستکاري قانون و خط مشي اجتماعي، به بخش کوچکي از خانواده کاهش دهيم. افول جهاني ازدواج مادام العمر در سراسر آمريکاي شمالي و اروپاي غربي در طول سه دهه‌ي پاياني قرن بيستم، شتاب گرفته است، حتي در مناطقي که کمترين تأثيرات را از تغيير ارزش‌هاي فردي، قوانين ازدواج و آيين‌نامه‌هاي حقوقي پذيرفته‌اند. براي مثال، بلژيک تنها کشور اروپايي بود که در سال 2000  طلاق بدون تقصير نداشت و در آن تاريخ، بالاترين نرخ‌هاي طلاق را در اروپا داشت.

 

تغييرات، به خصوص در آمريکا ازدواج را محکوم نمي‌کنند. ازدواج  براي بيشتر آمريکايي‌ها، عالي‌ترين بيان تعهدي باقي مانده است که آن‌ها مي‌توانند تصور کنند. در حقيقت آمريکايي‌ها احتمالاً بيشتر از اروپايي‌ها و ژاپني‌ها در نظر سنجي‌ها مي‌گويند که بي‌اندازه به ازدواج بها مي‌دهند و آن‌ها همچنان تقريباً با نرخي بالاتر از هر کشور صنعتي ديگري، ازدواج مي‌کنند.

 

نه اين که مردم احترام به پيمان‌هاي ازدواج را از دست داده باشند؛ حتي زماني كه طلاق و عدم ازدواج، افزايش يافته است استانداردهاي ما براي آن‌چه ازدواج "خوب" را تشکيل مي‌دهد، پيوسته بالا رفته است. درصد مردمي که معتقدند: نيرنگ، دروغ، يا مخفي‌کاري در ازدواج قابل پذيرش است، در 40 سال  گذشته، کاهش يافته است. بسياري از زوج‌ها، سخت براي غناي رابطه و تعميق صميميتشان مي‌كوشند، با چنان ازخودگذشتگي که اکثر زوج‌هاي گذشته را شگفت‌زده مي‌کنند.

ازدواج به عنوان رابطه‌ي ميان دو فرد جدي‌تر گرفته مي‌شود و انتظارات عاطفي بالاتري نسبت به گذشته به وجود مي‌آورد. اما ازدواج به منزله‌ي يک نهاد، قدرت کمتري روي زندگي‌هاي مردم در مقايسه با گذشته اعمال مي‌کند. ازدواج ديگر مکانيسم اصلي براي تنظيم رفتار جنسي، اعطاي حقوق اقتصادي و سياسي متمايز، نظم بخشي به روابط ميان دو جنس يا سازماندهي حقوق و وظايف بين فردي، شامل توليد مثل و مراقبت وابسته نيست.

زوال نقش ازدواج در هماهنگي زندگي اجتماعي با عنوان "فقدان نهادينگي"[21] ازدواج تعبير شده است (چرلين، 2004). نانسي کات[22] ،در مقام يک مورخ مشاهده کرد که اين فرايند شبيه به همان چيزي است که در اروپا و آمريکا، زماني روي داد که قانونگذاران با مذهب دولتي‌شان قطع رابطه کردند(کات، 2000). با قطع رابطه، دولت ديگر مجموعه‌ي کاملي از حقوق و مزاياي ويژه را به گروه خاصي اعطا نمي‌کرد، در حالي‌که آن حقوق را از ديگران مضايقه کرده باشد. هنگامي که اين اتفاق افتاد، خود مذهب ناپديد نشد. اما کليساهاي بسيار متفاوت و گروه‌هاي مذهبي جديدي به سرعت افزايش پيدا کردند. به طور مشابه وقتي دولت پافشاري بر اين موضوع را متوقف کرد که هر کس براي بهره‌مندي از مزايا و وظايف والديني يا ديگر تعهدات بلند مدت، نياز به جواز ازدواج با تأييد دولت دارد، شکل‌هاي ديگري از روابط صميمانه و الگوهاي پرورش کودک ظاهر شدند. و درست همان‌طور‌که انگيزه‌ي مردم براي پيوستن به کليسا زماني تغيير کرد که ديگر مذهب رسمي وجود نداشت. اكنون مردم  تصميم مي‌گيرند که آيا با مبناي جديدي ازدواج کنند يا نه!

 

ما ممکن است شخصاً اين تغييرات را دوست داشته يا از آن‌ها متنفر باشيم، يا آرزو کنيم که مي‌توانستيم بخشي از آن‌ها را حفظ کرده و بقيه را کنار بگذاريم، اما درباره‌ي اکثر آن‌ها اجتناب ناپذيري مشخصي وجود دارد. چه خوشمان بيايد چه نيايد، ازدواج از موقعيت محوري‌اش در زندگي شخصي و اجتماعي جابه جا شده است. مهم نيست چه اندازه براي ازدواج ارزش قايل مي‌شويم، ولي نمي‌توانيم اين حقيقت را ناديده بگيريم که چه بسيار کودکاني كه در موقعيت‌هاي بديل، بزرگ مي‌شوند و چه بسيار تعهداتي ايجاد مي‌گردند.

پژوهش‌گران و کارشناسان باليني مي‌توانند روش‌هايي طرح کنند تا به زوج‌ها در انتخاب همسران‌شان کمک کنند،  بر مشکلات ازدواج‌شان فايق آيند و خطر طلاق را کاهش دهند. اما بدون يک انقلاب متقابل حقوقي، اقتصادي و فرهنگي در مقياسي بي‌سابقه، مجبور خواهيم بود اين حقيقت را بپذيريم که در موقعيت كنوني، طلاق و معادل غير قانوني‌اش- جدايي زوج‌هايي که بدون ازدواج، با هم زندگي مشترک دارند در جامعه وجود خواهند داشت. پژوهش ما در مورد علل، آثار، و تغيير‌پذيري طلاق، بايد از پذيرش اين واقعيت آغاز شود.

 

منابع

 

Adler، F. (1915). Marriage and divorce. New York: D. Appleton and Company.

Burgess، E.، & Locke، H. (1960). The family: From institution to companionship. New York: American Book Company.

Caldwell، K. (1998). Not Ozzie and Harriet. Law and Social Inquiry، 23، 1–49.

Cherlin، A. (2004). The deinstitutionalization of American marriage. Journal of Marriage and Family، 66، 848–861.

Coontz، S. (2005). Marriage، a history: From obedience to intimacy، or how love conquered marriage. New York: Viking.

Cott، N. (2000). Public vows: A history of marriage and the nation. Cambridge، MA: Harvard University Press.

Eckelaar، J. (2003). The end of an era? Journal of Family History، 28، 108–122.

Gelles، R. (1995). Contemporary families: A sociological view. Thousand Oaks، CA: Sage.

Gies، F.، & Gies، G. (1987). Marriage and the family in the Middle Ages. New York: Harper and Row.

Glendon، M.A. (1989). The transformation of family law. Chicago: University of Chicago Press.

Goldthorpe، E.J. (1987). Family life in Western societies. New York: Cambridge University Press.

Jeffrey، K. (1975). Marriage، career and feminine ideology in nineteenth-century America. Feminist Studies، 2، 113–130.

Ladd-Taylor، M. (2001). Eugenics، sterilisation and modern marriage in the USA. Gender and History، 13، 298–327.

Maslow، A. (1954). Motivation and personality. New York: Harper and Row.

Moskowitz، E. (1996). ‘‘It’s good to blow your top’’: Women’s magazines and a discourse of discontent. Journal of Women’s History، 8، 66–98.

Schmalhausen، S. (1929). The sexual revolution. In V. Calverton & S. Schmalhausen (Eds.)، Sex in civilization. New York: The Macauley Company.

Wolfenstein، M. (1973). Fun morality. In W. Susman (Ed.)، Culture and commitment. New York: George Brazilier. (Original work published 1955).

 

--------------------------------------------------------------------------------

[1] Stephanie Coontz

[2] Evergreen

[3] Family Process

[4] Shoshone

[5] Cewa

[6] No-fault divorce

[7] Lydia  Maria Child

[8] Cornell University

[9] Felix Adler

[10] Walter Lippman

[11] John Watson

[12] Samuel Schmalhausen

[13] Fun morality

[14] Goodness morality

[15] Ernest Burgess and Harvey Locke

[16] Paul Popenoe´s American Institute of Family Relations

[17] Head and master

[18] Abraham Maslow

[19] Eva Moskowitz

[20] Mary Ann Glendon

[21] deinstitutionalization

[22] Nancy Cott

 
نویسنده: استفاني کونتز
مترجم : مريم رفيعي
منبع : مجله حوراء (دفتر مطالعات و تحقيقات زنان) - شماره 26 – آذر و دي 1386
تاریخ : آذر و دي 1386
مطالب مرتبط
 
 A.A.A/ موقعيت و نقش زن در اجتماع عصر رسول الله (ص)
 A.A.A/ حضور زنان مسلمان در عرصه هاي نظامي در عصر رسول الله (ص)
 A.A.A/ بررسي شيوه هاي رفتار پيامبر صلي‌الله عليه و آله با زنان
 A.A.A/ نخستين مبايعات زنان با پيامبر اکرم صلي‌الله عليه و آله
 A.A.A/ کرامت زن در سيره و سخنان پيامبر اعظم
 
نظرات
 
نام : شهر :
   
 
 
کلیه حقوق این وب سایت متعلق به شرکت فرا ارتباط می باشد