صفحه اصلی

آرشیو مقاله ها

آرشیو اخبار

همکاری با ما

تماس با ما
 
عنوان خبر
 
  
 
سامانه جمع آوری خودکار تجهیزات IT
افرنگ نیوز مجله زندگی
ماشین ایرانی
elham_fitnees_cool
فروشگاه رایکا
فروشگاه رایکا
هر روز صبح جدیدترین اخبار در افرنگ نیوز کلیک کنید ...
A.A.C/ هستم اگر مي روم: گفتگو با يوسف زينال زاده
تعداد بازدید : 677
 
 

 

بنده متولد سال 1339 هستم. پدرم كارگر بود. به حلال و حرام اعتقاد داشت. يكي از نيروهاي انتظاماتي ورود حضرت امام بود. يك زندگي متوسط به پايين‌ ـ خيلي پايين‌تر (مي‌خندد) ـ داشتيم. پنج برادر و چهار خواهر دارم. من بچه اول خانواده هستم. اطراف سي‌متري جي و فرودگاه مهر‌آباد ساكن بوديم. وقتي انقلاب شد، من هيجده نوزده ساله بودم. با بچه‌هاي دبيرستان در تظاهرات و راهپيماييها شركت مي‌كرديم. درگيريهاي جلوي دانشگاه به خوبي يادم هست. در خيلي از آنها شركت داشتيم. از بعضي از اين صحنه‌ها عكس گرفته‌ام. تقريباً كار حرفه‌اي من هم‌زمان با انقلاب بود. حتي با يك دوربين قديمي سوپر هشت، يك مقدار فيلم هم گرفته‌ام. البته درآمد مالي نداشتم. الان تقريباً عكاسي كردن كم‌هزينه‌تر است اما در آن روزگار كار پ‍ُرهزينه‌اي به شمار مي‌آمد. اولين دوربيني كه خريده بودم، ده يا پانزده تومان قيمت داشت. با همان عكس مي‌گرفتم. چون محدوديت مالي داشتم نمي‌توانستم عكسهاي زيادي بگيرم. صرفه‌جويي مي‌كردم. گاهي دوربين نداشتم و از ديگران قرض مي‌گرفتم.

عمو و دايي‌ام به عكاسي علاقه‌ داشتند. پدرم از كوچكي ماها عكس گرفته. شايد به همين دليل هم به عكاسي علاقه‌مند شدم. تقريباً از سال 52 عكس مي‌گرفتم. در خانه يك آب‌انبار قديمي داشتيم كه چون لوله‌كشي شده بود، به عنوان زيرزمين از آن استفاده مي‌كردم. من در همين زيرزمين با يك مقدار چوب و يك پروژكتور قديمي و يك سري وسايل ابتدايي كه خودم سر هم كرده بودم، عكس چاپ مي‌كردم.
زمان انقلاب آرام و قرار نداشتم. مي‌خواستم تا آنجا كه مي‌توانم عكس يا فيلم بگيرم. البته كارمان سازمان‌يافته نبود. بسياري از عكسهاي انقلاب را مردم عادي مي‌گرفتند. يك جوري احساس مي‌كرديم اتفاق بزرگي در شرف وقوع است و بايد ثبت شود.
اين عكسها «شاهد زمان» است؛ سند است. از آن روزها خاطراتي هست كه وقتي آدمها بروند، آن خاطرات هم مي‌رود؛ اما عكس مي‌ماند. اين عكسها مي‌تواند آن خاطرات را ـ اگر مكتوب شده باشد ـ كامل كند.
در تظاهرات مختلف شركت مي‌كرديم و گاهي عكس هم مي‌گرفتيم. بعد از انقلاب وارد جهاد سازندگي شدم و پس از مدتي به عضويت بسيج مسجد محله‌مان در آمدم. آن وقتها بسيج تازه شكل گرفته بود و هنوز زير نظر سپاه نرفته بود. تشكلي بود كاملاً خودجوش و مردمي. جوانها شور و شوق عجيبي داشتند. پايگاههاي بسيج خيلي فعال بودند. مدتي هم سپاهي بودم. وقتي جنگ شروع شد، آموزش ديديم و به جبهه رفتيم. با وجودي كه سپاهي و بسيجي بودم، فكر مي‌كردم بايد سربازي هم بروم. اين بود كه با چند دوست ديگر به سربازي رفتيم.
من هر چقدر هم كه بخواهم از خاطرات انقلاب و جنگ تعريف كنم، باز هم نمي‌توانم گوياي آن لحظات باشم. چطور مي‌توانم بگويم در زميني پيش‌ر‌َوي مي‌كرديم كه آن قدر صاف بود كه هيچ كاري نمي‌توانستيم بكنيم؟ يك وجب پستي و بلندي نبود كه سرمان را داخل آن كنيم و از رگبار گلوله‌ها در امان باشيم. صاف صاف اما اين حرفها را با عكس مي‌توان گفت.
به هر حال دوران سربازي را گذرانديم و در سپاه و نيروهاي فداييان اسلام هم به صورت داوطلب بوديم. البته همان طور كه عرض كردم. چون تا زمان انقلاب، عكس يك حالت تشريفاتي و فانتزي داشت، از اهميت و كارآيي آن خيلي خبر نداشتيم. رويمان نمي‌شد وقتي ديگران اسلحه در دست دارند و جان مي‌دهند، ما عكس بگيريم؛ در حالي كه امروز مي‌بينيم سخت‌ترين كارها را عكاسهاي جنگ كردند. چون هيچ دفاع و سنگري به جز دوربين نداشتند. به هر تقدير اين طور بگويم كه آن روزها رويم نشد عكس بگيرم. خيلي محدود و جسته و گريخته عكس مي‌گرفتم.
دو بار مجروح شدم و سه چهار مرتبه تا پاي شهادت رفتيم ولي قسمت نشد. يك بار زمان انقلاب موقع فتح پادگانها بود. يك بار در عمليات طريق‌القدس و تپه‌هاي الله‌ اكبر كه بمباران كردند و حتي ماها را با گلوله‌هاي تيربار ميگ از بالا مي‌زدند كه باز جان سالم به در برديم. يك بار در آبادان در عمليات ثامن‌الائمه زخمي شدم كه عكس آن را دارم. بار چهارم كه افقي برگشتيم، بمباران خوشه‌اي شد. 23 آذرماه بود كه برگشتيم. اوايل جنگ بود. آبادان كه مي‌خواستيم برويم راه خشكي نداشت. از روي آب با هلي‌كوپتر مي‌رفتيم. اولين عيد جنگ را در منطقه جنگي آنجا بوديم.
الان طاقت آن گرما را نداريم، چطور ما طاقت آورديم؟ نه يخچال بود نه كولر. گرماي طاقت‌فرسا كه من خودم مانده‌ام بچه‌ها چطور طاقت مي‌آوردند. بچه‌ها هيچي نمي‌خواستند به جز آب خنك. اگر سي قالب يخ به جبهه مي‌آوردند تا برسد سه قالب بيشتر نمي‌ماند.
بعد از مجروح شدن دو سال بيمارستان خوابيدم. مجروحيت سختي داشتم؛ يك طرف بدن. در بيمارستانها هم بچه‌هاي مجروح جنگي با تمام جراحتي كه تحمل مي‌كردند، تميزترين و سالم‌ترين بخش را داشتند. آنها روحيه عالي‌شان را در ورزش جانبازان و مقولات دانشگاهي و حضور در اجتماع نشان دادند. آرام و قرار ندارند. شعري هست كه مي‌گويد: هستم اگر مي‌روم گر نروم نيستم؛ اين بچه‌ها مصداق همين شعر هستند.
اگر جنگ تمام شده، براي بقيه تمام شده ولي بچه‌هاي جانباز يا خانواده‌هاي شهيد با جنگ زندگي مي‌كنند. براي ما هنوز جنگ ادامه دارد. همه لحظه‌هايمان همين است. آنچه را كه ما داريم افراد سالم ندارند. با همين محدوديتها و زجرها و زحمتها زندگي مي‌كنيم و هميشه هم آن دوران در ذهن ما هست.
در زمان انقلاب هم اگر پشتوانه داشتم، مي‌توانستم عكسهاي خوب بگيرم. مشكل مالي داشتم. دوربين را قرض مي‌گرفتم. اگر از جايي ساپورت مي‌شدم، مي‌توانستم عكسهاي خوبي بگيرم. كمي هم فيلمبرداري كرده‌ام.
آن موقع سن من كم بود اما با علاقه‌اي شديد از راهپيماييها، از خود دانشگاه تا ميدان آزادي ـ جاهايي كه مي‌توانستم بروم ـ عكاسي و فيلمبرداري مي‌كردم. كار كارگري مي‌كردم، فقط به عشق اينكه يك دوربين تهيه كنم و چند عكس بگيرم. اينكه ناخواسته بخواهم به عكاسي بيايم نبود. واقعاً علاقه داشتم و دلم مي‌خواست آنچه را كه مي‌بينم، بقيه هم ببينند. آنچه را كه در دلم هست، به مخاطب بگويم؛ با تصوير بدون اينكه حرف بزنم. يكي حرف نمي‌زند و مي‌نويسد، كار من هم مثل نوشتن است. كار ما با ثبت لحظه‌ها توسط نور و مقوله فيزيكي و شيميايي انجام مي‌گيرد ولي آنچه كه قرار است تأثير بگذارد، بيان احساس عكاس به مخاطب به واسطه همين دريچه و زاويه ديد است.
عمده عكسهاي زمان انقلاب بنده از تشييع شهدا، راهپيماييها، مسجد دانشگاه تهران، ميدان انقلاب، ميدان و خيابان آزادي، بستن راهها و رفتن شاه بود. دوربين لوبيتل داشتيم. شش در شش، مي‌خواستيم دوازده عكس بگيريم. مشكلات زيادي داشتيم. قبل از آن هم دوربين داشتم كه 10 تومان خريده بودم. بعد هم يك 15 توماني و بعد يك 20 توماني. اما دوربين تاپ ما لوبيتل بود كه 100 تومان خريده بودم. يواش‌يواش از اين و آن قرض بگير. علاقه داشتم. يك مدتي عكاسي كار كردم و خودم كتاب خودآموز مي‌خواندم ولي به صورت جدي با انقلاب شروع كردم. وارد جبهه و جنگ شديم و مي‌خواستم عكس بگيرم.
ما بچه‌هاي زيادي داشتيم كه خيليهاشان شهيد شدند. در همان زمان مجروحيت هم دوربين دستم بود. سرم خون مي‌آمد. بچه‌ها باندپيچي كردند. قبل از اينكه عقب برويم، گفتند بيا عكس بينداز. مي‌روي و شهيد مي‌شوي. با دوربين خودم عكس گرفتند.
دو سال در بيمارستان بودم؛ حتي اميد به زنده ماندنم نبود. خانواده برايم نذر كرده بودند. حتي نمي‌توانستم حرف بزنم. بعد از سه ماه، كه خودم را در آينه ديدم، باورم نمي‌شد. موها بور مثل اروپاييها. خيلي آنتي بيوتيك مصرف كرده بودم. عفونت زياد بود. بعد از ده سال دوري از دانشگاه و درس ـ سال 57 رها كرده بودم ـ سال 67 قبول شدم. باورم نمي‌شد رشته عكاسي باشد. نفر هفتم بودم. كارشناسي ارشد را هم سال 77 شركت كردم و قبول شدم. الان مقطع فوق ليسانس هستم و اگر شرايط فراهم شود، به ادامه تحصيل علاقه دارم؛ به خصوص آموزش و تحقيق. پايان‌نامه كارشناسي ارشد من چهار جلد بود. يازده سال كار كرده بودم. عينكي هم نبودم و به جاي يك عينك دو عينك گرفتم؛ هم براي مطالعه و هم براي دوربين. راجع به تعزيه كار كردم؛ مراسم سوگواري محرم. عاشورا تاسوعا و سرآمدش تعزيه بود. يازده سال يازده نقطه از 69 تا تقريباً 80 در مجموع پايان‌نامه كارشناسي ارشد شد.

خيليها دوربين دارند نمي‌دانند چيست. فقط مي‌خواهند ببينند و بگيرند. خيليها كه اصلاً مي‌خواهند ندانند و بگيرند. نمي‌خواهند از عقل و انديشه استفاده كنند، يعني برايشان زحمت دارد. شركتهاي سازنده دوربين هم فهميدند كه با عامه مردم چه كار كنند. مي‌نويسند Free of focus يعني خلاص از همه چي؛ فقط ببين و بگير. فقط ديد چشمي مهم نيست؛ ديدگاه خردمندانه همراه با انديشه هم مهم است.

يكي از عكسهايي كه دارم مربوط است به مانعهايي كه جلوي تردد نيروهاي گارد را مي‌گرفت كه نتوانند بچه‌ها را سركوب كنند. روز بعد گفتند امام مي‌آيد. خانمهايي كه چادر سر كرده بودند و شهر از اين رو به آن رو شده بود. خيابانها را جارو مي‌كردند. مقر ما جلوي نوشابه‌سازي زمزم فعلي و پپسي سابق بود. دو عكس گرفتم. امروز مانع است و فردا گل. ديروز و امروز از زمين تا آسمان با هم فرق مي‌كرد در عرض نصف روز مردم خيابان را تميز كردند كه انگار نه انگار مانعي، آتش‌سوزي و لاستيكي بود. صبح آماده بودند كه امام مي‌آمد.
عكس، مردم را در حين تميز كردن نشان مي‌دهد. نتوانستم از روز بعد عكس بگيرم؛ فيلمبرداري كردم. هم فيلم و هم عكس. الان فكر مي‌كنم در همان لحظات هستيم.
عكسهاي ديگري هم از محرم است. سياسي، ديني و... نداشتيم. يعني واقعاً عاشورا را كه مي‌ديديد نه فكر مي‌كرديد عاشوراست و نه فكر مي‌كرديد تظاهرات و راهپيمايي است. نمي‌شد تشخيص داد. هر دو با هم شده بود. هم زنجير و سينه مي‌‌زدند و هم شعار مي‌دادند. همه‌اش يكي شده بود.
مي‌توانم بگويم يكي از نقاط قوت عكاسي جنگ ما همين از جان گذشتگي عكاسها بود كه از جانشان مايه مي‌گذاشتند. عكس را براي عكس نمي‌گرفتند، براي اين مي‌گرفتند كه يك گوشه‌اي از تاريخ كشور را كه رقم مي‌خورد ثبت كنند يا براي اينكه مي‌دانستند به كشور ما حمله شده. براي آژانس خاص و پول نبود، عكس را براي دل مي‌گرفتند.
هر جا كه مي‌توانستند تصاوير خوبي را ثبت كنند حضور داشتند. پا به پاي رزمنده‌ها، در خط مقدم، حمله و به موازات بچه‌ها مي‌رفتند. در كنار كار هنري كار رزمي هم انجام مي‌دادند. حتي با خود خط‌شكنها جلو مي‌رفتند. من ممكن است اين حرفها را بزنم ولي عكسها خودش نشان مي‌دهد كه كجا حضور داشتند، اعتقاد، ايمان و هدفشان خيلي مهم است. اينكه عكاس جنگ مي‌رود براي كشور متجاوزي كه به كشور ديگري حمله مي‌كند عكس مي‌گيرد، آن عكس جنگ با اين فرق مي‌كند. اين با ايمان و براي هدف و انگيزه مي‌رود، براي كشور ديگر و تجاوزگري نمي‌رود. براي اينكه فكر مي‌كند به واسطه اين قضيه خدمتي به مملكت خود مي‌كند، چون مي‌خواهد اين جان‌فشانيها و رشادتها را ثبت كند. ممكن است با رمان و كتاب نشود ولي با تصوير مي‌توان اين كار را كرد. مي‌توان اين ارزش و فرهنگ را به واسطه عكسي كه آن زمان ثبت شده، نشر داد. آنجا يك مقطع بوده ولي در هر نسل و هر دوره مي‌توان شاهد احيا آن زمانها بود. هر دوره‌اي براي افراد جديد مرور مي‌شود. امروز هم بايد به اين بچه‌هاي عكاس بها داد؛ وگرنه هر چقدر هم توليد خوب صورت بگيرد، اگر متولي نداشته باشد از بين مي‌رود. البته زمان جنگ و انقلاب هم اين كارها متولي خاصي نداشت؛ خودجوش بود.
متولي نداشتند ولي جهت داشتند. ما مي‌گوييم آنچه كه آن زمان بوده حفظ شود و آنچه را كه ادامه دادند، نشر بدهيم. حالا هم همان عكاسها در زمينه‌هاي مستند اجتماعي، ورزشي و غيره وارد شده‌اند و كار مي‌كنند. اين كارها ارزش تاريخي دارد و بايد آرشيو بشود. الان خيلي جسته و گريخته است. اولين قدم براي سر و سامان دادن به اين وضع، تأسيس همين انجمن عكاسان انقلاب و دفاع مقدس است. چيزي به اين عنوان نبوده كه منسجم باشد و بچه‌ها را جمع كنند و همديگر را بشناسند. بعد از بيست سال همديگر را ببينند. هر كدام اين قدر مشغلة كاري پيدا كرده‌اند كه فرصت نمي‌كنند به هم زنگ بزنند. اين نمي‌تواند تلنگري باشد؛ تبادل اطلاعات و خيلي حرفها. «آن روزگاران ياد باد»؛ فقط نمي‌تواند آن روزگار باشد، مي‌تواند بچه‌هاي آن روزگار هم باشد. اين بچه‌ها آن را خلق كردند. حالا در كنار هم باشند، يك گالري ندارند. الان فرهنگسراي هنرمندان، پيرمردان، سالمندان و جوانان و... داريم. يكي هم به عنوان گالري باشد. عكسهاي اينها را نشر بدهيم. همه عكس گرفتند و بايگاني كردند. چرا از اطلاعات غني و پرباري كه دارند، همه بهره نبرند؟ كمك و پشتيبان داشته باشند؛ به طريقي يا بهانه‌اي، ارتباط،‌ همفكري، يادآوري و ديدار بچه‌ها، گالريهاي مختلف. من پول دارم عكس مي‌گيرم و چاپ مي‌كنم. يكي ديگر كه ندارد بايد چه كار كند؟ من الان هر چي عكس گرفتم نگه داشته‌ام. بعد مي‌گوييم از بچه‌هاي آن موقع خبري نيست. خبري هست ولي پشتوانه‌اي نيست.
اين است كه بچه‌ها هم نمي‌توانند آرام شوند و نه مي‌شود اين عكسها را بايگاني كرد. بايد نشر داد. يكي بايد كمك كند. سخنراني مي‌كنند و كتاب را راحت چاپ مي‌كنند. كسي نيست كه كتاب اينها را چاپ كند. هزينه‌ها و بوروكراسي اداري و از اين جور مصيبتها. آن زمان كه بچه‌ها يا علي گفتند اصلاً انتظار نداشتند كه كسي برايشان دست بزند و هورا بكشد. حالا هم برگشتند و كار انجام دادند. نمي‌شود كه آنها را هل بدهيد و بعد خود را كنار بكشيد.
پايان‌نامه كارشناسي من روش تحقيق در عكاسي بود. عكاس بايد محقق هم باشد. چرا منتظر باشيم از آن طرف مرز چه كتابي راجع به ايران مي‌آيد و بعد ترجمه‌اش كنيم.
در دانشكده هنر رشته كارشناسي عكاسي هست؛ به صورت عمومي فرد مجربي را تربيت مي‌كند كه از عكاسي اطلاعات داشته باشد. كار تخصصي نمي‌كند. اينكه بگوييد ايشان عكاسي معماري يا خبري مي‌كند. در حد آشنايي است. بعدها در آخر كار كه مي‌خواهد رساله را بگذراند مطابق علاقه خود مثلاً عكاسي ورزشي مي‌كند. اينجا جهت پيدا مي‌كند؛ وا‌ِل‍ّا در يك رشته خاص تربيت نمي‌كنند. باز تمام رشته‌ها هم نه، فقط در اين حد كه با رشته‌ها آشنايي داشته باشند و كار را بدانند. به عنوان اينكه ايشان كارشناس عكاس خبري است، نه اين ايده‌آل نيست؛ مي‌تواند منسجم‌تر باشد. بچه‌هايي كه مي‌آيند، ديد ديگري دارند، يا اينجا برنامه را خوب بچينيم ولي ورودي ما بد باشد؛ آن هم ناجور است، مثل اينكه عكسي را با رزولوشن پايين بگيرم با رزولوشن بالا اسكن كنم. هيچ فايده‌اي ندارد. اصلاً با هم سنخيت ندارند. اگر دانشجو واقعاً اولويتش عكاسي باشد، خوب است ولي متأسفانه از جاهاي ديگر سرريز يا زده مي‌شود يا صرفاً براي گرفتن مدرك در رشته عكاسي مي‌آيند. آن كسي كه واقعاً براي خود عكاسي بيايد، خيلي كم است. چون ورودي به اين صورت است، خروجي هم سنخيت ندارد. حرفي كه از دل برآيد بر دل نشيند. بايد هر دو باشد. دل سخن‌پذير بايد باشد تا سخن دلپذير تأثير خود را بگذارد.
در دانشگاهها هيچ وقت نمي‌توانند عكاس خوب تربيت كنند؛ ولي مي‌توانند خوب عكاسي كردن را ياد بدهند. عكاس شدن به جوهره فرد بستگي دارد. پذيرش دانشجو در دانشكده هنر سالي هجده بيست نفر است و در دانشگاه آزاد تا صد نفر. خيلي كم پيش مي‌آيد كه همه دنبال كنند. يك عده از روي علاقه ادامه مي‌دهند. ما مثلاً با عكس گرفتن ارضا مي‌شويم. بعضيها خيلي عكس مي‌گيرند. علاقه هم ندارند. فقط براي اينكه پول بيشتري گيرشان بيايد، اين كار را مي‌كنند. يكي هم فقط مدرك مي‌خواهد.
عكس خيلي مهم است. بعضي وقتها عكس را قبول دارند ولي خودمان را نه. كارت شناسايي ما را اگر رئيس‌جمهور هم امضا كند، بدون عكس جايي راه نمي‌دهند. در اين دوره انتخابات ثابت شد كه عكس خيلي مي‌تواند تأثيرگذار باشد. حتي زمان بني‌صدر هر جا مي‌رفت عكاسي مي‌برد كه سريع چاپ كنند. براي همين روي عامه مردم تأثير گذاشت كه در انتخابات رياست‌جمهوري مي‌گفتند بني‌صدر صد در صد. يك عكس برابر هزاران كلمه است، اگر خوب بيان شود.
هنر بهترين تبليغ است. مثل فيلم چشم شيشه‌اي كه قشنگ است، به واسطه دوربين و فيلمبرداري. حالا مستقيم هم وارد مقوله جنگ نشويم، به مدد هنر وارد اين مقوله بشويم، چه اشكالي دارد؟ با نمايشگاههاي جنبي، نشر كتب و خاطرات اين بچه‌ها....
عكاس زمان جنگ ميدان داشت، امروز هم بايد به او ميدان بدهند. وضعيت و موقعيت آن جنگ را با هيچ مقوله‌اي نمي‌توان قياس كرد. در جنگ يك مقدار فضا بازتر است، راحت مي‌شود كار كرد ولي بعد از جنگ بستر و ميدان چيز ديگري است؛ بوروكراسيهاي اداري. مي‌خواهم از نماز جمعه عكس بگيرم، سي نفر جلوي من را مي‌گيرند و كارت مي‌خواهند. آن زمان راحت بوديم. يك همايش مي‌خواهيم عكس بگيريم، از جايي معرفي داريد؟ 48 ساعت قبل دوربين چك شود و فلان... پيچ و بساط را بيرون مي‌آورند. ديگر عكاسي نمي‌روم. مجالس زيادي رفته‌ام. 72 ساعت قبل بايد اينجا باشيد. 48 ساعت قبل دوربين را بگذاريد. 12 ساعت قبل خودت را چك كنيم. قبل از مراسم بيا. اصلاً من ناراحت مي‌شوم. مي‌خواهيم يك چيزي را بيان كنيم، نشر و تبليغ بدهيم و مردم را متوجه كنيم، بعد اين طوري با ما رفتار مي‌كنند. مشكل عكاس همين است. هنوز ما را نشناخته‌اند. فكر مي‌كنند كه مثلاً مي‌خواهيد جاسوسي كنيد. خيلي بد شده است. مثلاً زمان ارتحال حضرت امام گفتم بروم بالاي سكو عكس بگيرم. گفتند نه نمي‌شود. تا خارجي مي‌آمد، بالا مي‌بردند. خارجيها را دستشان را مي‌بوسند و مي‌فرستند بالا. بايد به خبرنگار و عكاس داخلي هم اهميت بدهند تا خارجي. خارجيها امانتداري نمي‌كنند. خيانت هم مي‌كنند. ولي اين داخلي است كه مي‌تواند نشر دهد. آن چيزي كه ماندگار است، عكس خبرنگار و عكاس داخلي است.
معيشت و مقوله اقتصادي بچه‌ها هم هست؛ ولي ايراني چنين خصلتي دارد. زمان جنگ حاضر است از جان مايه بگذارد. در آن برهه حس مي‌كند بايد آن باشد ولي بعد از جنگ چون ديگر حمله به مملكت و ناموس نيست، مي‌ماند. آنكه كار مي‌خواهد انجام دهد؛ با همان علاقه و اشتياق، معيشت مشكل است، چه كار كند؟ شايد آن موقع مجرد بوده، حالا متأهل است و مسئوليت سنگين‌تر و سن بالاتر. انتظارات هم بيشتر شده. الان خيلي متفاوت است. مشغله‌هاي فكري، كاري، معيشتي يك مقدار بچه‌ها را فتيله‌پيچ كرده است. امنيت شغلي هم مي‌تواند مطرح باشد.
بنده با روزنامه اطلاعات، مجله دنياي ورزش، فدراسيون جانبازان، عكاسي ورزشي كرده‌ام. بيشتر كارم روي عكاسي بچه‌هاي جانباز بوده، خودم هم جانباز هستم؛ تنها كسي كه مي‌تواند متولي اين قضيه باشد، بچه‌ها هم او را راحت مي‌پذيرند.
من حساسيت همان زمان جنگ را دارم. دلم هم مثل همان زمان است ولي بستر و محيط آماده نيست. آن زمان آماده بود. جبهه و جنگ و همه بچه‌ها خالص بودند. آن موقع طوري بود كه نياز نبود از من بخواهند، من خودم داوطلبانه مي‌رفتم. ولي حالا اگر كاري انجام مي‌دهيم، مي‌گويند چرا انجام دادي؟ بعد هم مي‌گويند نمي‌خواهيم و چاپ نمي‌كنند. پشتوانه نيست. اين مسائل دست به دست هم مي‌دهد. من كلي عكس دارم كه مانده. يعني من تعهد و رسالت خودم را انجام داده‌ام.
من بايد براي يك عكس 30 در 40 پنج هزار تومان بدهم. همه‌اش خرج كنم. براي سفر هزينه مي‌كنم و مي‌روم شهرستان. از خانواده‌ دور هستم. عكس مي‌گيرم. نگاتيو، هزينه، چاپ، كنتاكت؛ ولي به مرحله نمايشگاه نمي‌رسد. بايگاني و آرشيو. من بخواهم نمايشگاه بزنم بايد حداقل حقوق دو برج را بگذارم. پس پشتوانه مي‌خواهد. اين همه متولي حفظ و نشر براي خودشان نبايد بوق و كرنا كنند؛ بايد به داد اين بچه‌ها برسند.
آنها مقوله جنگ و حفظ ارزش را در كليشه و قالب اداري و كاغذ مي‌بينند. تعهد و ارزش و دل نيست. افراد عوض شده‌اند. برويد طبقه چندم. به ما مربوط نمي‌شود... دلسوزانه جواب نمي‌دهند. متعهدانه حمايت نمي‌كنند. متأسفانه در مملكت ما بيشتر رياست‌ است تا مديريت و مسئوليت. آن زمان به محض اينكه عكسي را مي‌آورديد به سرعت در روزنامه چاپ مي‌شد و مي‌گفتند اين سي حلقه را هم بگير. الان بي‌تفاوت شده‌اند و آن ارزشها كم‌رنگ شده. تبليغ مي‌كنيم ولي در همان حد پلاكارد تبليغي و زباني، نه در عمل.
من پايم شكسته بود. درست هفته جانباز هم بود. ما را به بيمارستان جانباز راه ندادند. گفتند تخت نداريم. اما پلاكارد بزرگ داشتند كه جانباز روزت مبارك!

كمي هم راجع به عكاس ورزشي صحبت كنم. دلمان هواي آن زمان را مي‌كرد. نه خود جنگ، جو‌ّ و حال و هوا و محيط آن زمان. تنها نقطه گريزي كه داشتيم بچه‌هاي جانباز بودند؛ به خصوص ورزش جانبازان. با بچه‌ها از سال 68 تا 78 بودم. تا المپيك بارسلون هم رفتيم. بچه‌هايي را كه زماني در ميدان جنگ بودند در ميدان ورزش مي‌بيني. هم آنجا همت كردند، هم اينجا غيرت به خرج مي‌دهند كه دست خالي به كشورشان برنمي‌گردند. در آمريكا و المپيك آتلانتا آن قدر بچه‌ها مدال طلا آوردند كه گفتند پنج مدال كه شد يك پرچم را بالا مي‌بريم؛ در حالي كه براي هر مدال بايد سرود ايران پخش مي‌شد و پرچم كشور بالا مي‌رفت. تنها جايي كه مي‌شد بچه‌ها باز دوباره مثل زمان جنگ حرفشان را بزنند، مقوله ورزش بود. آمريكاييها را مجبور كردند، تندتند مدال گرفتند. پرچم بالا مي‌رفت و تندتند سرود ايران نواخته مي‌شد. به رغم ميل باطني آنها، دولت‌مردانشان با دستهاي خودشان پرچم ايران را بالا مي‌بردند. تنها راهي كه مي‌شد اينها را مجبور كرد، همين ورزش بود. بچه‌ها خيلي تعهد دارند و براي مسابقات از روستاها جمع مي‌شوند و يك روز تمرين مي‌كنند و بعد هم مدال مي‌آورند. اگر بچه‌ها برد و قهرماني داشتند، به واسطه همان همت و غيرت جبهه‌ها بود كه در ورزش جانبازان تداوم داشت. گاهي براي جانبازان كارهايي انجام مي‌دهيم كه كسي قبول ندارد. كلي عكس مي‌گيريم و استفاده نمي‌شود. اين عكسها هزينه دارد، گاهي براي يك فريم آن ساعتها منتظر مانده‌ايم و در يك لحظه ماشه دوربين را زده‌ايم. به هر حال حمايت نمي‌كنند.
در دنياي ورزش هم كار مي‌كردم، مي‌گفتند عكسهايي بگيريد كه بتوانيم فروش داشته باشيم. اما بايد تشخيص بدهند عكس خوب يعني چه و عكس بد يعني چه.
به مقوله فرهنگ و هنر بايد بها بدهيد. مي‌گويند در زمان رژيم سابق زن شاه يك دفتر در هنرهاي زيبا داشت و به اين موضوع اهميت مي‌داد. مي‌گفت اگر اينجا بچه‌ها عوض شوند، هنر عوض مي‌شود. مملكت هم عوض مي‌شود. به فرهنگ و هنر و آموزش و پژوهش بها نمي‌دهند. بيشتر دنبال كسي هستند كه حالا برايشان چيزي داشته باشد؛ در حالي كه خارجيها مي‌گويند كار مي‌كنيم كه بعدها برايمان چيزي داشته باشد. يعني آنها آينده را نگاه مي‌كنند، ما زمان حال را. ديدها خيلي مهم است. اينكه با چه عينكي نگاه كنيم؛ و ا‌ِل‍ّا اين مسئول‌ِ آنجاست و آن يكي مسئول‌ِ اينجا. انتصابي است و كارشناسانه و دلسوزانه نيست.
كاش آن خاطرات ما در عملياتها به شكل مصور بود؛ شكست حصر آبادان، گرفتن پادگان، درگيري جلوي دانشگاه، درگيري بين ايران و عراق كه گرد و خاك مي‌شد، همديگر را نمي‌ديديم، يكي دستش قطع شده بود، يكي را موج گرفته بود، حملاتي كه براي شكستن خط بود، گروههاي 22 نفره، تصويرها خيلي زياد است ولي متأسفانه همه بايگاني ذهن است.
آن اوايل كه بعد از مجروحيت سر كار آمديم 2200 تومان گرفتيم ـ سال 62 ـ كيف مي‌كرديم. كلي هم پس‌انداز مي‌شد و بابركت هم بود. ولي حالا نه. هر چي مي‌دوي نيست. قبل از انقلاب يك هفته كارگري مي‌كردم 40 تومان مي‌گرفتم. كارگر ساختماني بودم تا به اينجا رسيدم. به موقعش درس هم مي‌خواندم. در اين جامعه درد زياد داريم، احساس مسئوليت مي‌كنيم ولي كاري از دستمان بر نمي‌آيد.
حرف آخرم اين است كه يك مقدار ارزشي فكر كنند، فقط ارزش را در لغت مد‌ّ نظر نداشته باشند. احساس مسئوليت داشته باشند و كارشناسانه عمل كنند. بعضي چيزها باعث دلسردي بچه‌ها مي‌شود.
همين قوانين دست و پا گير و بي‌توجهيها باعث مي‌شود كه آدم رو بياورد به آثار باستاني و گل و بوته و منظره. الان من كرمان، اصفهان و كاشان را كار كرده‌ام. همه‌اش آنجاست. چهارصد پانصد حلقه فيلم به آنها داده‌ام.
فكر مي‌كنم بهترين دوران، دوران جواني ماست چون دوره‌اي بود كه انقلاب و جنگ و شاه را ديديم. خيلي بزرگ و تأثيرگذار. هيچ جواني هم به اندازه ما با اين مقولات عجين نبود. خيلي سنگين بود؛ از مرحله طاغوت و شاهنشاهي بيرون بيا، مرحله انقلاب و جمهوري اسلامي. مرحله جبهه جنگ و دفاع و مجروحيت و از همه اين كانالها رد شو؛ بعد نگاه مي‌كني چطور اين جواني تمام شد. چقدر سريع گذشت. فكر مي‌كنيم هنوز جوانيم. شكل و قيافه عوض شده ولي انگار هنوز در آن زمان هستيم.
گاهي به بچه‌ها مي‌گويم جمع شويم از خاطرات آن زمان تعريف كنيم. به فرض درس معارف را ياد نمي‌گيرند و فرار مي‌كنند. همان را از من مي‌پرسند، يعني تشنه معارف هستند ولي شيوه گفتن معارف مهم است. من حتي دانشجويي دارم كه از رشته كامپيوتر به عكاسي آمده، جوان همان جوان است. بايد توجه كرد، به چه شكل و شيوه‌اي؟ شيوه خوب هيچ وقت قديمي نمي‌شود. اصلاً جوانان امروزي تشنه اين ارزشها هستند. آن وفاداريها، صداقت و امانتها حالا هم مي‌تواند باشد. چون نيست، فكر مي‌كنند عوض شده و كم‌رنگ. حالا ما درس و مدرسه و مكتب را بهانه كرديم براي اينكه اين مقوله باشد. با اخلاق، عمل و صداقت، يك پلي به نسل سوم بزنيم. اگر ارتباط و اتصال باشد، اصلاً جدا كردن نسلها معنايي ندارد. چون ارتباط نداريم، نسل اول و نسل دوم و نسل سوم داريم. حالا با اين نسل سوم چه كار كنيم؟ حركت نكردم و دنبال راه حل مي‌گردم. بارها گفته‌ام كه گرفتاريهاي مملكت ما به خاطر گيرهاي خودمان است. به هم گير مي‌دهيم؛ بعد مي‌گوييم گير از كجا باز مي‌شود و چرا اين گرفتاري به وجود آمده؟ چون اين فكر كوتاه است و ارزشها را هم كنار گذاشته‌ايم، دنبال چيزهاي ديگر مي‌گرديم كه پيش خودمان است. اگر خوب ببينيم متوجه مي‌شويم.

گاهي خواب بچه‌هاي شهيد آن زمان را مي‌بينم. آن جوانان كه رفتند، به كمال و اوج رسيدند و شهيد شدند و جوانان ما به طريق امروزي مي‌روند و پرپر مي‌شوند و به طرف پايين سقوط مي‌كنند. جوانان حالا را مي‌بينم، جوانان دوره خودمان را هم مي‌بينم. چرا بايد برنامه‌ريزي درستي نباشد؟ چرا خارجيها فكر كنند؟ شنيدم آمريكاييها سال 2010 را سال جوان ايراني نام گذاشته‌اند. روي ايرانيها و جذب آنها كار مي‌كنند. اشتغال، ازدواج، بايد دنبال راه حل باشيم. هر روز هم كه بگذرد بدتر مي‌شود. در اوج جواني بايد درآمد و پولي داشته باشد. بايد راهي باز كنيم كه وارد كانالهاي ديگر نشود. ما هر روز سردرد داريم كه جوانها چرا بايد به هدر بروند. به غير از ايراني هم كسي براي ايران و ايراني كار نمي‌كند. اگر خودمان دلمان نسوزد، هيچ كس دلش براي ما نمي‌سوزد. بايد خودمان به فكر خودمان باشيم. بايد جدي‌تر و عميق‌تر و متعهدانه‌ نگاه كنيم. آن زمان تعهد بود تخصص نبود. حالا تخصص هست تعهد نيست. همه‌شان هم هست، از هيچ كدام هم استفاده نمي‌كنيم....

 
نویسنده:
مترجم :
منبع : ماهنامه سوره – شماره 26 – مرداد 1385
تاریخ : مرداد 1385
مطالب مرتبط
 
 A.A.C/ گفت و شنود شاهد ياران با احمد نصيرپور، نمي توانستم فلاش بزنم
 A.A.C/ گفت و شنود شاهد ياران با محمد فرنود، عکاسي را با انقلاب جدي گرفتم
 A.A.C/ ياد كردي از مرحوم قربان خليلي به روايت شهرام خليلي
 A.A.C/ ديجيتالم كجا بود
 A.A.C/ مي توان جور ديگر ديد
 
نظرات
 
نام : شهر :
   
 
 
کلیه حقوق این وب سایت متعلق به شرکت فرا ارتباط می باشد