صفحه اصلی

آرشیو مقاله ها

آرشیو اخبار

همکاری با ما

تماس با ما
 
عنوان خبر
 
  
 
سامانه جمع آوری خودکار تجهیزات IT
افرنگ نیوز مجله زندگی
ماشین ایرانی
elham_fitnees_cool
فروشگاه رایکا
فروشگاه رایکا
هر روز صبح جدیدترین اخبار در افرنگ نیوز کلیک کنید ...
A.A.C/ حسرت عکس هايي که نگرفتم: گفتگو با سيد عباس ميرهاشمي رييس انجمن عکاسان دفاع مقدس
تعداد بازدید : 686
 
 


گفت و گو با سيد عباس مير هاشمي رييس انجمن عکاسان دفاع مقدس

 

 

 

راننده فرصت دنده عوض كردن نداشت و بايد تخت گاز مي‌رفت. ما عقب تويوتا نشسته بوديم. چند نفر بوديم. يك وقت من احساس كردم نفر وسطي شل شده. تركش خورده بود به شاهرگش و خون فوران مي‌كرد و حدود نيم متر پرت مي‌شد جلو. موج انفجار باعث شده بود كه هر دو دوربين ما قفل بكند و عكس نگيرد. بالاخره ما با داد و فريادي كه كرديم به راننده حالي كرديم كه سنگر بگيرد. نمي‌دانم چطور آن فضا را برايتان تعريف كنم. احساس مرگ، موج انفجار گلوله‌هاي توپ و خمپاره، سرعت زياد ماشين، عراقيهايي كه ديده مي‌شدند و... واقعاً قابل توصيف نيست.

***
سال 1341 در يكي از روستاهاي ساوه متولد شدم. در تهران، بزرگ شدم. دوران كودكي و نوجواني و جواني را در كوچه پس‌كوچه‌هاي جنوب شهر گذراندم... در محله جواديه... تگزاس تهران!

***
پدرم كشاورز بود و از راه كشاورزي امورات خانواده را مي‌گذراند. هر چند وقت يك‌بار به زمينهاي كشاورزي‌اش سركشي مي‌كرد.
تابستانها ما هم براي كمك و برداشت محصول به دهات مي‌رفتيم خيلي محيط باصفايي بود. من كه بچه‌تر بودم بيشتر بازي مي‌كردم.. فصل كار كه تمام مي‌شد برمي‌گشتيم به تهران.

***
سيزده ـ چهارده سالم بود... عكاسي را خيلي دوست داشتم. برادر بزرگ‌ترم يك دوربين قديمي داشت ـ يادم هست عكس شمشير رويش بود ـ كه با آن عكاسي مي‌كردم. عكسهاي يادگاري مي‌گرفتم، مخصوصاً آن وقتها جوانها به ورزشهاي رزمي و فيلمهاي مثلا‌ً «بوروس‌لي» و امثال آن، علاقه زيادي داشتند. ژست رزمي مي‌گرفتند و من عكسشان را مي‌گرفتم. به فكر افتادم كه عكاس شوم. به عكاسيهاي آن موقع مراجعه كردم. مثلا‌ً يك عكاسي به نام «مهتاب» كه در جواديه بود... خيلي راغب نبودند كه چيزي ياد بدهند. حدود سال 57 ـ 56 برادرم منزلي خريده بود كه راهروي خيلي باريك و بلندي در زيرزمين داشت. سعي كردم آنجا را به شكل تاريكخانه دربياورم. يك پروژكتور اسلايد روسي داشتم كه آن را از سقف آويزان كرده بودم. مي‌خواستم با آن عكس بزرگ كنم. خيلي جالب بود. به همان عكاسي مهتاب سرمي‌زدم و داروهاي استفاده شده آنها را (يادم نيست) مي‌خريدم يا همين‌جور مي‌گرفتم، اما به نظرم مجاني مي‌گرفتم... مي‌آوردم و شروع مي‌كردم به ظاهر كردن عكس. البته عكس كه نه... لكه‌هاي سياهي درمي‌آمد، اما براي من خيلي جالب بود. دليل به وجود آمدن لكه‌ها را نمي‌دانستم، اما فكر مي‌كردم خيلي كار مهمي مي‌كنم.

***
پسرعمويم هم علاقه‌مند شده بود. هر كس كه ما را مي‌ديد تشويق مي‌كرد بعضيها به خاطر عكس يادگاري گرفتن، بعضيها حتي از ديدگاه اقتصادي، مي‌گفتند اگر خوب كار كنيد درآمد خوبي هم دارد. عده‌اي هم به‌عنوان يك كار هنري و از نظر هنرمندي ما را تشويق مي‌كردند. اگر درست يادم مانده باشد، يك مغازه‌اي روبه‌روي پارك دانشجو بود كه اتفاقاً هنوز هم هست و لوازم عكاسي مي‌فروشد. به نظرم صاحبش از ارامنه بود. خيلي ما را تشويق مي‌كرد.

***
آن روزها عكاسي بيشتر به صورت يك كار درآمدزا مطرح بود. خيلي به شكل هنري ديده نمي‌شد. كساني كه از اين زبان استفاده كنند، كم بودند. وسايل ودوربين عكاسي، مخصوصا‌ً حرفه‌اي، محدود و كم بود. برعكس الآن كه عكاسي هيچ ارج و قربي ندارد.... هر كس يك دوربين دستش هست و عكس مي‌گيرد. فكر مي‌كنم از بچه‌هاي شلوغ پلوغ آن دوران بودم...
دوران دبيرستان را در نازي‌آباد مي‌گذراندم كه انقلاب شروع شد. رژيم شاه خيلي به ارتش متكي بود. عكسي در كيهان چاپ شد كه بيعت همافرها را با امام نشان مي‌داد. اين «بيعت» ضربه سختي به ا‌ُبهت رژيم زد. با بياني ساده نشان داد كه ارتشيها و همافرهاي نيروي هوايي به انقلاب پيوسته‌اند. عكس با بيان خيلي ساده و قشنگ يادم هست كه در جامعه بازتاب گسترده‌اي داشت.

***
زمان انقلاب خيلي عكس نگرفتم. يعني به نظرم نمي‌آمد كه عكس مي‌تواند اين قدر اهميت داشته باشد و تأثير بگذارد. الآن گاهي خيلي افسوس آن موقعيتها را مي‌خورم، كه چرا بعضي از صحنه‌هاي آن موقع را ثبت نكرده‌ام.
سال 59 به كردستان رفتم. چند سالي آن طرفها بودم، دوره درگيريها. بعد بنابر رفاقتي كه با بچه‌هاي لشكر عاشورا پيدا كرده بودم، هر وقت عكاس مي‌خواستند، مي‌رفتم كار مي‌كردم. يك مقداري هم در سال 62 در منطقه جنوب با لشكر حضرت رسول(ص) همكاري مي‌كردم. سال 64 تصميم گرفتم تحصيلاتم را ادامه بدهم. به دانشگاه هنر رفتم و عكاسي خواندم.

***
هر كسي مي‌تواند با زدن دگمه و باز كردن روزنه باعث تحت تأثير قرار گرفتن نگاتيو شود و عكس بگيرد. ولي اينكه چرا بگيريم يا چه را بگيريم، چه چيزي را بگيريم، كجا را بگيريم، از نور چه استفاده‌اي كنيم، نور چه تأثيري دارد و چه چيزي را القا مي‌كند و... يعني بدانيم كه عكس چه نوع پيامهاي حس‍ّي را مي‌تواند حمل كند چون عكس نه بو دارد، نه صدا دارد، و نه... اما مي‌تواند همه اين چيزها را با خود حمل كند و به مخاطب برساند. هنر در اين قسمت از كار است. راز گفتاري و راز معنوي زبان عكس، همينهاست كه عكاس بايد از آنها شناخت داشته باشد و اگر مطالعه و ذوق هنري نداشته باشد، نمي‌تواند از عهده كار برآيد. مثل درست حرف زدن در برابر خوب حرف زدن. درست حرف زدن تمرين مي‌خواهد و آدم بايد بتواند زبان و حنجره‌اش را به كار بگيرد. اما خوب حرف زدن مطالعه مي‌خواهد و هنر. يعني خوب حرف زدن با حرف خوب زدن خيلي فرق دارد. «خيلي»‌ها مي‌توانند خوب حرف بزنند اما حرف خوب را «بعضي»‌ها مي‌زنند!
هنر عكاسي را زبان بين‌المللي مي‌دانند، همه مردم، از هر قوميت و با هر فرهنگي مي‌توانند عكس را يكسان ببينند و درك كنند. عكس چيز خاصي ندارد. مثلا‌ً اگر بخواهيم زيبايي يك منظره را ببينيم، يا بايد به آنجا برويم، يا آنجا را بياوريم. عكس همين كار را مي‌كند، و هر كسي مي‌تواند با آن ارتباط برقرار كند. عكس زبان بين‌المللي است و اين حرف خيلي نياز به تفسير و توضيح ندارد. عكس فقط خودش است، عكس نمي‌تواند دروغگو باشد. مثل آيينه است كه هر چيزي را همان‌جوري كه هست نشان مي‌دهد. عكس با همين صداقت خود مي‌تواند همه چيز را بيان كند. خيلي راحت حرف خود را مي‌زند و همه هم آن را مي‌فهمند. چون در عين ساكت بودن، حرف هم مي‌زند.

***
بعضي بچه‌هاي مخلص بسيجي كه به عكاسي رو آوردند، فضا را و بچه‌هاي جنگ را خوب مي‌شناختند؛ حركت آنها را مي‌شناختند و... اين افراد اتفاقا‌ً خيلي «حس‍ّي» عكاسي كردند. وقتي عكسهاي آنها را در كنار هم قرار مي‌دهيم به جهت گرافيكي و كادربندي و غيره، اصلا‌ً با عكاسهاي حرفه‌اي قابل مقايسه نيستند. همينها بودند كه سبك خاصي از عكاسي حس‍ّي را به جهان معرفي كردند و به هنر عكاسي ايران هويت و شخصيت خاص خودش را بخشيدند.
اين بچه‌ها چون از نزديك با فضاي جنگ و جبهه و شهادت و معنويات جبهه آشنا بودند، آن حس‍ّي را كه ارائه مي‌كنند فوق‌العاده است و نظير ندارد. براي اينكه خودشان دارند تاريخ خودشان را روايت مي‌كنند، بدون اينكه كسي به آنها ذهنيت داده باشد. قالب ذهني اينها ابداع خودشان بوده است؛ خودشان به اين قالب و سبك رسيده‌اند. وقتي خودشان صاحب سبك شدند و خودشان هم كار را ارائه دادند، طبيعتا‌ً بايد هم اين‌قدر تأثيرگذار باشند و دنيا هم آنها را پذيرفت. همان دوران بود كه ايران را به‌عنوان صاحب سبك در جهان شناختند و سبك ايراني معروف شد. خيلي از اين بچه‌ها عكاس نبودند. رفتند كه سربازي كنند و در خط مقدم بجنگند و احساس كردند كه در همان‌جا بايد دوربين به دست بگيرند و اين حوادث را به تصوير بكشند. خيلي از اين آدمهاي صاحب سبك را ـ حتي به اسم هم ـ نمي‌شناسيم. حس و معنويت اين بچه‌ها قابل انكار نيست. كاش آن زمان سازماني بود كه آنها را مديريت و پشتيباني مي‌كرد.
عكاسهايي داشتيم كه مي‌گفتند برو از جبهه عكس بگير، مي‌رفت يك قطعه از خود جبهه را برمي‌داشت با خودش مي‌آورد. واقعا‌ً مي‌رفت يك قسمت از جبهه را با خودش مي‌آورد. به عكس كه نگاه مي‌كردي گوشه‌اي از جبهه‌ها را با چشم مي‌ديدي. همان معنويتها، سختيها، رشادتها و... حالا ما اصلاً ـ يعني مردم ما ـ اين عكاس را مي‌شناسند؟ آيا ما به اينها ارزش مي‌دهيم و در جامعه شاخصشان كرده‌ايم؟ حتي هنوز نتوانسته‌ايم بخش كوچكي از اين عكسهاي فوق‌العاده را در يك كتاب مستقل چاپ كنيم و در اختيار مخاطب بگذاريم. قدر آنها را ندانسته‌ايم و شايد حالا هم نمي‌دانيم.

***
كردستان، مردم روستاها، نفوذ منافقان و جو‌‌ّي كه ايجاد شده بود، سرهاي بريده، سرما و كوهستان و جبهه‌هاي جنوب و سختيها و... در بيت‌المقدس‌ِ3 وقتي شيميايي زدند، مردم حلبچه شهر را خالي كرده بودند. ساعتها پياده آمده بودند به سمت ما. برف سنگيني هم باريده بود. بيشتر مسير رودخانه‌هايي بود كه بايد رد مي‌كردند... تشنه و گرسنه بودند. خيلي وضع عجيبي داشتند. بالاخره بچه‌ها هم سعي مي‌كردند هر جور شده كمك كنند. لودر آوردند و هر جوري كه بود آنها را از آن وضعيت نجات مي‌دادند. بچه‌ها خودشان عمليات داشتند ولي بيشتر فكر و ذكرشان نجات آن مردم بود. حسّ عجيبي داشتم. عكس مي‌گرفتم. عكسهاي عجيبي بود حداقل براي خودم كه آن روزها را با چشم ديده‌ام. نمي‌دانم. كاش عكسهايش بود كه بيشتر توضيح بدهم. بچه‌هايي كه شهيد شدند. مجروح مي‌شدند.

***
عكاسان جنگ شجاع‌ترين و پرتعدادترين قشر هنرمندان دفاع مقدس ما هستند. براي داستان نوشتن يا شعر گفتن فقط يك قلم و دفتر لازم داريد، لازم نيست كه در معرض گلوله دشمن باشيد و بنويسيد. اما براي عكس گرفتن از خط مقدم چنين كاري لازم است. يا مثلا‌ً هنرمند نقاش دقيقا‌ً موقع عمليات نقاشي نمي‌كرد. اما عكاس نه، دقيقا‌ً در اوج جنگ مي‌توانست عكس بگيرد. حيف كه برنامه‌ريزي نداشتيم و هنوز هم نتوانسته‌ايم خيلي از آنها را معرفي كنيم.

***
سوار تويوتا شديم. از جبهه تا اولين اورژانس، حدود دو كيلومتر منطقه صافي بود كه توپخانه عراق ديد كامل داشت. توپ و خمپاره مي‌زدند و بايد با سرعت هر چه تمام‌تر رد مي‌شديم. راننده فرصت دنده عوض كردن نداشت و بايد تخت گاز مي‌رفت. ما عقب تويوتا نشسته بوديم. چند نفر بوديم. يك وقت من احساس كردم نفر وسطي شل شده. تركش خورده بود به شاهرگش و خون فوران مي‌كرد و حدود نيم متر پرت مي‌شد جلو. موج انفجار باعث شده بود كه هر دو دوربين ما قفل بكند و عكس نگيرد. بالاخره ما با داد و فريادي كه كرديم به راننده حالي كرديم كه سنگر بگيرد. نمي‌دانم چطور آن فضا را برايتان تعريف كنم. احساس مرگ، موج انفجار گلوله‌هاي توپ و خمپاره، سرعت زياد ماشين، عراقيهايي كه ديده مي‌شدند و... واقعاً قبل توصيف نيست.

***
عكسهايي را كه مي‌گرفتم تحويل يگان مي‌دادم و دوست داشتم كه چاپ بشود. امكانش نبود كه برگردم و فيلمها را چاپ كنم. خيلي از آن عكسها را هنوز هم پيدا نكرده‌ام. چند وقت پيش در اهواز با چند تا از بچه‌هاي عكاس قديمي دور هم بوديم. همان‌جا صحبت اين عكسها شد. عكسهايي كه تا به حال كسي براي جمع‌آوري آنها اقدام نكرده است. بعضي از آن عكسها براي اطلاعات عمليات استفاده مي‌شد. حيف است كه اين عكسها همين‌جور بماند و دچار فرسايش تدريجي بشود و در جايي حداقل بايگاني نشود.

***
انجمن به صورت خودجوش و بين همان بچه‌هاي جنگ شكل گرفت. در همان مسافرتي كه به اهواز داشتيم، با تعدادي از دوستان تصميم گرفتيم خودمان كاري بكنيم. بعدها سازمان تبليغات و كارگاه روايت فتح شهيد آويني به ما كمك كرد. مثلا‌ً اين دفتر را به ما اختصاص داد. تصميم گرفتيم دوستان عكاس را جمع كنيم و استفاده ببريم. تجربيات آنها ارزشمند بود. خيلي از اين بزرگواران كارهاي زيادي كرده‌اند و هيچ وقت اسمي از آنها نبوده، اعلان عمومي داديم؛ به خيلي از مقرهاي سپاه و بسيج مراجعه كرديم و فيلم و عكسها را جمع كرديم، تا حداقل از بين نروند. شايد براي بعضي از اين عكسها شهيد داده باشيم. حيف است كه جمع نشود. به هر حال اين جنگ بخشي از تاريخ اين مردم است. دوستان را دعوت كرديم. آقاي جواديان، يوسف ترابي، محمدحسين حيدري، فرهاد سليماني، محمود فتح‌خواه، سعيد جان‌بزرگي (كه در اثر عوارض شيميايي دو سال پيش شهيد شد)... همگي از عكاسان دوران جنگ هستند. اهداف را مشخص كرديم. عكسها را آورديم و شناسنامه‌دار كرديم و اسكن گرفتيم. برگزاري نمايشگاه، چاپ كتاب و... بخش پژوهش را راه انداختم و بخش آموزش را. خواستيم به سؤالات و درخواستهاي ارگانها و ديگران و آنهايي كه درباره عكس دفاع مقدس و انقلاب كار مي‌كنند سرويس بدهيم.
به هر حال، شكر خدا شكل گرفت و اجرايي شد. حالا گنجينه‌اي بزرگ از عكسهاي زمان انقلاب و جنگ جمع‌آوري شده، بايگانيهايي كه در يگانهاي مختلف وجود داشت به اين مجموعه پيوست. ما حتي پيش از اين عكسهاي مطبوعات و روزنامه را هم بايگاني نكرده بوديم. در اين يكي ـ دو ساله چيزي حدود چهارصد هزار فريم نگاتيو جمع آوري، اسكن و بايگاني شده است. حالا مي‌توانيم به روزنامه‌ها و جرايد كشور، ستادهاي تبليغاتي بسيج و ارتش و حتي به محققان و پژوهشگران شخصي سرويس بدهيم.

***
اگر مشكلي هست، در همه جا هست. حداقل بايد قبول كرد كه هنوز هم در زمينه عكس دفاع مقدس بسترهاي زيادي وجود دارد و كارهاي زيادي هست كه بايد انجام شود. ما هنوز هم آن‌چنان كه وظيفه ما بوده كار در زمينه دوران جنگ را تمام نكرده‌ايم. آن دوران بسياري از فعاليتها خودجوش بود و شرايط همين را اقتضا مي‌كرد. اما امروز نمي‌توان فقط به همان حركتهاي خودجوش اكتفا كرد. دست كم يك عكاس كه امروز مي‌خواهد حرفه‌اي كار كند ـ و مجبور است كه حرفه‌اي كار كند ـ بايد وقت صرف كند، هزينه كند، سوژه پيدا كند و... مهم‌تر از همه اينكه جايي كارهايش را ارائه بدهد.
در ارائه و توزيع خيلي ضعف داريم. البته در مورد انقلاب كتابهايي چاپ شده و به هر حال چندين جلد كتاب مصو‌ّر وجود دارد كه در طول اين سالها توانسته با مخاطب ارتباط بگيرد. اما در مورد جنگ عكسهاي فوق‌العاده‌اي داريم. متأسفانه حجم خيلي كمي از كل‌ّ اين آثار چاپ شده كه در برابر كل‌ّ كار، ناچيز است؛ در دوران دفاع مقدس خيليها عكاسي مي‌كردند و آثار زيادي كار شده كه شايد از خيلي از آنها خبر هم نداشته باشيم. تعداد كتابي كه به‌طور رسمي تا حالا چاپ كرده‌ايم فقط 6 جلد است. آن هم بيشتر با همت شخصي بوده. اين كار مشكلات اقتصادي خاص خودش را دارد. (چاپ عكس از نظر كيفي خيلي اهميت دارد و بايد كاغذ خوب، دستگاه چاپ مناسب و... داشته باشد)
خيليها درباره خاطرات عكسهايي كه از زمان جنگ گرفته شده مي‌پرسند. اما من گاهي خاطرات عكسهايي را كه نتوانسته‌ام بگيرم يادآوري مي‌كنم و هنوز هم افسوس مي‌خورم.

 
نویسنده:
مترجم :
منبع : ماهنامه سوره – شماره 18 – تير و مرداد 1384
تاریخ : تير و مرداد 1384
مطالب مرتبط
 
 A.A.C/ گفت و شنود شاهد ياران با احمد نصيرپور، نمي توانستم فلاش بزنم
 A.A.C/ گفت و شنود شاهد ياران با محمد فرنود، عکاسي را با انقلاب جدي گرفتم
 A.A.C/ ياد كردي از مرحوم قربان خليلي به روايت شهرام خليلي
 A.A.C/ ديجيتالم كجا بود
 A.A.C/ مي توان جور ديگر ديد
 
نظرات
 
نام : شهر :
   
 
 
کلیه حقوق این وب سایت متعلق به شرکت فرا ارتباط می باشد