صفحه اصلی

آرشیو مقاله ها

آرشیو اخبار

همکاری با ما

تماس با ما
 
عنوان خبر
 
  
 
سامانه جمع آوری خودکار تجهیزات IT
افرنگ نیوز مجله زندگی
ماشین ایرانی
elham_fitnees_cool
فروشگاه رایکا
فروشگاه رایکا
هر روز صبح جدیدترین اخبار در افرنگ نیوز کلیک کنید ...
A.A.C/ «ما هرچه داريم از شهدا داريم!»
تعداد بازدید : 73
 
 

 

***
بچه‌ها از چند هفته پيش كار را شروع كرده بودند و با تمام مشكلات و كمبودها پيشنهاد اجراي كنگره را به مسئولين قبولانده بودند و قول مساعدت و همكاري و از اين حرفها...
يك مزداي 1600 داشتيم و با چه مصيبتي هم چهارتا بي‌سيم از حفاظت گرفته بوديم، شديداً توصيه كرده بودند كه به‌هيچ عنوان بدون كُد صحبت نكنيد ودرست روز پايان وقت تعيين‌شده بايد بي‌سيمها را تحويل دهيد.
چند تا از بچه‌ها موتورشان را هم آورده بودند. براي شروع، جلسه‌اي تشكيل شده بود و تقسيم واحدها انجام گرفته بود، دركل پانزده نفر بوديم.
بچه‌هاي كميته جمع‌آوري آثار شهدا، شب و روز كار مي‌كردند و از عكس بچگي شهدا گرفته تا لحظه شهادت و دست‌نوشته‌ها را جمع مي‌كردند. بعضي وقتها هم به جز آدرس منزل چيزي نداشتيم. قرار شده بود در هفته يك روز از خانواده شهدا ديدار كنيم و چون در ديدارها بودجه خاصي براي هديه تخصيص داده نشده بود، در هر ديدار از شهريه طلبگي نفري دويست، سيصد تومان مجموعاً چهار، پنج هزار توماني جمع مي‌كرديم و با يك تابلو يا يك دسته گل و شيريني مي‌رفتيم. بعضي از آثار را از بچه‌هاي لشكر گرفته بوديم و آثار بكري بودند. هدف از جمع‌آوري آثار، ايجاد نمايشگاه آثار شهداي روحاني بود، در جلسه‌اي كه با مسئولان بنياد شهيد داشتيم، تعداد نسبي شهداي روحاني را خيلي بالاتر از شهداي صنفهاي ديگر تخمين زده بودند و آنها نيز با پيشنهاد اجراي كنگره موافق بودند.
ولي اين برنامه تا مرز موافقت و اظهار خوشحالي پيش رفت و ديگر به عمل تبديل نشد. براي اجراي طرح نمايشگاه بچه‌ها يك پيشنهاد ابداعي داده بودند و آن هم اين بود كه چون براي تابلوها، صفحه زمينه پلاستيكي لازم داشتيم تا عكس‌ها و دست‌نوشته‌ها و قسمتي از وصيت‌نامه شهدا را نصب كنيم، اصلاً مقرون به صرفه نبود، به همين دليل از مقوا استفاده كرديم، مقواها به رنگ قهوه‌اي بودند كه با مسواك، رويشان رنگ قرمز پاشيده بوديم و اين صفحه، زمينه پشت مطالب و عكسها بود.

تعدادي از بچه‌هاي شهرستاني كه براي تبليغ به روستايشان مي‌رفتند، از حجره شكر و آب‌ليمو آورده بودند و براي بچه‌هاي گروه در حسينيه ايستگاه صلواتي زده بودند و شربت پخش مي‌كردند.
به دو گروه تقسيم شده بوديم؛ تعدادي از بچه‌هاي كميته اجرايي شب تا صبح به نصب پلاكارد و پوستر مشغول بودند و بچه‌هاي امور شهدا هم كارهاي نمايشگاه را انجام مي‌دادند و روز هم به دنبال اين اداره و آن مسئول براي جذب امكانات مي‌دويدند. قرار بود بعد از اتمام تابلوها از چند جا درخواست پانل تبليغاتي كنيم، به چند تا از اداره‌ها كه بيشتر كارشان فرهنگي بود، نامه نوشتيم، ولي يا اصلاً جواب ندادند، يا براي پانلها كرايه خيلي بالايي پيشنهاد كردند.
با يكي از مديران اداره‌ها كه به سختي وقت ملاقات از او گرفته بوديم گفت‌وگو كرديم و موضوع پانل را مطرح كرديم و ايشان نيز مثل اكثر مسئولاني كه كمي از خاطرات انقلاب مي‌گويند، كمي هم از جنگ و شهدا فلسفه‌بافي مي‌كنند، برايمان نيم‌ساعتي كلاس اخلاق گذاشتند و سرانجام با اظهار شرمندگي اعلام كردند كه اداره مشكل مالي دارد، هزينه‌ها بالاست، كارهايمان لنگ مانده و بودجه به حد كافي نيست؛ كه تا آخر قصه را خوانديم.
بلند شديم و خداحافظي و التماس دعاي غليظ و ما را از ياد نبريد و اجر شما با خدا و.....

از اداره زديم بيرون. ظهر بود. پكر و خسته از پياده‌رو مي‌رفتيم كه ناگاه پرشيايي آلبالويي، كمي جلوتر ترمز كرد و شيشه جلو اتوماتيك پايين آمد و آقايي با عينك دودي و قيافه‌اي آشنا صدايمان كرد. نزديك شديم، ديديم همان مسئول بيچاره و فقير اداره است كه دلش نيامده ما را بگذارد و خودش با ماشين برود. در عقبي را باز كرد و گفت: مي‌روم جلسه، بياييد شما را هم تا مسيري برسانم. وقتي كه نشستيم، تنها چيزي كه توجه من را جلب كرد، عكس برچسبي بود از تشييع شهدا كه زيرش نوشته شده بود:
ما هرچه داريم از شهدا داريم.
بعد از كلي گشتن و از كوچه‌هاي پيچ در پيچ دامنه كوه عون ابن علي گذشتن و آدرس پرسيدن، آخر مغازه‌داري پير با تعجب نگاه كرد و گفت: شما كس و كار اين شهيد هستيد؟ و با نيشخندي ادامه داد:
عجب روزگاري شده! خدا رحمتش كند، يك شب از حال و روز اين فقير فقرا بي‌خبر نبود.
در زديم. از قبل مي‌دانستيم كه از خانواده اين شهيد فقط مادر و يك خواهر مانده است. آدرسش را به سختي گير آورده بوديم.
در آهني كوچكي بود كه زنگ نداشت. مجبور شديم كوبه را بزنيم. خانم مسنّي در را باز كرد و با طمأنينه‌اي خاص پرسيد: كاري داشتيد؟ مسئول ديدار گفت: ببخشيد حاج خانم منزل شهيد قويدل اينجاست؟ خانم گفت: بله! كاري داشتيد؟
ـ براي ديدار مزاحم شديم. ببخشيد كه از قبل نتوانستيم هماهنگ كنيم، نه آدرس داشتيم، نه شماره تلفن.
خانم متعجب و حيرت‌زده به بچه‌ها نگاه مي‌كرد، بعد از كمي مكث و سكوت دستپاچه گفت: بله بله ... خوش‌آمديد .... ب‏‏ِ.. بِ ... بفرماييد.
وارد خانه شديم. خانه قديمي و فرسوده‌اي بود. بغل در ورودي آشپزخانه كوچكي بود و دوتا اتاق كنار هم روبه‌روي آشپزخانه. روي زمين گليم رنگ‌ورفته‌اي بود كه از چندجا نخ‌نما شده بود. در ديگر راهرو به حياط كوچكي باز مي‌شد. خانم ما را به يكي از اتاقها راهنمايي كرد. گوشه اتاق توي بستر، پيرزني خوابيده بود. هر پانزده نفرمان آرام و بي‌صدا از كنج ديوار كنار هم نشستيم. اتاق كوچكي بود و هر چند وسايل آن‌چناني داخل آن نبود، ولي تر و تميز بود. يك كمد آيينه‌دار قديمي گوشه اتاق گذاشته بودند و طاقچه بزرگي هم وسط ديوار بود كه آينه و چند تا عكس از شهيدان و يك عكس از امام بالاي آن بود.
چندي بعد، چاي آوردند و مسئول گروه چايها را بين بچه‌ها پخش كرد. يكي از بچه‌ها پرسيد: ببخشيد حاج‌خانم؟ خانم از بستگان شهيد هستند؟ كسالتي دارند؟
خانم در حالي كه داشت براي نشستن بچه‌ها پتو پهن مي‌كرد، گفت:
ـ بله ايشان مادر شهيد هستند.
ـ پس شما؟
ـ من خواهر شهيدان احمد و عليرضا هستم. اجازه بدهيد الان مادر را بيدار مي‌كنم. مادر از وقتي كه بچه‌ها رفتند، مريض شد و چند سالي است كه بر اثر سكته در بستر هستند.
مادر شهيد با وضعيتي كه داشت به كمك دخترش بلند شد و به پشتي تكيه كرد. شكسته و خسته بود، مانند تبري خميده. از تمام خاطرات شيرين بچه‌هاي شهيدش فقط چهره‌اي تكيده و پرچين گوياي حرفهاي ناگفته‌اش بود. گوشهايش سنگين بود و خواهر شهيد چندبار توي گوشش بلند گفت: مادرجان مهمان داريم... مهمان.
پيرزن با لكنت و مشقت گفت: كي هستند؟
ـ مادرجان دوستان احمد هستند، براي ديدن شما آمده‌اند. پيرزن انگار از خواب بيدار شده بود، با زحمت به خود تكاني داد و به طرف بچه‌ها برگشت . رو به سوي دخترش كرد و گفت:
ـ به اينها بگو بايد بيست سال پيش مي‌آمديد، مادرجان، حالا خيلي دير شده. اين كلام دردناك پيرزن دلمان را به آتش كشيد. انگار بچه‌ها از وقتي كه وارد خانه شده بودند، بغض در گلويشان گير كرده بود. اشكهاي خواهر شهيد در بغض بچه‌ها تركيد و ...
به ياد آن برچسب عكس شهدا، افتادم:
"ما هر چه داريم از شهدا داريم."

***
بالاخره از مهد قرآن پانل را جور كرديم و نمايشگاه را روز جمعه كنار مصلي افتتاح كرديم. جمعيت زيادي آمده بودند و عكسها و طرحها توجه افراد آن طرف خيابان را هم به خود جلب كرده بود. صحنه جالبي بود. هوا گرم بود و به شدت از سر و روي بچه‌ها خستگي مي‌باريد. روي طرحهاي تابلوها تا صبح كاركرده بوديم و هيچ‌كس نخوابيده بود. بين رفت و آمد مردم متوجه شديم كه پيرمردي سعي مي‌كند يكي از تابلوها را از پانل جدا كند. حسين كه كنار تابلوها بود خواست مانعش شود. يكي از بچه‌ها گفت:
ـ بگذار ببينيم مي‌خواهد چه كار كند؟
تابلو را با هر زحمتي شد از پانل جدا كرد و به نزديك صورتش آورد و روي عكس را بوسيد. آرام تابلو را بغل گرفت و عصازنان به راه افتاد.
حسين از پشت سر گفت:
ـ حاج آقا ببخشيد، تابلو مال نمايشگاه است.
پيرمرد برگشت. انگار منتظر اين صدا بود. حلقه اشك توي چشمانش جمع شده بود. تا برگشت، دانه‌هاي اشك از پهناي صورتش سرازير شد و با التماس كه در لحن حرفش بود گفت:
ـ اين عكس پسرم است. ما از او هيچ عكسي نداريم، مي‌برم به مادرش نشان بدهم.
حسين ديگر چيزي نگفت. پيرمرد هم منتظر جواب نشد. انگار كه تمام دنيا را به او داده باشند، به راه افتاد.

 

از اداره زديم بيرون. ظهر بود. پكر و خسته از پياده‌رو مي‌رفتيم كه ناگاه پرشيايي آلبالويي، كمي جلوتر ترمز كرد و شيشه جلو اتوماتيك پايين آمد و آقايي با عينك دودي و قيافه‌اي آشنا صدايمان كرد. نزديك شديم، ديديم همان مسئول بيچاره و فقير اداره است كه دلش نيامده ما را بگذارد و خودش با ماشين برود.

 
نویسنده: م . شيرزادي
مترجم :
منبع : ماهنامه سوره – شماره 11 – مهر 1383
تاریخ : مهر 1383
مطالب مرتبط
 
 A.A.C/ گفت و شنود شاهد ياران با احمد نصيرپور، نمي توانستم فلاش بزنم
 A.A.C/ گفت و شنود شاهد ياران با محمد فرنود، عکاسي را با انقلاب جدي گرفتم
 A.A.C/ ياد كردي از مرحوم قربان خليلي به روايت شهرام خليلي
 A.A.C/ ديجيتالم كجا بود
 A.A.C/ مي توان جور ديگر ديد
 
نظرات
 
نام : شهر :
   
 
 
کلیه حقوق این وب سایت متعلق به شرکت فرا ارتباط می باشد