صفحه اصلی

آرشیو مقاله ها

آرشیو اخبار

همکاری با ما

تماس با ما
 
عنوان خبر
 
  
 
سامانه جمع آوری خودکار تجهیزات IT
افرنگ نیوز مجله زندگی
ماشین ایرانی
elham_fitnees_cool
فروشگاه رایکا
فروشگاه رایکا
هر روز صبح جدیدترین اخبار در افرنگ نیوز کلیک کنید ...
A.A.C/ معلم عكاسي مسجد ابوالفضل (ع)
تعداد بازدید : 98
 
 

 

از طبقه داستان شروع كرد، كتابها را يكي يكي از جايشان بيرون مي‌كشيد، با پارچ? نمدار خاكشان را مي‌گرفت و سرجايش مي‌گذاشت؛ صادق هدايت جمال مير صادقي، مجموعه آثار چخوف، كافكا، تولستوي، صمد بهرنگي.
رمان‌هاي كلاسيك، نو، همه‌جوري پيدا مي‌شد.
بعد رفت سراغ عكاس و سينما؛ سينماي مستند «رومن كارمن، جايگاه سينما در علوم انساني «ويليام جنيكز»، ادبيات فيلم، فنون بازيگري، فيلمسازي سوپر 8، بررسي فنون عكاسي، عكاسي ? ميليمتري، عكاسي رنگي، دوربينهاي عكاسي، دنياي شيرين عكاسي، ظهور در عكاسي و سينما و ...
و بعد فلسفه و دين و ...

فلسفه هگل/ كيفيت زندگي / فلسفه ماركس/ اسلام‌شناسي «دكتر علي شريعتي» اسلام و مالكيت در مقايسه با نظامهاي اقتصادي غرب «سيد محمود موسوي» / علل گرايش به ماديگري، «استاد مطهري»/ معاد «آيت‌‌ا... دستيغيب» / حوائج از ديدگاه نهج‌البلاغه/ نقاشي ديواري و انقلاب مكزيك، «ماريو ميلكي» / انقلاب يا اصلاح، گفتگو با هربرت ماركوزه/ شعر آفريقا شعر سياه/ هشت كتاب سهراب سپهري/ نيما يوشيج زندگي و اشعار/ اشعار احمد شاملو/ و ...

كارش كه تمام شد، كف دستهايش را روي زمين گذاشت و به آنها تكيه داد، به قفسه كتابها خيره شد، تحول خودش را از سرگشتگي، برخورد‌هاي اجتماعي و جرو بحث‌هاي فلسفي تا پختگي فكري و اعتقادي كه اكنون احساس مي‌كرد، پيش رو داشت. صدايي از پشت سرش شنيد؛ «نخوابيدي استاد؟! ساعت 2 بعد از نصف شب است» برگشت پدرش بود. با موهاي به‌هم‌ريخته و چشمهاي قرمز. خنديد و گفت «بيا بشين، شب خوبيه، حيفه بخوابم!»

? فرهاد سال 1344 در روستاي فشي كنگاور1 به دنيا آمد. پدرش اميرعلي و مادرش توران، دخترعمو، پسر عمو بودند.
توران، كوچك بود كه پدرش در سن 37 سالگي فوت كرد، مادرش زن عمويش شد و عموم آنها را به هشتگرد كرج آورد. يك سال بعد عموي بزرگ توران او را كه 14 سالش بود براي پسر 24 ساله‌اش اميرعلي عقد كرد اميرعلي زميني در كنگاور داشت كه در آن گندم مي‌كاشت. توران را كه عقد كرد، دو تا اتاق در زمين ساخت و زندگي پر از عشق و فقيران? آنها شروع شد.
توران خوشگل بود و با وجود سن كمش خيلي قوي. اميرعلي را دوست داشت. در جواب خاله‌زنكهايي كه دور هم مي‌نشستند و مي‌گفتند اميرعلي فقير است، مي‌گفت «اگر فقير است آرام و مهربان هم هست. خوب است پول داشته باشد اما به كرد بودن و گردن كلفتيش بنازد و براي من و بچه‌هايم صدا كلفت كند. ما همديگر را دوست داريم و بينمان دروغ نيست.»
شايد فرهاد، سكوت و كم‌توجهي به پول جمع كردن را از پدرش به ارث برده بود. او دوران كودكيش را در كنگاور گذراند، پدرش كشاوري مي‌كرد و مادرش قالي‌باقي و او فارغ از داشتن و نداشتن ما از صبح تا غروب كنار چشمه، يا توي باغ با خواهر و برادرش سرگرم بازي بود. وقتي فريدون با چوب قورباغه‌ها را اذيت مي‌كرد، ابروهايش را در هم مي‌برد و لبهايش را مي‌داد جلو فريدون مي‌خنديد به مادرش مي‌گفت فرهاد مثل مهرجو درش براي قورباغه‌ها مي‌سوزد!
يك سال بعد از آمدن اميرعلي به تهران. توران و بچه‌ها هم آمدند هشتگرد. اميرعلي توي دخانيات كار گرفت. حلا 6 تا بچه داشتند و با حقوق كاگري زندگي نمي‌چرخيد. باغ اجاره مي‌كردند، كارگر نمي‌گرفتند انگرها را خودشان مي‌چيدند، تا پول بيشتري گيرشان بيايد. توران چرخ خياطي خريد و خيلي زود چند برابر پول چرخ را دراورد. اميرعلي بعد از ظهرها كه از دخانيات مي‌آمد، به باغهاي انگور مي‌رفت. شاه هاي مو را هرس مي‌كرد و روزي ده تومان مزد مي‌گرفت. سر هر ماه حقوقش را با هر چي اضافه كار كرده بود. به توران مي‌داد. و ديگر هم سراغ پول را نمي‌گرفت كه چه شد و چه جور خرج كردي. توران صندوقچه‌اي داشت كه هر چي پس‌انداز مي‌كردند آن جا نگه مي‌داشت.
چهار پنچ سال بعد، خانه هشتگرد را فروختند، 120 هزار تومان هم از دخانيات وام گرفتند و يك خانه توي يافت‌آباد خريدند. خانه نوساز نبود، اما آنها خيلي خوشحال بودند. اميرعلي سنش بالا رفته بود. اما توقع كار از پسرها نداشت. بعضي وقتها كه از سر كار مي‌آمد خانه، مي‌ديد، پسرها هنوز خواب هستند. اما صدايشان نمي‌كرد. مي‌فت همين كه داشته‌هاي ديگران و نداشتن‌هاي خودشان را نمي‌بينند و به روي من نمي‌آورند، برايم بس است.

? فرهاد ديپلمش را از مدرسه دكتر بهشتي، خيابان آذري گرفت. توي همين سالها بود كه براي اولين بار عكاسي كرد.
با يك دوربين تك عدسي، از طبيعت عكس مي‌گرفت. در نظر معلمان او دانش‌آموزي زرنگ، اهل فكر و ساكت بود و در نظر بچه‌ها يكي كه اهل حال نيست. تمام وقت خارج از مدرسه‌اش به عكاسي و نقاشي مي‌گذشت. يك اتاق آجري گوش? حياط ساخته بود و عكسها را خودش ظاهر مي‌كرد. عكسهايش هميشه يا توي طشت آب شناور بودند يا روي بند رخت‌آويزان.

? بعد از دبيرستان، يك سال رفت كاشان منزل خواهرش آن جا از خانه طباطباي‌ها، بروجردي‌‌ها، علوي‌ها و ... خيلي عكس گرفت. با يك توريست آلماني به نام هنري هم آشنا شد. هنري را به منزل خواهرش دعوت كرد و مدتي را در كاشان با او گذارند. هنري بعدها از آلمان برايش دو بار دعوت‌نامه فرستاد كه بار دوم بعد از شهادت فرهاد بود.
سال 1364 در رشته نقاشي دانشگاه پرديس اصفهان قبول شد. نقاشي را دوست داشت از تركيب شگفت‌انگيز رنگها لذت مي‌برد. اما هر چهارشنبه كه شهدا را در خيابانهاي اصفهان تشييع مي‌كردند. دلش مي‌گرفت. احساس مي‌كرد، كشيدن كوزه‌هاي سفالي، گلدانهاي شيشه‌اي و گلها و درختها برايش كافي نيست. احساس تازه‌اي در او بيدار شده بود.
تا مي‌توانست از مردم، نگاههايشان، حالات چهره‌هايشان، تابوتهاي شهداء عكس مي‌گرفت و بعد تنها در تاقش ساعتها به عكسها خيره مي‌شد.
يك تابل نقاشي در او احساس معيني از شخصيت نقاشي به وجود مي‌آورد. اين احساس هر چند قوي بود، زياد به طول نمي‌انجاميد. اما اين عكسها او را به فكر مي‌برد، ساتها، روزها و گاه هفته‌ها. مطمئن بود آنها به يك زيبايي معقول و فراحسي رسيده‌اند. اما چگونه؟ نمي‌دانست.
همان سال تغيير رشته داد و سال 65 در رشته عكاسي دانشگاه هنرهاي زيباي تهران پذيرفته شد.

? مادر از اينكه فرهاد ديگر از او دور نمي‌شود خوشحال بود. از پله‌‌ها كه آمد بالا، جلو در چشمش به كفشهاي او افتاد. كهنه فرسوده بودند. با صداي بلند گفت «آرزو به دلم ماند، اين پسر مهندسم يك جفت كفش و لباس خوب بپوشد.»
فرهاد خنديد، سرش را از روي كتاب بلند كرد و گفت: «اولاً من مهندس نيستم. و دوماً اصلاً نمي‌دانم تو دوست داري چه جور لباسي بپوشم. مادر دستي به موهاي پرپشت او كشيد و گفت «يك پيراهن و شلوار سبز با كفشهاي قرمز!» بعد هم رفت سرگنجه، از صندوقچه‌ پول برداشت و داد به فرهاد.
چند روز بعد فرهاد، توران را صدا كرد توي اتاقش، توران چشمهايش را گشاد كرد و گفت «فرهاد چقدر خوشگل شدي كي بشه لباس دامادي بپوشي» فرهاد سرش را انداخت پايين بند كفشها را باز كرد و گفت فكر نكن من اينها را بيرن مي‌پوشم. هر وقت دوست داشتي بگو براي خودت بپوشم.» توران گفت «چرا پسرم؟»
فرهاد كفشها را گذاشت توي مشماء و گفت «چه‌طور مي‌توانم با اين سر و وضع بروم وسط خانواده‌ها و از شهداء عكس بگيرم.
كي با كفش قرمز مي‌ره جبهه؟!» توران با مهرباني نگاهش كرد. سرش را تكان داد و گفت «راست مي‌گي بچه جان!»
از جبهه كه برمي‌گشت، توي زيرزمين مسجد ابوالفضل، به بچه‌هاي محل، عكاسي ياد مي‌داد. دلش مي‌گرفت وقتي مي‌ديد جوانها سر كوچه‌هاي تنگ و شلوغ يافت‌آباد، علافند. خيلي از آنها كه فرهاد عكاسي يادشان داد و كتاب داد بخوانند شهيد شدند. برادران اسلامي، ايرج قاسمي و ...

? هنر براي او ديگر خلق يك اثري هنري كه بيننده را ميخكوب كند و تحسينش را برانگيزد نبود، حالا در كشيدن يك تابلو نقاشي يا عكسهايش به دنبال تجسم يك حقيقت بود كه بيننده را به درك ناگواري‌ها تحمل سختي‌ها و تزكيه و پرورش روح سوق دهد. توي همين دوره كتابهاي زيادي راجع به نفس هنر خواند.
هنر و جنون، «دكتر نصرا... معمايي» / هنر در انتظار موعود دكتر علي شريعتي / هنر چيست؟ لئون تولستوي/ هنر در گذر زمان هلن گاردنر/ زيبايي و هنر از ديدگاه اسلام محمدتقي جعفري/ و ...
يك روز از دانشگاه كه برگشت، داد كشيد مامان، زود باش بيا توران، به اميرعلي گفت «اشرفي اين بچه از بس كتاب مي‌خواند، ديوانه شده چرا داد مي‌كشد!»
فرهاد با يك بسته اسكناس صد توماني و يك جعبه شيريني توي راه رو ايستاده بود. مادر گفت «واي فرهاد اين همه پول رو از كجا آوردي؟» فرهاد در جعبه شيريني را باز كرد و گفت «من به 6 تا از بچه‌هاي دانشگاه زبان انگليسي درس دادم. هر 6 تاشان در امتحان قبول شدن حالا به ميل خودشان نفري هزار تومان به من هديه دادن. توران با پشت دست چشمهايش را پاك كرد، يك شيريني توي دهانش گذاشت و گفت «فرهاد چقدر اين شيريني خوشمزه است اينقدر اشرفي براي من شيريني خريده اين مزه رو نداده. بي‌خود نيست مردم بچه‌هاشان را مي‌گذارند درس بخوانند.« هر دو خنديدند.
از آن پول صد تومان به توران داد و نفري صد تومان به خواهر و برادرهايشان. بعد گفت «مادر يادته وقتي هشتگرد بوديم، وضعمان خيلي بد بود، يك دوست داشتم، اسمش حسن بود. حالا دانشگاه قبول شده اما نمي‌خواهد برود چون وضع خانواده‌اش خوب نيست.
مي‌خواهم اين پول را ببرم براي حسن. توران گفت «ببر پسرم فرهاد تا دم در رفت، دوباره برگشت و گفت مي‌دوني مادر دلم مي‌خواد يك روز از كف پات تا بالاي سرتو بسته اسكناس بچينم تا ديگه سختي نكشي.» توران خنديد به بازوي فرهاد زد و گفت «تو با اين لاغري مي‌خواهي براي من كار كني؟» فرهاد ابروهاي پرپشت و نزديك بهمش را در هم برد و گفت «مگه به كار كردند، آدم بايد عقلش كار كند.
سه سال قبل از شهادتش، خام‌خواره را شروع كرد. كسي دليل اين كارش را نفهميد. وقتي مي‌خواست از جبهه برگردد، توران اول كتابها و تنبورش را گردگيري مي‌كرد و بعد يك زنبيل برمي‌داشت و مي‌رفت ميوه‌فروشي. فقط ميوه، سبزي، كشمش، گردو و بادام مي‌خورد. حتي نان نمي‌خورد. گندم و كنجد را خيس مي‌كرد و مي‌خورد. حالا توي كتابخانه‌اش، كتابهايي راجع به فوايد گياه‌خواري، خام‌خواري، زبان خوراكي‌ها و تشريع علل ريزش مو هم پيدا مي‌شد.
بعد از يك سال خام‌خواري موهايش ريخت. آن موهاي پرپشت و زبر حالا از نصف هم كمتر شده بود.
مارد و پدرش خيلي نگرانش بودند. دلشان مي‌خواست كاري بكنند او هم مثل پسرهاي ديگر سربه‌راه باشد دنبال كار، زندگي و تشكيل خانواده برود. توران دختر عموي فرهاد، پروا را خيلي دوست داشت. خوشگل بود و قانع به زندگي ساده.
اما فرهاد زير بار نرفت. گفت تا جنگ باشد، زن نمي‌گيرد. بعد هم خودش از دانشگاه يك نفر را انتخاب مي‌كند. دلش نمي‌خواهد برايش بروند خواستگاري.

? بالاخره اتفاقي كه اميرعلي و توران، هميشه به آن فكر مي‌كردند، و مي‌ترسيدند زندگي شيرين و ساده آنها را تلخ كند، اتفاق افتاد.
توران از پنجره اتاق ديد يك نفر به زن همسايه چيزي گفت كه او چهره‌اش را در هم كشيد و گفت «نه من نمي‌توانم بگويم آقا!» يك دفعه صدايي از اتاق فرهاد آمد. تنبوري كه به ديوار آويزان بود، افتاده بود روي زمين. اميرعلي توي راه‌رو بود، توران گفت «چرا اين وقت روز اين جايي سر كار نيستي؟» اميرعلي به ديوار زير پله تكيه داد و گفت «برو چادرت را سر كن بايد برويم.»
شاخه‌هاي بيد مجنون ريخته بود روي در و ديوار سردخانه. مادر شهيد را صدا كردند. صورت فرهاد از لابلاي پارچه‌هاي سفيد بيرون زده بود. تورن پيشانيش را بوسيد. يخ يخ بود. سرش را گذاشت كنار سر فرهاد و آرام در گوشش چيزي زمزمه كرد. اميرعلي آمد، دستش را گرفت. توران گفت «ميدوني ارفي وقتي فرهاد يك سالش بود، خواب ديدم بزرگ شده، و خيلي قد بلند، آدمهايي كه همه سفيد پوشيده بودند، داشتند او را زير چند تا درخت، روي علفها مي‌شستند از همان موقع به دلم افتاد. اين بچه برايم نمي‌ماند.

? توران و اميرعلي را بردند دوكوهه تا اتاق فرهاد و محل شهادتش را ببينند. اتاقش طبقه پايين بود ، نزديك حسينيه. كتابها. فيلمها، بسته سنجاقي كه توران برايش خريده بود تا عكسهايش را از طناب آويزان كند، كف اتاق بود.
بچه‌ها از امير‌علي خواستند برايشان صحبت كند. او دستي به پلكهاي چروكيده‌اش كشيد و گفت «ما خانواده پولداي نبوديم. اما زندگي شيريني داشتيم. از وقي كه فرهاد رفته، زندگي براي ما تلخ شده و هر لحظه‌اش طولاني مي‌گذرد. من پنج تا پسر غير از فرهاد دارم. همه توي يك خانه بزرگ شدند اما فرهاد رفت دنبال چيزي كه ديده نمي‌شد. فقط حس مي‌شد. او ماديگرا نبود. و اين به سرشت آدم برمي‌گردد. بهش مي‌گفتم استاد؛ خيلي چيزها به من ياد داد.
مي‌گفت آدم در زندگي دو راه را مي‌تواند انتخاب كند؛ عصيانگري و چون و چرا كردن درباره همه چيز كه او را دربرگرفته يا آزار مي‌ دهد. و يا تسليم و عبوديت حق. راه سومي وجود ندارد.

? او همه هنرها را دوست داشت. نقاشي، عكاسي، نوشتن و موسيقي. يادم نمي‌آيد فرهاد را نااميد و خسته يا شاكي ديده باشم. كم‌حرف بود. فكر مي‌كنم آگاهي او را به يك جور حس فرو رفتن در خود، و خلصه كشانده بود. وقتي مي‌گفتم استاد توي جبهه چه كار مي‌كني به عكس شهدا اشاره مي‌كرد و گفت «عكس مي‌گيرم و خودم را مي‌سازم.» او در زندگي اش از من و مادرش فقط دو چيز خواست:« يك ژيان كه 12 هزار تومان بود و من نتوانستم برايش بخرم و بار آخر كه مي‌خواست برود مغزگردو كه چون توي خانه نداشتيم، نشد همراهش كنيم. همين! »

 

او در زندگي اش از من و مادرش فقط دو چيز خواست:« يك ژيان كه 12 هزار تومان بود و من نتوانستم برايش بخرم و بار آخر كه مي‌خواست برود مغزگردو كه چون توي خانه نداشتيم، نشد همراهش كنيم. همين! »

 
نویسنده: گلستان جعفريان
مترجم :
منبع : ماهنامه سوره – شماره 9 – خرداد و تير 1383
تاریخ : خرداد و تير 1383
مطالب مرتبط
 
 A.A.C/ گفت و شنود شاهد ياران با احمد نصيرپور، نمي توانستم فلاش بزنم
 A.A.C/ گفت و شنود شاهد ياران با محمد فرنود، عکاسي را با انقلاب جدي گرفتم
 A.A.C/ ياد كردي از مرحوم قربان خليلي به روايت شهرام خليلي
 A.A.C/ ديجيتالم كجا بود
 A.A.C/ مي توان جور ديگر ديد
 
نظرات
 
نام : شهر :
   
 
 
کلیه حقوق این وب سایت متعلق به شرکت فرا ارتباط می باشد