صفحه اصلی

آرشیو مقاله ها

آرشیو اخبار

همکاری با ما

تماس با ما
 
عنوان خبر
 
  
 
سامانه جمع آوری خودکار تجهیزات IT
افرنگ نیوز مجله زندگی
ماشین ایرانی
elham_fitnees_cool
فروشگاه رایکا
فروشگاه رایکا
هر روز صبح جدیدترین اخبار در افرنگ نیوز کلیک کنید ...
متن سخنراني دکتر سعيد حجاريان در رابطه با موعودگرايي و هزاره گرايي
تعداد بازدید : 839
 
 

وقتي از منجي گرايي صحبت مي کنيم، گفتار ما ناظر بر دو بعد انديشگي و جامعه شناختي آن است و نبايد اين دو بعد را با يکديگر خلط کرد. گاهي مي گوييم جنبش منجي‌گرا و گاهي مي¬گوييم انديشه¬ي منجي‌گرايانه. دقّت در تمايز اين دو بعد، هر چند که ارتباطي با يکديگر دارند، امري مهم است؛ درست مانند ناسيوناليزم، سوسياليسم، فمينيسم و ... که همگي چنين وضعيّتي دارند. من در اينجا تلاش دارم موضوع منجي گرايي را از بعد جامعه شناختي آن بررسي کنم.
معمولاً جنبش‌هاي منجي‌گرا در قرون وسطي تحت ساختار و عوامل مشخصي اتّفاق مي‌افتادند. ساختارهاي مستعد چنين جنبش‌هايي به لحاظ سياسي معمولاً ساختارهاي پاتريمونيال (patrimonial) قدرت، به لحاظ اجتماعي، ساختارهاي " جا کن شده " (disoriented) بوده اند که در آنها عواملي چون قحطي، جنگ، طاعون، وبا و ... نوعي بنيان¬كن شدگي و سر درگمي اجتماعي را ايجاد مي نمايد؛ و به لحاظ فرهنگي معمولاً دچار بحران‌ معنا و بحران هويت اجتماعي بوده¬اند؛ جنبش‌هاي هزاره گرايانه معمولاً در چنين وضعيّت¬هايي ظهور کرده¬اند. اين ساختارها به همراه حضور يك رهبر كاريزماتيك كه ادّعاي نجات بخشي داشته باشد، جنبش‌ را از وضعيّت بالقوه به فعليّت مي‌رساند. اين شرايط، مخصوصاً در خاورميانه و به قول غربيان حوزه¬ي يهودي - مسيحي (judo - christianism) - كه من آن را به حوزه¬ي اديان ابراهيمي تعميم مي‌دهم - مشاهده مي شود؛ البتّه در غير اين حوزه نيز وجود داشته است؛ مثلاً در حوزه زرتشتي‌گرايي، سوشيانت ها منجيان زرتشتي‌ها هستند؛ يا در چين، قيام مشت‌زن‌ها را مي بينيم يا در آفريقا نيز جنبش موعودگرايان وجود داشته است. حتّي من نمونه‌اي را در آلاسكا سراغ دارم. البتّه ساختار قدرت در همه ي اين موارد يكسان نبوده و تفاوت هايي ملاحظه مي شود؛ امّا در ايران، ساختار قدرت، پاتريمونيال بوده است.
درباره ي جنبش‌هاي موعودگرا، جامعه شناسان، روانشناسان، انسان‌شناسان و علماي علوم سياسي تحقيقات متعدّدي انجام داده‌اند .
در رابطه با موعودگرايي علاوه بر عوامل جامعه شناختي، عامل انديشه نيز مهم است. انديشه،‌ همان ايدئولوژي جنبش است. ايدئولوژي جنبش هاي مربوط به دوره ما قبل مدرنيته معمولاً ايدئولوژي دهقاني، شبان کارگي و كوچ روانه (pastoral) است. بدين دليل كه در كوچ، از قشلاق به ييلاق مي‌روند؛ سختي را تحمّل مي‌كنند؛ از كوه و كمر و گردنه‌ها مي گذرند و يک مرتبه از مناطق بي آب و علف، به ييلاق كه مكاني سرسبز و خوش و خرّم و پر نعمت است، مي‌رسند. گويي به بهشت زميني (earthly paradise) رسيده‌اند. كار منجي هم همين است كه در روي زمين بهشت ايجاد كند. كارل گوستاو يونگ مدّعي است مقوله ي منجي‌گرايي يک سر نمونه شباني pastoral archetypeاست (archetype را به سر نمونه يا نمونه ي ازلي ترجمه كرده‌اند). به عبارت ديگر، يونگ مدّعي است سر نمونه يا نمونه ي ازلي مقوله ي منجي گرايي را در ايدئولوژي شباني مي‌توان يافت؛ اين ايدئولوژي، در ذهن جمعي جوامع ماقبل مدرن بوده است. مثلاً قيام مونتسر - كه بعد از لوتر ظهور كرد - از اين نوع است؛ يك جنبش دهقاني با رگه‌هاي شباني است؛ يک جنبش دهقاني تخته قاپو شده است.
نمونه‌هاي بينابيني نيمه مدرن هم وجود داشته‌اند. نمونه‌هاي نيمه مدرن، از زماني ملاحظه مي‌شوند كه دولت هاي اروپايي قوّت مي‌گيرند و اروپاييان، به سرزمين‌هاي دور مثل هند و آمريكا و آفريقا مي‌روند. اين نمونه ها از نمونه هاي دهقاني، مدرن‌تر هستند. نمونه هاي جنبش هاي ضدّ استعماري که خصلت منجي گرا داشته اند مانند قيام مُتِمَهدي سوداني يا جنبش دکابريست ها در روسيه يا جنبش کيش کارگو (cargo cult) در آسياي جنوب شرقي يا جنبش زاپاتيست ها در آمريکاي لاتين از اين قبيل اند. همچنين مي توان بسياري از پيورتن‌ها را مثال زد که به آمريكا مهاجرت کردند. پيورتن ها با اين مهاجرت مي خواستند اوّلا:ً از قيد و بندهاي فئوداليزم اروپايي فرار کنند. ثانياً: براي خود، يك كُلُني خوب بسازند. چون آمريكا، سرزميني آباد بوده است، آن ها به آنجا رفتند. خيلي از شهرهاي آمريكا پس از چنين مهاجرتي شكل گرفت. نام نيوجرسي، نيواورلئان، نيويورك و ديگر شهرها که نام آن ها با پيشوند new آغاز مي شود، همگي معنايي از تلاش براي دستيابي به فردوس زميني را در دل دارند. در همين دوره، سوسياليست‌هاي تخيّلي چون سن سيمون، فوريه، اوإن، توماس مور، كامپانلا، همگي قصّه‌هايي درباره ي يوتوپيا دارند؛ يوتوپياي آنها زميني است. مسيحيت نيز يوتوپيا داشته است؛ امّا يوتوپياهاي مسيحي، آسماني اند. يوتوپياي سَنت آگوستين، سلطنت هزار ساله ي مسيح بر قدّيسان در آسمان است. ولي سوسياليست‌هاي تخيّلي، يوتوپيا را زميني مي‌كنند. به عنوان مثال مي توان از يوتوپياي شهر آفتاب کامپانلا ياد کرد. اين دسته از آرمانشهر پردازان در ساختن آرمانشهرشان از جاهاي ديگر ايده گرفته‌اند؛ امّا ما براي تكوين يوتوپيامان ايده‌اي نداشته‌ايم. ما يوتوپياهايمان را به صورت ذهني ساخته‌ايم. مثلاً قصّه ي جزيره خضراء را احتمالاً ديده ايد؛ جزيره ي خضراء، آرمانشهري است که بدون هيچ ايده ي قبلي، برساخته ي ذهن است.
در دوران مدرن هم ما شاهد موعودگرايي هستيم. انگلس مي‌گويد: سوسياليسم از تخيّل به علم تبديل مي‌شود. به قول برتراند راسل، ماركسيسم نوعي مسيحيت سكولار است؛ چون همه عناصر آن را دارد؛ اوّلاً: در آن، ثنويت هست. جنگ خير و شر و آدم و شيطان، در ماركسيسم به صورت جنگ فئودال و دهقان، بورژوا و پرولتر ديده مي شود.
ثانياً: تاريخ، در مسيحيت سه اپيزود دارد. دوره ي اَب، ابن و روح القدس؛ پس از مسيح (ابن)، دوره ي روح القدس شروع شده است. روح القدس، دوره ي عقلانيت تاريخ است. جبرئيل، در فرهنگ اسلامي هم نماد عقل است؛ سهروردي به آن عقل سرخ مي‌گويد.
ماركسيسم هم سه دوره دارد. دوره ي كُمُون اوّليه، دوره نزاع طبقات و دوره ي جامعه ي بي طبقه که سنتز دو دوره ي قبل است.
در مسيحيت نيز انقلاب وجود دارد؛ انقلاب جهاني آخرالزمان يا جنگ آخرالزمان (apocalypse) بين مسيح و دجّال در مي گيرد. در ماركسيسم بين اردوي كار و اردوي سرمايه چنين نزاعي در مي گيرد و فرجام آن هم فردوسي زميني يعني جامعه ي بي طبقه است.
حتّي فاشيزم هم نوعي منجي‌گرايي مدرن است. فاشيزم مي‌گويد: من رايش سوم هستم. آخرين مرحله ي تاريخ هستم؛ يك نژاد بايد دنيا را بگيرد و نژاد پست‌تر بايد از بين برود؛ فاشيزم به نوعي، خود را با داروينيسم اجتماعي پيوند مي‌زند. البتّه هم در آلمان و هم در ايتاليا، فاشيزم پس از يك شرايط آنوميک پيدا شد.
هميشه، اگر آنومي ‌باشد، در جامعه، يك ازجا کندگي (disorientation) باشد، جامعه، در بستر اديان ابراهيمي باشد، يك رهبر كاريزماتيك نيز ظهور كند، احتمال وقوع جنبش هاي موعودگرايانه بالا مي‌رود.
نيل اسملسر، از تئوريسين‌هاي جنبش‌هاي اجتماعي، بحث ترغيبات ساختاري (structural conduciveness) را مطرح مي‌كند؛ او بحث مي کند كه چگونه يك جنبش، ‌جنبشي منجي‌گرا مي‌شود. پس‌زمينه ي تئوريك مباحثي كه در اينجا مطرح شد، تئوري اسملسر بوده است. ترغيبات ساختاري بيان مي‌كنند كه مثلاً چرا يک جنبش فمينيستي، جنبش منجي‌گرا نمي‌شود. ساختار فرهنگي، ساختار سياسي و ساختار اجتماعي مي توانند جنبش هاي هزاره گرا را ترغيب كنند.
ايران از چند جهت مستعد چنين جنبش هايي بوده است. از مهم ترين عوامل مي توان دو مورد را بر شمرد:
1- زرتشتي گرايي؛ چون اساسا ًديني موعودي يا هزاره گرا است.
2- تشيّع و انديشه ي مهدويت.
اين دو مورد، به علاوه ي ترغيبات ساختاري، ايران را مستعدّ چنين جنبش هايي کرده است.
فرق هزاره گرايي و موعود گرايي چيست؟
هزاره گراها بيشتر به موعِد و ميعاد توجّه دارند تا به موعود. مثلاً بابا طاهر در اين دو بيتي هزاره گرايي را نشان مي دهد:
من آن كوزه كه در بحر آمدستم من آن نقطه كه در حرف آمدستم
به هر اَلفي، اَلِف قَدّي بر آيد من آن اَلفَم كه در اَلف آمدستم

در اين شعر، بابا طاهر ادّعا دارد که مُجَدِّدِ اَلف است. ما در تاريخ اسلام مُجَدِّدِ اَلف ثاني داشته ايم؛ حتّي ما مُجَدِّدِ " اَلف و اَربع مائه " و " اَلف و خَمسَه مائه " داشته ايم. ما از اين قبيل مجدّدين بسيار داشته ايم. اخيراً هم " مُجَدِّدِ اَلف ثالث "پيدا شده است! مُجَدِّد، دين را تجديد مي كند. با عنايت به هزاره گرايي ما دو گونه جنبش داريم: جنبش هاي پسا هزاره گرا و جنبش هاي پيشا هزاره گرا. جنبش هاي پيشا هزاره گرا يوتوپياي خود را در گذشته ي از دست رفته جستجو مي کنند که بايد احيا شود؛ امّا جنبش هاي پسا هزاره گرا به دنبال آرماني در آينده ي تاريخ هستند که بايد ساخته شود. در رابطه با موعودگرايي، مي توان از پنج نوع موعود ياد كرد:
1- ادّعا مي شود علائم (signs) و سوانح آخرالزمان پيدا شده است. مثلاً انقلاب ايران به عنوان نشانه اي از نزديک بودن آخرالزمان معرّفي مي شود.
2- در اين نوع موعودگرايي، رهبر جنبش، خود را وَقّات يعني وقت تعيين كننده معرّفي مي کند.
3- در مورد سوم، خود را باب يا حاجب درگاه مي داند.
4- در اين نوع، فرد، خود را خودِ موعود مي داند؛ به اين دسته از افراد مُتِمَهدي گفته مي شود. مُتِمَهدي كسي است كه ادّعاي مهدويّت مي كند. مثل مُتِنَبّي كه ادّعاي نبوّت مي كند.
5- در دسته آخر نيز، فرد، اصلاً ادّعايي ندارد، اما مردم مي گويند كه او موعود است. مثل عثمان فون دِديو، در نيجريه، كه اصلاً وهابي بود و به مهدويّت معتقد نبود؛ امّا چون مردم نيجريه دنبال كسي بودند كه آنها را از وضعيّت استعمار نجات دهد، او را موعود مي خواندند. عثمان فون دِديو، كتابي دارد كه به 13 دليل اثبات مي كند من امام زمان نيستم.
دهخدا مطلب جالبي دارد كه در صور اسرافيل و چرند و پرند چاپ شده است. در اين مطلب، او به طنز بيان مي كند كه " چرا در ايران اين تعداد منجي ظهور مي كند؟". مطلب او چنين است:

ظهور جديد
اگر به يک مسلمان ايراني بگويند مؤمن آب دماغت را بگير، مقدّس چرک گوشَت را پاک کن، دشمن معاويه ساق جورابت را بالا بکش، کارِ به اين اختصار براي اين بيچاره مشقّت و مصيبت بزرگي است!
امّا اگر بگويي آقا سيّد، پيغمبر شو، جناب شيخ، ادّعاي امامت کن، حضرت حجّه الاسلام، نايب امام باش، فوراً مخدومي، چشم ها را با حالت بهت به دَوَران مي اندازد، چهره را حالت حزن مي دهد، صدايش خفيف مي شود و بالاخره سينه اش را سپر تير شماتت مَحجوبين، منافقين و ناقضين عصر مي سازد، يعني تمام ذرّات وجود آقا براي نزول وحي و الهام حاضر مي گردد، منتها در روزهاي اوّل صدايي مثل دَبيبِ نَمل يا طنين نحل به گوش آقا رسيده، بعد از چند روز جبرئيل را در کمال ملکوتيش به چشم سر مي بيند.
عجب است، با اينکه امروز مزاياي دين حنيف اسلام بر همه دنيا مثل آفتاب روشن شده، با اينکه آن همه آيات محکمه و اخبار ظاهره در امر خاتميّت و انقطاع وحي بعد از حضرت رسالت پناهي وارد گرديده، با اينکه اعتقاد به تمام اين مراتب از ضروريات دين ماست، باز تمام اين پيغمبران دروغي، امامان جعلي و نوّاب کاذبه همه دنيا را مي گذارند و در همين قطعه خاک کوچک، که مرکز دين مبين اسلام است، نزول اجلال مي فرمايند.
يک نقطه اولي، يک جمال قِدَم، يک صبح ازل، يک مَن يظهُرُه اللّه و يک رکن رابع در هيچ يک از کوهستان هاي فرنگستان و در هيچ يک از دهات آمريکا به امر قانون و به حکم عموميت معارف، قدرت ابراز يکي از اين لا طايلات را ندارد و اگر هزار دفعه جبرئيل براي اظهار بعثت امر صريح بياورد از روي ناچاري جواب صريح مي گويد. امّا ماشاء اللّه خاک پر برکت ايران در هر ساعت يک پيغمبر تازه، يک امام نو، بلکه نعوذ باللّه يک خداي جديد توليد مي نمايد و عجيب تر آن که هم به زودي پيش مي رود و هم معرکه گرم مي شود! ... براي اثبات همه اين مراتب دليلي واضح تر از اين مکتوب نيست که از رشت رسيده و هر مسلمان صاحب غيرت را دچار حيرت مي کند:
سيّد جلال وکيل، معروف به شهرآشوب، که چندي قبل در رشت به واسطه ارتکاب خلافي در حبس حکومت بود، زن و اطفالش با قرآن به انجمن ملّي رشت آمده و خلاصي او را خواستگار شدند. وکلاي انجمن براي ترحّم به اطفال صغير او محبوس را از حکومت خواسته و پس از اثبات تقصير به مجازات خودش رسانده مرخصش کردند. سيّد استدعا کرد حالا که انجمن ملّي مرا از حبس رهايي داده بايد در تمام عمر در خدمت همين انجمن باشم. وکلا هم اجازه داده سيّد مدّتي مشغول خدمات انجمن رشت بود تا اين که در لشت نشاي جناب امين الدوله، رعايا به واسطه فقر و فلاکت به شورش و هيجان مجبور شدند. از طهران تلگرامي براي سد بي نظمي به انجمن رشت و جناب حاجي ميرزا محمّد رضا، که طرف اطمينان انجمنند و قبوليت عامّه دارند، به رفع غائله مأمور شدند و سيّد جلال وکيل مزبور را نيز همراه بردند. پس از آن که اندک سر و صورتي به کارهاي آنجا دادند، حاجي ميرزا محمّد رضا به رشت مراجعت کردند و سيّد جلال براي اين که از امنيّت آنجا کاملاً مطمئن شود، در لشت نشا ماند که بعد از چند روز مراجعت کند.
همين که حاجي ميرزا محمّد رضا مراجعت کردند، سيّد شهرآشوب خوابي مي بيند که امام عليه السلام فرموده اند: تو نايب من هستي و در مدّت هفت سال که هنوز از غيبت من باقي است، از جانب من رئيس و پيشواي امّتي، قول تو قول من، کرده تو کرده من است ...
کاغذ خيلي مفصّل است ولي خلاصه مطالب اين است که سيّد در مدّت چند روز دوازده هزار مريد و معتقد پيدا کرده و ماليات هفت ساله را به اهالي آنجا بخشيده و وعده داده است که عنقريب خود حضرت ظهور مي کند و آن وقت ديگر هر چه فرمودند همان طور رفتار خواهيد کرد.
چندين دفعه از انجمن رشت کاغذهاي سخت به شهرآشوب نوشته اند، در جواب گفته آن کاغذها معني ندارد و به اطمينان حُمَقا دلگرم است و هر دفعه هم امر کرده است که پنج تومان به حامل رُقعه بدهند و عجب آنکه به محض فرمودن اين يک کلمه صد نفر هر يک با پنج تومان حاضر مي شوند که به حامل کاغذ بپردازند و بر يکديگر در اطاعت امر آقا مسابقت بورزند.

فروغ فرخزاد نيز شعري دارد که با آنچه پيش تر درباره ي ترغيبات ساختاري گفته شد، مرتبط است:
کسي که مثل هيچ کس نيست
من خواب ديده ام که کسي مي آيد
من خواب يک ستاره ي قرمز ديده ام
و پلک چشمم هي مي پرد
و کفشهايم هي جفت مي شوند
و کور شوم
اگر دروغ بگويم
من خواب آن ستاره ي قرمز را
وقتي که خواب نبودم ديده ام
کسي مي آيد
کسي مي آيد
کسي ديگر
کسي بهتر
کسي که مثل هيچ کس نيست مثل پدر نيست
مثل انسي نيست
مثل يحيي نيست
مثل مادر نيست
و مثل آن کسي ست که بايد باشد
و قدش از درخت هاي خانه ي معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سيد جواد هم که رفته است
و رخت پاسباني پوشيده است نمي ترسد
و از خود خود سيد جواد هم که تمام اتاق هاي منزل ما مال اوست نمي ترسد
و اسمش آن چنان که مادر
در اوّل نماز و در آخر نماز صدايش مي کند
يا قاضي الحاجات است
و مي تواند
تمام حرف هاي سخت کتاب کلاس سوم را
با چشم هاي بسته بخواند
و مي تواند حتّي هزار را بي آنکه کم بياورد از روي بيست مليون بردارد
و مي تواند از مغازه ي سيد جواد هر چه قدر جنس که لازم دارد نسيه بگيرد
و مي تواند کاري کند که لامپ الله
که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان روشن شود
آخ ...
چه قدر روشني خوبست
چه قدر روشني خوبست
و من چه قدر دلم مي خواهد
که يحيي
يک چارچرخه داشته باشد
و يک چراغ زنبوري
و من چه قدر دلم مي خواهد
که روي چارچرخه ي يحيي ميان هندوانه ها و خربزه ها بنشينم
و دور ميدان محمّديه بچرخم
آخ ...
چه قدر دور ميدان چرخيدن خوبست
چه قدر روي پشت بام خوابيدن خوبست
چه قدر باغ ملّي رفتن خوبست
چه قدر مزه ي پپسي خوبست
چه قدر سينماي فردين خوبست
و من چه قدر از همه ي چيزهاي خوب خوشم مي آيد
و من چه قدر دلم مي خواهد
که گيس دختر سيد جواد را بکشم
چرا من اين همه کوچک هستم
که در خيابان ها گم مي شوم
چرا پدر که اين همه کوچک نيست
و در خيابان ها هم گم نمي شود
کاري نمي کند که آن کسي که به خواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بياندازد
و مردم محلّه کشتارگاه که خاک باغچه هاشان هم خونيست
و آب حوض هاشان هم خونيست
و تخت کفش هاشان هم خونيست
چرا کاري نمي کنند
چرا کاري نمي کنند
چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
من پلّه هاي پشت بام را جارو کرده ام
و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط بايد
در خواب، خواب ببيند
من پله هاي پشت بام را جارو کرده ام
و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام
کسي مي آيد
کسي مي آيد
کسي که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدايش با ماست
کسي که آمدنش را نمي شود
گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسي که زير درخت هاي کهنه ي يحيي بچّه کرده است
و روز به روز بزرگ مي شود
کسي از باران از صداي شر شر باران
از ميان پچ پچ گل هاي اطلسي
کسي از آسمان توپخانه در شب آتش بازي مي آيد
و سفره را مي اندازد
و نان را قسمت مي کند
و پپسي را قسمت مي کند
و باغ ملّي را قسمت مي کند
و شربت سياه سرفه را قسمت مي کند
و روز اسم نويسي را قسمت مي کند
و نمره مريضخانه را قسمت مي کند
و چکمه هاي لاستيکي را قسمت مي کند
و سينماي فردين را قسمت مي کند
درخت هاي دختر سيد جواد را قسمت مي کند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت مي کند
و سهم ما را هم مي دهد
من خواب ديده ام...
ما در اينجا بيشتر به ترغيبات ساختاري و ويژگي هاي جامعه شناختي پرداختيم. اگر بخواهيم موعود گرايي را از بعد انديشگي در رابطه با ايران مورد توجّه قرار دهيم، نيازمند آن هستيم با نگاهي تاريخي اين موارد را به ترتيب مورد توجّه قرار دهيم؛ كه البتّه چنين كاري در اين مجال ميسّر نيست.
1- زرتشت
2- يهوديت
3- سنت اگوستين
4- يواخيم فيوره كه در تحوّل فكر مسيحيت به سمت منجي گرايي نقش بسيار مهمّي داشته است؛ او منجي گرايي اگوستيني را سكولار كرد و پس از او مونتسر از آن استفاده كرد.
5- يوتوپيانامه نويسي
6- ايده آليسم آلماني مانند لسينگ، شلينگ، فيخته، هگل
7- سوسياليسم تخيّلي فرانسوي
8- كالوينيسم و پيوريتنيزم
9- ماركسيسم
10- ماركسيسم روسي (بلشويسم)
11- موعوديت روسي (شيليازم روسي)
موارد فوق را بايد بررسي كنيم تا بتوانيم هزاره گرايي شيعي را به صورت تطبيقي بهتر بشناسيم.
ما پس از انقلاب 57 نيز، حداقل 50 مورد از حرکت هاي منجي گرا داشته ايم؛ که اگر کسي حوصله کند مي تواند از آنها مونوگرافي هايي تهيّه نمايد. آن گاه مي توان با جمع بندي و گونه شناسي آنها پروژه ي جامعه شناسانه ي به درد بخوري به دست داد. براي نمونه مي توان برخي مريدان آقاي ميلاني در مشهد، يا آخرين نمونه ي آن، برخي افراد كه در عرض يكي دوسال اخير دعوي مهدويت كرده اند و يابه عنوان منجي هزاره ي سوم تلقي مي شوند، را مثال زد.
ممکن است از سخنان شما اين نکته به ذهن متبادر شود که جنبش هاي موعودگرا کنشي يا واکنشي نسبت به يک وضع اجتماعي خاص بوده اند که در اغلب موارد به شکست منجر شده اند؛ گويي موعودگرايي چندان مبناي تاريخي و غير تاريخي ندارد و بايد آن را در چرند و پرند جستجو کرد. آيا مي توان از دل موعودگرايي يک نوع مهندسي اجتماعي تدريجي اصلاح طلب در آورد به نحوي که سازنده، اميد بخش و غير يوتوپيايي باشد؟ يا واقعاً همه ي موعودگرايي ها نوعي مهندسي اجتماعي انقلابي اند که بر مي آشوبند و همه چيز را از بين مي برند؟
نه! هرگز اين گونه نبوده که جنبش هاي موعودگرا هميشه و همه جا منفي و مخرّب بوده باشند. من با چنين برداشتي از سخنانم موافق نيستم! عرصه ها و مواردي نيز بوده اند که در آن ها جنبش هاي هزاره گرا نقشي مثبت و مهم داشته اند. من به دو نمونه اشاره مي کنم:
1- در بعضي جاها اين جنبش ها به قول ليپست " سوخت توسعه " شده اند، مثل پروتستانتيزم، کالونيزم و پيورتنيزم؛ يعني کاري کرده اند که اين جنبش ها از پيشاهزاره گرايي به پساهزاره گرايي مبدّل شوند؛ يعني در مقابل پيروان تئولوژي آگوستيني که سلطنت مسيحي را به عالم عِلوي حواله مي دادند، قائل بودند که مي توان با اتّکا به فيض الهي، در همين خاک، فردوس را بنا کرد؛ از اين رو از نظر ايشان، هر فرد مؤمن بايد مُمَهِّد باشد؛ يعني اسباب ظهور مسيح در اين دنيا را فراهم آورد. مُمَهِّد يعني آماده گر. اين نکته را ماکس وبر در کتاب « اخلاق پروتستان و روح سرمايه داري » به خوبي نشان داده است.
2- جنبش هاي ضدّ استعماري که در اوايل قرن گذشته توسط رهبران کاريزماتيک، ولو مُتِمَهديان، براي استقلال جوامع مستعمره به راه افتادند، از موارد مثبت جنبش هاي موعودگرا به شمار مي روند.
شما چندي قبل در سمينار دين و مدرنيته از چهار مفهوم ياد كرديد و بر مبناي آن ها كوشيديد تحولات شيعه را پس از انقلاب بررسي كنيد. آن چهار مفهوم عبارت بودند از: church، cult، sect، denomination . حال با توجّه به آن بحث، به نظر شما، هزاره گرايي در ايران امروز بيشتر در قالب كدام مفهوم مي گنجد؟
sect
آيا مي توان گفت: هر چه شيعه در جامعه ي ايراني از church فاصله مي گيرد و به سمت cult پيش مي رود، جامعه ي ايراني از جنبش هاي هزاره گرا فاصله مي گيرد؟
بله! دامنه ي هزاره گرايي كم مي شود.
در رابطه با ترغيبات ساختاري شما گفتيد: "هميشه، اگر آنومي ‌باشد، در جامعه، يك ديس اورينتيشن (disorientation) باشد، جامعه، در بستر اديان ابراهيمي باشد، ساختار قدرت سياسي پاتريمونيال باشد‏ احتمال وقوع جنبش هاي موعودگرايانه بالا مي‌رود." حال من با دو بُعد اجتماعي و سياسي كار دارم. مي خواهم ببينم بين ديس اورينتيشن اجتماعي و ساختار سياسي پاتريمونيال‏، چه نسبتي برقرار است؟ آيا مي توان گفت در چنين جامعه اي، تا پيش از ظهور منجي، ساختار سياسي پاتريمونيال‏ نقش چسبي را ايفا مي كند كه بخش هاي مختلف يك جامعه ي فرو پاشيده را به هم مي چسباند؟
شما از نقش رهبر كاريزماتيك غفلت كرديد!
آيا كاريزماي رهبر كاريزماتيك نقش چسب را در پيوند اجزاي از هم گسيخته ي جامعه ايفا مي كند؟ آيا اساساً به نظر شما تعبير "جامعه ي از هم گسيخته يا فرو پاشيده" را مي توان به كار برد؟
وبر جمله ي معروفي دارد؛ مي گويد: كاريزما، مهم ترين نيروي انقلابي در قرون وسطا بوده است. به عبارت ديگر كاريزما در شرايط خاص مانند شاه ميري مردم را بسيج مي كند و به مرور زمان خودش شاه مي شود؛ مثل سربداران. و پس از آن، نظام پاتريمونيال را بازسازي مي كند؛ مثلاً شيخ صفي الدين اردبيلي كاريزما بوده است؛ او حتّي ادّعاي الوهيّت داشت. پس از او، صفويّه، بازتوليد يك رژيم پاتريمونيال بوده است.
مثال هاي ديگري هم مي توان زد. مثلاً فيلم مسافت سبز (green mile) در دهه ي 1930 آمريكا - که به دهه ي رکود بزرگ (grate depression) معروف است - زنداني سياه پوستي را نشان مي دهد كه مريض ها را شفا مي دهد و معجزه مي كند؛ در دهه ي 1930 كه دهه ي فلاكت و بدبختي بوده است، فال قهوه، لاتاري، جستجوي گنج، به وفور در آمريكاي صنعتي رونق پيدا مي كند.
شما در حال توضيح اين هستيد كه كاريزما چگونه رژيم پاتريمونيال را بازتوليد مي كند؛ سؤال من اينست كه جامعه چه وضعي دارد؟ آيا جامعه از هم فرو پاشيده است؟ سؤال من معطوف به مفهوم فروپاشي اجتماعي در اين بحث است!
من نمي خواهم توضيح دهم كه جامعه، جامعه ي توده وار شده است يا نه. بله! بهترين وضعيت براي بسيج مردم و ظهور جنبش هاي موعود گرايانه، جامعه ي توده وار است. اما كمتر از اين هم براي اين جنبش ها كافي است.
اجازه دهيد قدري منظور خود را روشن كنم. وقتي گفته مي شود: فروپاشي اجتماعي، آنچه به ذهن متبادر مي شود، جامعه اي است که انسجام خود را از دست داده است. به تعبير دوركيمي، همبستگي اجتماعي آن سست شده است. و بعد گفته مي شود كه با زور دولت، اجزاي اين جامعه كنار هم قرار گرفته است. آيا اساساً مي توان چنين تصوّري از جامعه داشت؟
كتاب social bond (پيوند اجتماعي)، پيوند اجتماعي را توضيح مي دهد. در آنجا توضيح داده شده است كه پيوند اجتماعي چيست و چه نقشي دارد. كم و بيش، انسجام اجتماعي شكسته مي شود. طا عون، وبا و ....، پيوند اجتماعي را كاهش مي دهد. خود اخبار آخرالزمان! اخبار آخر الزمان چيست؟ اين اخبار، همين وضعيت را توضيح مي دهند: « يَومَ يَفِرُّ المَرءُ مِن أخِيهِ و أُمِّهِ و أبيه و صاحِبَتِه و بَنيهِ » ( روزي که انسان از برادرش بگريزد و از مادرش و پدرش و همسرش و پسرانش ) (آيات 36 - 34 سوره ي عبس).
بحران معنا نيز پيوند اجتماعي را كاهش مي دهد. مثلاً استعمار گر آمده و سرزميني را استعمار كرده است. فرهنگي كه او مي آورد بين نسل ها فاصله مي اندازد و پيوند ها را سست مي كند.
حال به نظر شما جامعه ي ما فرو پاشيده است؟ پيوند اجتماعي در جامعه ي ما چه وضعي دارد؟
تخريب شده است؛ اما از ساحت اجتماع به حوزه ي خانواده منتقل شده است. در خانواده هم كم كم در حال تخريب شدن است. البتّه شهر به شهر متفاوت است. در شهرهاي بزرگ تخريب بيشتر است.
آيا مي توان آنچه كه امروز در رابطه با جامعه ي ايران، پوپوليزم گفته مي شود را تخريب پيوند اجتماعي يا نتيجه ي آن بدانيم؟ آيا مي توان پوپوليزم را در چارچوب پارادايم جنبش هاي هزاره گرا تبيين كرد؟
بله! البتّه، برخي از گفتارها و رفتار هاي پوپوليستي جاري در عرصه سياست علامت باليني همين پديده است.
در جامعه ي توده وار، پيوند اجتماعي به چه صورتي است؟
در جامعه ي توده وار، پيوند اجتماعي عمودي مي شود. مي شود رابطه ي دولت و مردم.
آيا ما جامعه ي توده وار شده ايم؟
نه! اوّلاً: مردم ما چند منبعي هستند؛ راديو و ماهواره، هر دو را دارند؛ دچار تداخل امواجند. ثانياً: خانواده در جامعه ي ما همچنان محكم است؛ لااقل در شهرهاي كوچك، محكم است. هنوز، نهاد بازار كم و بيش كاركرد دارد. بروكراسي نسبتاً كار مي كند.
ما در كجا جامعه ي توده وار داريم؟ لطفاً مثال بزنيد.
در كشورهاي جهان سوم كه نهادهاي مدني شكل نگرفته اند و نهاد خانواده ضعيف يا تخريب شده است. مثلاً در حاشيه ي شهرهاي بزرگ؛ مثل ريو در آرژانتين.
آيا ما هم به سمت جامعه ي توده وار پيش مي رويم؟
كم كم در اين مسير در حال حركت هستيم. چون نهادهاي مدني ضعيف هستند و خانواده هم رو به ضعف است.
آيا مي توان گفت از پيامدهاي حركت در مسير جامعه ي توده وار، تجديد جنبش هاي هزاره گرايي است؟
به شرط حضور ساير عوامل، بله! چون در غياب ساير شرايط، ممكن است اين پديده خود را به صورت بيگانه ستيزي نشان دهد؛ مثلاً ضد افغاني بودن.
پس مي توان گفت: در كنار ساير عوامل جامعه شناختي، نظير طاعون، وبا، جنگ و ... كه پيش تر اشاره كرديد، ما در عصر جديد شاهد پيدايي عامل جديدي هستيم؛ و آن، فرايند حركت جامعه به سمت جامعه ي توده وار است. آيا اين نتيجه گيري را قبول داريد؟
بله.

 

 
نویسنده:
مترجم :
منبع :
تاریخ :
مطالب مرتبط
 
 A.A.B/ بررسي تحصيلات تكميلي در نظام آموزش عالي ايران ـ دوره هاي دكتري علوم انساني ـ از منظر اعضاي هيات علمي اين دوره ها، 78-1377
 A.A.B/ سنجش نگرش دانشجويان به آينده شغلي خود با توجه به عوامل اجتماعي و اقتصادي موثر بر آن در دانشگاه مازندران
 A.A.B/ عوامل موثر بر ساخت قدرت در خانواده (مورد شهر شيراز)
 A.A.B/ مدرنيته و خانواده تهراني
 A.A.B/ نقش توليد خانگي در درآمد خانوار روستايي (مطالعه موردي روستاهاي استان فارس)
 
نظرات
 
نام : شهر :
   
 
 
کلیه حقوق این وب سایت متعلق به شرکت فرا ارتباط می باشد