مقاله ها
نویسنده : حسن - گوهرپور
بازدید : 2748

   مولانا در «فیه مافیه»  
  
«درد است كه آدمى را راهبراست، در هركارى كه هست، تا او را درد آن كار و هوس و عشق آن كار در درون نخیزد، او قصد آن كار نكند و آن كار بى درد او میسر نشود، خواه دنیا، خواه آخرت، خواه بازرگانى، خواه پادشاهى، خواه علم، خواه نجوم و غیره»

«فیه مافیه»

دیر زمانى است كه هستى انسان درگیر «بودن»ها و «شدن» هاست و این دغدغه انسان را به سمت و سوى كرانه ناپدید هدایت مى كند یا مى كشاند، اما در نظر مولانا جلال الدین حركت ما زاییده دردى است كه دچار آنیم. همان دردى كه معتقد است «راهبر»انسان است. البته ممكن است تعابیر دیگرى نیز در این باب بیابیم كه «درد» در نظر مولانا ممكن است «جذبه» نیز باشد، اما مى شود از درون یافت هاى شخصى به این مهم رسید كه اگر «درد» كارى در درون انسان نجنبد براى به راه افتادن و به مقصد رسیدن انسان چندان امیدى نخواهد بود. در سطرهاى دیگر این پند شگفت مى نویسد: «تن آدمى همچون مریم(ع) است و هر یك عیسى(ع) داریم، اگر مارا «درد» پیدا شود عیساى ما بزاید و اگر «درد» نباشد، عیسى(ع) هم از آن راه نهایى كه آمده باز به اصل خود پیوندند، الا ما محروم مى مانیم و از او بى بهره». انگیزه هر فعل به عشق آدمى وابسته است و عشق همان عنایت الهى است كه اگر شامل انسانى شود، فیضى است كه از پس آن روزگار عاشق به دیگر گونه حالتى نمایان مى شود. این فیض اگر به گاه رسیده باشد همان نسیم بهارى است، نسیمى كه با تن و روان انسان همانى مى كند كه بادرختان، سبز و امیدوار به مقصد و مقصود. اما مولانا دانستن این شرایط و فیض و «درد» را براى آن كسى مغتنم مى داند كه اهل اشارت دانستن باشد. در سطور دیگرى از «فیه مافیه» مى آورد: «این سخن براى آن كس است كه او به سخن محتاج است كه ادراك كند. اما آن كه بى سخن ادراك كند با وى چه حاجت سخن است؟ آخر آسمان ها و زمین ها همه سخن است پیش آن كس كه ادراك مى كند. و زاییده از سخن است كه كن فیكن. پس پیش از آن كه آواز پست را مى شنود مشغله و بانگ چه حاجت باشد؟».

 

آدمى و خیال

كلید فهم اندیشه مولوى یكى همین اثر منثور او «فیه مافیه» است كه در آن به روایت ساده نگاهش به هستى نمایان شده است. مولوى در این اثر «خیال» را دریچه اى مجازى مى داند كه انسان گاه از آن به جهان مى نگرد و شیفته فضایى مى شود كه حقیقى نیست: «آدمى را خیال هرچیز با آن چیز مى برد: خیال باغ به باغ مى برد و خیال دكان به دكان. اما در این خیالات تزویر پنهان است. نمى بینى كه فلان جایگاه مى روى، پشیمان مى شود و مى گویى پنداشتم كه خیر باشد؛ آن خود نبود». دل صافى سنگ محك حق است اگر خیال تو، به دل صافى ات بتابد، سره و ناسره بودنش به آنى نمایان شده و صورت ظاهرى اش، ضمیر پنهان را آشكار مى سازد.

 

آیینه شكستن

آیین و شیوه مولوى در مسیر دانایى و عشق برگرفته از اندیشه و ایمان اوست، ایمانى كه به حق تعالى دارد واو را بر آن مى دارد كه كژى و راستى را هم در خود و هم در دیگران ببیند و بیانش دارد. «گفت: پیلى را آوردند بر سر چشمه اى كه آب خورد، خود را در آب مى دید و مى رمید، او مى پنداشت كه از دیگرى مى رمد. نمى دانست كه از خود مى رمد». رفتار ناشایست دیگران را دیدن و نكوهش كردن شرط انصاف و انسانیت نباشد. چرا كه ممكن است همان رفتار نكوهیده در خود ما نیز نهفته باشد و چون آئینه اى ببینیم، رفتارمان نمایان شود. «همه اخلاق بد - از ظلم و كین و حسد و حرص و بى رحمى و كبر - چون در توست، نمى رنجى، چون آن را در دیگرى مى بینى، مى رمى و مى رنجى».

 

بحر در كوزه نگنجد

ظرف ادراك ما را اندازه اى است كه به عنایت حق بسته است و به اعتقاد و همت ما، كه هر چقدر همت و اعتقاد حركت صعودى اش را بپیماید، عنایت حق نیز بیشتر شامل حال اهل عمل قرار گیرد.

«وان من شىء الاعندنا خزائنه و ما ننزله الابقدر معلوم». سخن بى پایان است اما به قدر طالب فرود مى آید. چون درخدمت عطار آمدى شكر بسیار است، اما مى بیند كه سیم چند آوردى به قدر آن دهد. سیم اینجا همت و اعتقاد است؛ به قدر همت و اعتقاد سخن فرود آید. همچنین آدمى بیاید كه او را در دریاها بس نكند و آدمى باشد كه او را قطره اى بس باشد و زیاده از آن زیانش دارد و این تنها در عالم معنى و معلوم و حكمت نیست در همه چیز چنین است».

هر آن كه طاعت بیشتر كند و اطاعت خداى تعالى، مزدش به تأخیر افتد، اما این تأخیر را اجر و لذتى است كه ارزش عاشق را مى نمایاند و این كه بوسه بر كاكل چنین خورشیدى، جانت را مى خواهد و نه هر مطاع بى ارزش دیگرى را. «حكایت آورده اند كه حق تعالى مى فرماید كه اى بنده من، حاجت تو در حالت دعا و ناله زود برآوردمى، اما در اجابت آن تأخیر مى افتد تا بسیار بنالى كه آواز و ناله تو مرا خوش آید، به طور مثال دو گدا بر در شخصى آمدند، یكى مطلوب و محبوب است و آن دیگر عظیم و مغبوض است. خداوند خانه گوید به غلام كه زود، بى تأخیر، به آن مغبوض نان پاره بده تا از در ما زود آواره شود؛ و آن دیگر را كه محبوب است وعده دهد كه هنوز نان نپخته اند، صبر كن تا نان برسد».

 

آن كه محبوب است

محبوب و مشهور را گاه با هم یكى مى پنداریم و غافل از آنیم كه مشهور، شهره است و آوازه اش به دلایل مختلف بر سر زبان هاست. مشهور را روزگارى است وقتى روزگار بگذرد، شهره بودنش از ذهن ها دور خواهد شد و شاید فقط نامى در دفترى به یادگار بماند، اما محبوب آن است كه حب او در دل عاشقانش نهفته است. «فرمودند كه هر كه محبوب است خوب است و لاینعكس، لازم نیست كه هر كه خوب باشد محبوب باشد، خوبى جزو محبوبى است و محبوبى اصل است. چون محبوبى باشد البته خوبى باشد. جزو چیزى از كلش جدا نباشد و ملازم كل باشد».

 

قومى، علف هاى دوزخ اند

دوراندیشان و خاصان عالم را هدیتى است كه بهایش را حق تعالى مى دهد. اگر ذره اى خوبى باشد یا ذره اى بدى، حساب ها را تسویه مى كند نه این كه بپندارى دیر یا دور مى شود، خیر، حق تعالى مزد بندگان را هم این جهان و هم جهان دیگر به فراخور مى دهد: «بعضى اول نگرند و بعضى آخر نگرند. این ها كه آخر نگرند عزیزند و بزرگند، زیرا نظرشان بر عاقبت است و آخرت و آن ها كه به اول نظر مى كنند ایشان خاص ترند و مى گویند: چه حاجت است كه به آخر نظر كنیم؟ چون گندم كشته اند در اول، جو نخواهد رستن در آخر و آن را كه جو كشته اند گندم نخواهد رستن، پس نظرشان به اول است و قومى دیگر خاص ترند كه نه به اول نظر مى كنند نه به آخر و ایشان را اول و آخر یاد نمى آید، غرقند در حق و قومى دیگرند كه ایشان غرقند در دنیا؛ و آخر نمى نگرند از غایت غفلت؛ ایشان علف هاى دوزخند.»

 

پدران و مادران

مولانا پدر و مادر را جمع طالبى و مطلوبى مى داند. نقش آنان زنى- شوهرى و پدر- مادرى است. «زنبور موم را با عسل جمع كرد وخود رفت. پرید، زیرا وجود او شرط بود، آخر بقاى او شرط نیست. مادران و پدران مانند زنبورانند كه طالبى را با مطلوبى جمع مى كنند و عاشقى را با معشوقى گرد مى آورند و ایشان ناگاه مى پرند. حق تعالى ایشان را واسطه كرده است درجمع آوردن موم و عسل. و ایشان مى پرند، موم وعسل مى ماند و باغبان، خود ایشان از باغ بیرون نمى روند- این آنچنان باغى نیست كه از این جا توان بیرون رفتن- الا از گوشه باغ به گوشه باغ مى روند.»

 

استخوان و ریشه

اى برادر، تو همان اندیشه اى

مابقى خود استخوان و ریشه اى

انسان هر چه باشد آن گونه است كه مى اندیشد. اندیشه ماست كه ما را از دیگران تفریق مى كند و راه هاى دیگر را كه صراط مستقیم است رو به روى ما مى گشاید. مولانا اما كه عاشق است و مسیر دانایى اش بیش از هر چیز عشق است چنان به اندیشه مایل بوده كه انسان را بى آن استخوان و ریشه مى داند.

«پرسیدند معنى بیت را و فرمود كه: تو به این معنى نظر كن كه «همان اندیشه» اشارت به آن اندیشه مخصوص است و آن را به «اندیشه» عبارت كرده ایم براى توسع. اما در حقیقت آن اندیشه نیست و اگر هست این جنس اندیشه نیست كه مردم فهم كرده اند. ما را غرض این معنى بود از لفظ «اندیشه». و اگر كسى این معنى را خواهد كه نازل تر تأویل كند براى فهم عوام، بگویدكه انسان حیوان ناطق است و نطق اندیشه باشد.»

 

جان سلام

هركه صافى تر، سخن پرتأثیرتر. اگر رنجى ببرى عاقبت سخنت آن قدر مؤثر خواهد افتاد كه سختى سنگ را نرم خواهد كرد. جان مصفا، كلام مصفا و معطر به مشام دیگران مى رساند «برخى باشند كه سلام دهند واز سلام ایشان بوى دود آید و برخى باشند كه سلام دهند و از سلام ایشان بوى مشك آید، این كسى دریابد كه اورا مشامى باشد.»

 

تعارفات مولانا

هر كسى را تعارفى است به قدر بزرگوارى اش، ایام پیشین این تعارفات به شیوه هاى گوناگونى بروز مى یافت كه تعارف شعرنویسى تا این روزگار هم ریشه دوانده است.

«مرا خویى است كه نخواهم كه هیچ دلى از من آزرده شود. اینك جماعتى خود را در سماع بر من مى زنند و برخى یاران ایشان را منع مى كنند. مرد آن خوش نمى آید و صد بار گفته ام براى من كسى را چیزى مگویید. من به آن راضى ام. آخر من تا این حد دلدارم كه این یاران كه به نزد من مى آیند، از بیم آن كه ملول نشوند شعر مى گویم تا به آن مشغول شوند وگرنه من از كجا، شعر از كجا!»

كدام دانه فرو رفت در زمین كه نرست

چرا به دانه انسانت این گمان باشد
 
 


طراحی وب سایتفروشگاه اینترنتیطراحی فروشگاه اینترنتیسیستم مدیریت تعمیر و نگهداریسامانه تعمیر و نگهداری PM سامانه جمع آوری شناسنامه کامپیوتر سیستم جمع آوری شناسنامه کامپیوتر سیستم مدیریت کلان IT طراحی وب سایت آزانس املاک وب سایت مشاورین املاک طراحی پورتال سازمانی سامانه تجمیع پاساژ آنلاین پاساژ مجازی

نام : *

پیغام : *

 
طراحی پرتال سازمانی - بهبود پورتال