صفحه اصلی

آرشیو مقاله ها

آرشیو اخبار

همکاری با ما

تماس با ما
 
عنوان خبر
 
  
 
سامانه جمع آوری خودکار تجهیزات IT
افرنگ نیوز مجله زندگی
هر روز صبح جدیدترین اخبار در افرنگ نیوز کلیک کنید ...
پرونده تخلفات دارويي يک ژن خوب
مهد کودک ها آفلاين نظارت مي شوند!
مصرف قارچ خطر سرطان پروستات را کاهش مي دهد
مهاجرت فقرا به حاشيه شهرها براي يک لقمه نان
آيا "لايحه حمايت از محيط‌بانان" توان تامين امنيت جاني آنها را دارد؟!
افراد مبتلا به اختلال دو قطبي مي‌توانند ازدواج کنند؟
تخريب محيط زيست تالاب ميانکاله به بهانه جذب گردشگر/ جاده‌اي که به بيراهه مي‌رود!
درمان سرماخوردگي با متوقف کردن فعاليت يک پروتئين
دردهاي شکمي که بايد جدي بگيريم
صدور بيش از 2900 مجوز سقط جنين درماني در چهار ماهه امسال
استخدام 10 هزار نيرو در دانشگاه هاي علوم پزشکي کشور
ويتامين e براي بيماران مبتلا به حمله قلبي ضروري است
«کودک همسري» مانع بزرگ ادامه تحصيل در سيستان و بلوچستان
چرا معتادان متجاهر ساماندهي نشدند؟
بهترين روش‌هاي پخت و پز براي جلوگيري از ابتلا به سرطان
تصويري از کودکي که در استاديوم آزادي دچار برق گرفتگي شد
چرا پزشک خانواده در ايران از کار افتاد؟!
کنترل عوارض يائسگي با طب سنتي
آيا نوشيدن چاي باعث تقويت مغز مي شود؟
اگر براي کاهش فشارخون ورزش مي‌کنيد...
A.A.C/ گرفت و گير هاي آموزش هنر در ايران
تعداد بازدید : 577
 
 

 


آيا هنر نيازمند آموزش‌ است‌؟
پاسخ‌ اين‌ سؤال‌ كوتاه‌ مي‌تواند چنان‌ بسط‌ و گسترش‌ يابد كه‌ مبدّل‌ به‌ يكي‌ از مباني‌ نظريه‌پردازي‌ هنر معاصر شود. در هنر معاصر، ديگر تنها خلق‌ اثر هنري‌، كه‌ تا پيش‌ از آن‌ بيش‌تر مشابه‌ يك‌ معجزه‌ بود، اهميت‌ ندارد، بلكه‌ چگونگي‌ خقل‌ اثر، ويژگي‌هاي‌ تكنيكي‌ و محتوايي‌ آن‌، تأثيرگذاري‌ آن‌ بر مخاطب‌ و... همه‌ و همه‌ از جايگاهي‌ خاص‌ برخوردار مي‌شوند و بر اين‌ اساس‌ آموزش‌ هنر و مسائل‌ مرتبط‌ با آن‌ اهميتي‌ دوچندان‌ مي‌يابد. در اين‌ راستا سعي‌ شده‌ است‌ تا با بيان‌ نظر تعدادي‌ از صاحب‌نظران‌، گوشه‌اي‌ از مباحث‌ مرتبط‌ با اين‌ حوزه‌ي‌ خاص‌ بازگو شود. در اين‌ مباحث‌، سؤالاتي‌ پيرامون‌ تعريف‌ كليت‌ هنر، آموزش‌ هنر، ويژگي‌ها و شاخص‌هاي‌ آموزش‌ هنر، مشكلات‌ آموزش‌ هنر، تدوين‌ برنامه‌هاي‌ آموزشي‌ و... مطرح‌ شده‌ است‌ كه‌ هر يك‌ از انديشمندان‌ با استناد به‌ حوزه‌ي‌ علمي‌ـ تخصصي‌ خود و بر اساس‌ تجربيات‌ تدريس‌ در مقاطع‌ گوناگون‌، به‌ اين‌ سؤالات‌ پاسخ‌ گفته‌اند.

 

علي‌اصغر ميرزايي‌ (عضو هيئت‌ علمي‌ دانشكده‌ي‌ هنر جهاد دانشگاهي‌ تهران‌ و استاد تاريخ‌ هنر):

در ابتدا، بايد عنوان‌ كرد كه‌ در نظام‌ آموزشي‌ ما، تخصصِ آموزش‌دادن‌ وجود ندارد و معلمان‌ و استادان‌ ما آموزشي‌ براي‌ چگونگي‌ ارائه‌ و نحوه‌ي‌ تدريس‌ خود نمي‌بينند. به‌ عبارت‌ ديگر، در جامعه‌ي‌ ما آموزش‌ بر اساس‌ تجارب‌ شخصي‌ ارائه‌ مي‌شود؛ يعني‌ ميزان‌ تجربه‌ و پويايي‌ شخص‌ آموزش‌دهنده‌ است‌ كه‌ زمينه‌ساز موفقيت‌ و يا عدم‌موفقيت‌ او مي‌گردد. البته‌ مجموعه‌اي‌ با عنوان‌ «تربيت‌ مدرس‌» ساخته‌ و راه‌اندازي‌ شده‌ است‌. پس‌ از انقلاب‌ فرهنگي‌، اين‌ اميد شكل‌ گرفت‌ كه‌ با شروع‌ به‌ كار اين‌ مجموعه‌، نظام‌ آموزشي‌ و از جمله‌ آموزش‌ هنر داراي‌ يك‌ روند و خط‌ سير مشخص‌ شود و معلمان‌ و استادان‌ ملزم‌ به‌ رعايت‌ و پيروي‌ از اصول‌ علمي‌ و مشخصي‌ گردند؛ امّا نه‌ تنها اين‌گونه‌ نشد، بلكه‌ نظام‌ آموزشي‌ تضعيف‌ هم‌ گشت‌. جالب‌ آن‌كه‌ دانشگاه‌ تربيت‌ مدرس‌ حتي‌ مسئوليت‌ اشتغال‌ دانش‌آموختگان‌ خود را پس‌ از پايان‌ دوره‌هاي‌ درسي‌ نپذيرفت‌ و هيچ‌ تعهدي‌ مبني‌ بر تدريس‌ فارغ‌التحصيلان‌ اين‌ دانشگاه‌ وجود ندارد. از سوي‌ ديگر، افراد بسياري‌ بدون‌ طي‌ مدارج‌ و سلسله‌مراتب‌ لازم‌ در اين‌ نظام‌ آموزشي‌ تدريس‌ مي‌كنند، بدون‌ آن‌كه‌ حتي‌ تجربه‌اي‌ در اين‌ زمينه‌ دارا باشند.


هنرمندان‌ ما از لحاظ‌ انديشه‌ كم‌تر هنري‌ مي‌انديشند تا از لحاظ‌ عمل‌


سابقه‌ي‌ آموزش‌ در كشور ما به‌ ديرپايي‌ اروپا نيست‌. ما بسيار ديرتر از اروپا به‌ فكر تدوين‌ نظام‌ مشخصي‌ براي‌ آموزش‌ افتاديم‌. در گذشته‌، نظام‌ آموزش‌ هنر به‌صورت‌ سينه‌به‌سينه‌ بوده‌ و در برخي‌ از ادوار، از آن‌ نتايج‌ مطلوبي‌ نيز حاصل‌ شده‌ است‌. امّا روش‌ها و شيوه‌هاي‌ آكادميك‌ از زمان‌ صنيع‌الملك‌ به‌ بعد در ايران‌ آغاز شد و كم‌تر از دو قرن‌ سابقه‌ دارد. در اين‌ دوره‌ نيز ويژگي‌هاي‌ شخصي‌ و فردي‌ استاد بسيار حائز اهميت‌ و تأثيرگذار بوده‌ است‌، به‌خصوص‌ كه‌ در ميان‌ ايرانيان‌ توجه‌ خاصي‌ به‌ رفتار و منش‌ مي‌شده‌ است‌ و اين‌ منجر به‌ پيدايش‌ ارتباطي‌ عاطفي‌ ميان‌ استاد و شاگرد مي‌شد.
امّا امروزه‌ بايد شرايط‌ را به‌ نوعي‌ ديگر مورد توجه‌ قرار داد. در زمينه‌ي‌ مشكلات‌ آموزش‌ هنر، بايد در ابتدا اين‌ مشكلات‌ را در دو شاخه‌ي‌ جداگانه‌ بررسي‌ كرد: مشكلات‌ دروس‌ تئوري‌ و نظري‌ هنر و مشكلات‌ دروس‌ عملي‌. در اين‌ ميان‌، اين‌ موضوع‌ نيز مطرح‌ مي‌شود كه‌ كدام‌ يك‌ از اين‌ دو سزاوار آموزش‌دادن‌ و آموزش‌ديدن‌ است‌ و علاوه‌ بر آن‌، هر كدام‌ تا چه‌ مدرك‌ و پايه‌اي‌ اين‌ قابليت‌ را داراست‌.
در بسياري‌ از كشورهايي‌ كه‌ ما نظام‌ آموزشي‌ خود را از آن‌ها اقتباس‌ كرده‌ايم‌، براي‌ رشته‌هاي‌ عملي‌ مانند نقاشي‌ دوره‌هايي‌ بالاتر از كارشناسي‌ در نظر گرفته‌ نمي‌شود و از آن‌ پس‌ خود هنرجو است‌ كه‌ بر اساس‌ خلاقيت‌، تفكر و توانايي‌ مدارج‌ بعدي‌ را مي‌پيمايد. ولي‌ اين‌ موضوع‌ درباره‌ي‌ مباحث‌ نظري‌ هنر صادق‌ نيست‌. بديهي‌ است‌ كه‌ اين‌ دروس‌ در صورت‌ مساعدبودن‌ شرايط‌ اجتماعي‌ و امكانات‌ آموزشي‌، قابليت‌ ادامه‌دارشدن‌ در سطوح‌ بالاي‌ دانشگاهي‌ را دارا هستند. اگر نمرات‌ دانشجويان‌ در دروس‌ عملي‌ هنر را با نمرات‌ آن‌ها در دروس‌ نظري‌ مقايسه‌ كنيم‌، مشاهده‌ خواهيم‌ كرد كه‌ نمرات‌ دروس‌ عملي‌ بسيار بالاتر از نمرات‌ دروس‌ نظري‌ است‌. اين‌ مسئله‌ شايد به‌نوعي‌ عمل‌گرايي‌ صرف‌ را در دانشگاه‌هاي‌ هنر مطرح‌ كند. بد يا خوب‌ بودن‌ اين‌ موضوع‌ بحث‌ ديگري‌ است‌، امّا به‌هرحال‌ اين‌ سؤال‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ چرا دانشجويان‌ ما به‌ مباحث‌ عملي‌ بيش‌ از مباحث‌ تئوري‌ مي‌پردازند. بي‌شك‌، پاسخ‌ به‌ اين‌ سؤال‌ مي‌تواند يكي‌ از دلايل‌ ضعف‌ هنر ما را در دوران‌ معاصر نشان‌ دهد. از اين‌ نظر، مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ هنرمندان‌ ما از لحاظ‌ انديشه‌ كم‌تر هنري‌ مي‌انديشند تا از لحاظ‌ عمل‌. اين‌ موضوع‌ پرسش‌ ديگري‌ را نيز مطرح‌ مي‌كند: آيا استادان‌ دروس‌ عملي‌ سهل‌گيرتر هستند يا آن‌كه‌ دانشجويان‌ در اين‌ زمينه‌ تواناترند؟ و يا آيا اهميت‌ دروس‌ نظري‌ به‌ گونه‌اي‌ است‌ كه‌ كسي‌ به‌ بالابودن‌ نمره‌اش‌ در آن‌ توجهي‌ نشان‌ نمي‌دهد؟ يكي‌ از عوامل‌ را مي‌توان‌ عدم‌تعريف‌ جايگاهي‌ مشخص‌ براي‌ دروس‌ نظري‌ هنر دانست‌. همچنين‌ برخي‌ از مباحث‌ نظري‌ با تكيه‌ بر پيش‌زمينه‌هاي‌ اطلاعاتي‌ دانشجو مطرح‌ مي‌شود. به‌ عنوان‌ مثال‌، درسي‌ مانند تاريخ‌ هنر بر اساس‌ اطلاعات‌ ابتدايي‌ دانشجويان‌ قابل‌تدريس‌ است‌، امّا متأسفانه‌ بسياري‌ از دانشجويان‌ رشته‌هاي‌ هنر اطلاع‌ بسيار ناچيزي‌ از تاريخ‌ دارند. شايد نوع‌ انتخاب‌ موضوعات‌ و نحوه‌ي‌ ارائه‌ي‌ آن‌ها در مقاطع‌ پايين‌تر به‌ گونه‌اي‌ است‌ كه‌ نظر هنرجويان‌ را جلب‌ نمي‌كند. مسلماً براي‌ حل‌ اين‌ قبيل‌ معضلات‌ بايد به‌ چگونگي‌ آموزش‌ در مقاطع‌ پيش‌ از دانشگاه‌ توجه‌اي‌ خاص‌ نشان‌ دهيم‌. همچنين‌ بايد زمينه‌هايي‌ براي‌ مطرح‌شدن‌ اين‌ دروس‌ به‌صورت‌ كاربردي‌ در ميان‌ دانشجويان‌ فراهم‌ شود و اين‌ روندي‌ است‌ كه‌ در گذشته‌ي‌ ما سابقه‌ داشته‌ است‌.


حال‌ كه‌ قرار است‌ تقليد كنيم‌، به‌ گونه‌اي‌ درست‌ و كامل‌ اين‌ كار را انجام‌ دهيم‌. امّا حتّي‌ از يك‌ تقليد درست‌ هم‌ بازمانده‌ايم‌، زيرا براي‌ آموزش‌ رشته‌ها و سرفصل‌هاي‌ تبيين‌شده‌، استاداني‌ را تربيت‌ نكرده‌ايم‌


اگر مانند گذشته‌ براي‌ هنر جايگاهي‌ مشخص‌ تعريف‌ شود و هنر را بخشي‌ از فرهنگ‌ بدانيم‌ نه‌ مقوله‌اي‌ جدا از آن‌، كار بسيار آسان‌ خواهد بود. به‌ عبارت‌ ديگر، اگر هر كس‌ در شاخه‌ي‌ تحصيلي‌ خود فعاليت‌ كند، ديگر گسستي‌ ميان‌ او و زمينه‌ي‌ فعاليتش‌ صورت‌ نمي‌گيرد. در گذشته‌، هيچ‌ معمار غيرمعتقدي‌ دست‌ به‌ ساخت‌ مساجد نمي‌زد. يعني‌ شخصيت‌ معمار به‌ گونه‌اي‌ بود كه‌ با مسجد سازگاري‌ داشت‌ و اين‌ كار برايش‌ شغل‌ نبود بلكه‌ گوشه‌اي‌ از عشق‌ و اعتقاد و تفكرش‌ محسوب‌ مي‌شد. نقاشان‌ و شاعران‌ نيز اين‌گونه‌ بودند.
امّا امروزه‌ اين‌گونه‌ نيست‌ و اكثر ما شغلمان‌ چيزي‌ جدا از علاقه‌هايمان‌ است‌ و اي‌ كاش‌ معلمي‌ و آموزگاري‌ از اين‌ بلا به‌ دور مي‌ماند. اگر هر كس‌ با عشق‌ كار كند و فرهنگ‌ را بخشي‌ از وجودش‌ و هنر را تابعه‌اي‌ از فرهنگ‌ بداند و دوستدار فرهنگ‌ جامعه‌ي‌ خود باشد، اين‌ معضل‌ حل‌ خواهد شد. بسيار مهم‌ است‌ كه‌ يك‌ فرد از روي‌ ناچاري‌ دست‌ به‌ تدريس‌ نزند و يا بنا به‌ شرايط‌ و به‌ اين‌ علت‌ كه‌ قادر به‌ انجام‌ كار ديگري‌ نيست‌، روبه‌سوي‌ معلمي‌ نياورد. اين‌گونه‌ افراد توانايي‌هاي‌ قابل‌توجه‌اي‌ در زمينه‌ي‌ تدريس‌ نخواهند داشت‌ و علاوه‌ براين‌، به‌ خاطر عدم‌علاقه‌ي‌ شخصي‌، تلاشي‌ براي‌ بهبود سطح‌ اطلاعات‌ علمي‌ خود، استفاده‌ از امكانات‌ كمك‌آموزشي‌ و مطلوب‌بودن‌ نحوه‌ي‌ ارائه‌ مطالب‌ نخواهند داشت‌.
علاوه‌ بر موارد ذكرشده‌، عدم‌امكانات‌ نيز مشكل‌ ديگري‌ در راه‌ تعالي‌ آموزش‌ هنر در جامعه‌ي‌ ما است‌. هنوز بسياري‌ از دانشگاه‌ها از ابتدايي‌ترين‌ وسايل‌ آموزشي‌ و كمك‌آموزشي‌ بي‌بهره‌اند. تعداد زياد دانشجويان‌ نيز با امكانات‌ دانشگاه‌ها سازگار نيست‌. سرفصل‌ها و مباحث‌ تدوين‌شده‌ توسط‌ آموزش‌ عالي‌ داراي‌ مشكل‌ و ايراد خاصي‌ نيست‌، امّا اين‌ موضوع‌ كه‌ امكان‌ ارائه‌ي‌ آن‌ها تا چه‌ حد مهيا است‌ و از سوي‌ ديگر، چند درصد از استادان‌ خود را ملزم‌ به‌ رعايت‌ آن‌ مي‌كنند، قابل‌تأمّل‌ است‌. به‌ويژه‌ آن‌كه‌ نظارتي‌ نيز بر اين‌ مسائل‌ وجود ندارد و تاكنون‌ ديده‌ نشده‌ است‌ كه‌ وزارت‌ علوم‌ استادي‌ را به‌ خاطر مطلوب‌نبودن‌ سطح‌ علمي‌اش‌ در تدريس‌ واحدهاي‌ درسي‌ بازخواست‌ كند. بي‌شك‌ آموزش‌ عالي‌ بايد بخشي‌ را مسئول‌ بررسي‌ و نظارت‌ بر چگونگي‌ سطح‌ مطالب‌ ارائه‌شده‌ در كلاس‌ها و بار علمي‌ استادان‌ كند. درست‌ است‌ كه‌ اختيار تام‌ داشتن‌ استادان‌ در دانشگاه‌ها نوعي‌ احترام‌ محسوب‌ مي‌شود، امّا اگر شخصي‌ از زير بار مسئوليت‌ شانه‌ خالي‌ كند، تكليف‌ چيست‌؟
در اين‌جا، مسئله‌ي‌ ديگري‌ نيز مطرح‌ است‌. انتظار اين‌كه‌ ما بتوانيم‌ از ابتدا خودمان‌ نظام‌ آموزشي‌ و مباحث‌ مربوط‌ به‌ دروس‌ را خود تدوين‌ كنيم‌ بسيار دور از ذهن‌ و مشكل‌ است‌، چرا كه‌ حتي‌ در تقليد از نظام‌ آموزشي‌ و مباحث‌ درسي‌ كشورهايي‌ كه‌ از آن‌ها الگو گرفته‌ايم‌ نيز ناموفق‌ بوده‌ايم‌. امّا اي‌ كاش‌ حال‌ كه‌ قرار است‌ تقليد كنيم‌، به‌ گونه‌اي‌ درست‌ و كامل‌ اين‌ كار را انجام‌ دهيم‌. امّا حتّي‌ از يك‌ تقليد درست‌ هم‌ بازمانده‌ايم‌، زيرا براي‌ آموزش‌ رشته‌ها و سرفصل‌هاي‌ تبيين‌شده‌، استاداني‌ را تربيت‌ نكرده‌ايم‌. به‌ عنوان‌ مثال‌، در رشته‌ي‌ كارشناسي‌ فرش‌ كه‌ نزديك‌ به‌ هشت‌ سال‌ از تأسيس‌ و آغاز به‌ كار آن‌ مي‌گذرد، كدام‌ استاد براي‌ تدريس‌ درس‌هايي‌ چون‌ زيبايي‌شناسي‌ فرش‌ و يا جامعه‌شناسي‌ آن‌ تربيت‌ شده‌ است‌؟ البته‌ در اين‌ ميان‌، اگر اندك‌ استاداني‌ موفق‌ هستند، اين‌ امر نتيجه‌ي‌ زحمات‌ شخصي‌ خودشان‌ بوده‌ است‌، نه‌ به‌دليل‌ راه‌كارها و منابع‌ ارائه‌شده‌ از سوي‌ وزارت‌ علوم‌.
همچنين‌ سرعتي‌ كه‌ در گسترش‌ مراكز آموزشي‌ داشته‌ايم‌، در تعريف‌ و تدوين‌ منابع‌ آموزشي‌ نداشته‌ايم‌!

***


دكتر نصرالله تسليمي‌ (استاد و پژوهشگر هنر):

بي‌شك‌ سابقه‌ي‌ زيادي‌ براي‌ آموزش‌ آكادميك‌ هنر در ايران‌ نمي‌توان‌ در نظر گرفت‌. در اين‌ مدّت‌ كوتاه‌ نيز همواره‌ تلاش‌ شده‌ است‌ تا از روش‌هاي‌ گوناگون‌ استفاده‌ شود. به‌ عبارت‌ ديگر، در هر دوره‌اي‌ بر اساس‌ تفكرات‌ و نظرات‌ مديران‌ بخش‌هاي‌ مختلف‌، گونه‌اي‌ از روش‌هاي‌ موجود و مطرح‌ در جوامع‌ غربي‌ مورد استفاده‌ قرار گرفته‌ است‌. شايد از نمونه‌هاي‌ بارز آن‌ بتوان‌ به‌ نظام‌ آموزشي‌ آنگولاساكسوني‌ كه‌ در دبيرستان‌ البرز مورد توجه‌ و استفاده‌ قرار گرفت‌، اشاره‌ كرد. امّا درواقع‌ در نظام‌هاي‌ آموزشي‌ هنر در غرب‌، همواره‌ يك‌ روند مشخص‌ و سلسله‌مراتبي‌ در نظر گرفته‌ مي‌شود كه‌ در آن‌ تمام‌ مقاطع‌ سني‌ و تحصيلي‌ مورد توجه‌ قرار مي‌گيرند. به‌ عنوان‌ مثال‌، در برخي‌ برنامه‌هاي‌ تدوين‌شده‌، آن‌ها هنرجويان‌ را بر اساس‌ معيارهاي‌ سنّي‌ 12 تا 17 سال‌، 17 تا 24 سال‌ و 24 سال‌ به‌ بالا به‌ سه‌ گروه‌ اصلي‌ تقسيم‌ مي‌كنند و براي‌ هر گروه‌، برنامه‌ها و مطالب‌ و شيوه‌هاي‌ خاصي‌ در نظر مي‌گيرند. هنرجويان‌ پس‌ از گذراندن‌ هر دوره‌، وارد مقطع‌ تازه‌اي‌ مي‌شوند كه‌ گسسته‌ از مقطع‌ قبلي‌ نيست‌. اين‌ شيوه‌ سبب‌ يكپارچگي‌ نظام‌ آموزشي‌ و سير حركت‌ هنرجويان‌ مي‌شود و ميان‌ سن‌ها و گروه‌هاي‌ هنرجو رابطه‌ و پيوند ايجاد مي‌كند.
امّا در جامعه‌ي‌ ما، اين‌ ماجرا به‌صورت‌ عكس‌ جريان‌ دارد. به‌طور مثال‌، اگر به‌ بررسي‌ وضعيت‌ فارغ‌التحصيلان‌ سه‌ دهه‌ي‌ 1360، 1370 و 1380 بپردازيم‌، كاملاً واضح‌ خواهد شد كه‌ چه‌ شكاف‌ عميقي‌ ميان‌ آن‌ها وجود دارد. اكثر قريب‌ به‌ اتفاق‌ فارغ‌التحصيلان‌ دهه‌ي‌ 60 به‌ تدريس‌ روي‌ آورده‌اند و تا حد زيادي‌ از حوزه‌ي‌ فعاليت‌هاي‌ عملي‌ دور شده‌اند. فارغ‌التحصيلان‌ دهه‌ي‌ 70 بيش‌تر هنرمنداني‌ عمل‌گرايند و دانش‌آموختگان‌ دهه‌ي‌ 80، بر اساس‌ روند پيش‌رو، گرايش‌هاي‌ پژوهشي‌ و تحقيقي‌ دارند. اين‌ يعني‌ وجود گسست‌ و فاصله‌ ميان‌ نيازها، امكانات‌ و علايق‌ فردي‌ در جامعه‌ي‌ ما. از سوي‌ ديگر، اين‌ شرايط‌ موجب‌ پيدايش‌ اختلاف‌ها و شكاف‌هاي‌ عميق‌تر ميان‌ نسل‌ استادان‌ و دانشجويان‌ خواهد شد. علاوه‌ بر اين‌، روند موجود امكان‌ تجربه‌كردن‌ را هم‌ از هنرجو مي‌گيرد و اين‌ يعني‌ مخدوش‌شدن‌ چرخه‌ي‌ تربيت‌ آموزش‌دهنده‌.


شايد بتوان‌ گفت‌ ما به‌صورت‌ كلّي‌ پيكره‌ي‌ آموزش‌ هنر را دارا هستيم‌، امّا از لحاظ‌ محتوا چيزي‌ در اين‌ پيكره‌ نداريم‌ كه‌ بتوان‌ بر اساس‌ اصول‌ علمي‌ و آكادميك‌ بر آن‌ تكيه‌ كرد


شايد بتوان‌ گفت‌ ما به‌صورت‌ كلّي‌ پيكره‌ي‌ آموزش‌ هنر را دارا هستيم‌، امّا از لحاظ‌ محتوا چيزي‌ در اين‌ پيكره‌ نداريم‌ كه‌ بتوان‌ بر اساس‌ اصول‌ علمي‌ و آكادميك‌ بر آن‌ تكيه‌ كرد. در پيكره‌ي‌ نظام‌ آموزشي‌ ما الگوي‌ غلط‌ و نامناسبي‌ وجود دارد و اين‌ الگو روزبه‌روز گسترش‌ مي‌يابد.
در حال‌ حاضر، با وجود 550 هنرستان‌ و 27 دانشگاه‌ هنر، هنوز برنامه‌ريزي‌ مشخصي‌ براي‌ آموزش‌ هنر در هيچ‌ مقطعي‌ نداريم‌. در اين‌ شرايط‌، بسياري‌ از هنرمنداني‌ كه‌ قادر به‌ تغيير اين‌ شرايط‌ هستند نيز به‌ اين‌ نظام‌ آموزش‌ آلوده‌ شده‌اند. در نظام‌ آموزشي‌ ما از يك‌ سو، عوامل‌ بازدارنده‌ي‌ بسياري‌ وجود دارند كه‌ امكان‌ بسياري‌ از تجربه‌هاي‌ لازم‌ را ايجاد نمي‌كنند و از سوي‌ ديگر، مشكل‌ ارائه‌ي‌ نادرست‌ مطالب‌ وجود دارد. همچنين‌ جايگاه‌ آموزش‌ هنر نيز مشخص‌ نشده‌ است‌. اين‌ عامل‌ سبب‌ مي‌شود تا هدف‌ نيز وجود نداشته‌ باشد. در اين‌ شرايط‌، هدف‌ آموزش‌دهنده‌، آموزش‌ هنر و هدف‌ هنرجو يادگيري‌ هنر نيست‌.
علاوه‌ بر اين‌ها، ما همواره‌ يك‌ قسمت‌ از چرخه‌ي‌ حركت‌ هنر را كه‌ مخاطب‌ اثر هنري‌ است‌، ناديده‌ مي‌گيريم‌. هيچ‌ تلاشي‌ براي‌ به‌وجودآوردن‌ و تربيت‌ مخاطب‌ انجام‌ نداده‌ و به‌ سادگي‌ از اين‌ عامل‌ مهم‌ در روند حركت‌ هنر در جامعه‌ چشم‌پوشي‌ كرده‌ايم‌ و نتوانسته‌ايم‌ ارتباطي‌ مناسب‌ ميان‌ شرايط‌ و نيازهاي‌ زمان‌، جامعه‌، هنرمند و مخاطب‌ ايجاد كنيم‌. در غرب‌، اين‌ ارتباط‌ در وجوه‌ مختلف‌ مورد توجه‌ قرار مي‌گيرد و در نظام‌هاي‌ آموزشي‌ نيز با مطرح‌كردن‌ مباحث‌ مختلفي‌ سعي‌ در ايجاد ارتباط‌ با مخاطب‌ مي‌شود. روند مطرح‌شدن‌ اين‌ مباحث‌ نيز داراي‌ يك‌ نظم‌ و ترتيب‌ مشخص‌ است‌. در اين‌ نظام‌هاي‌ آموزشي‌، ابتدا بر مباحث‌ تئوري‌ و آموزش‌ نظري‌ مانند زيبايي‌شناسي‌ تكيه‌ مي‌شود و سپس‌ معرفي‌ امكانات‌ آموزشي‌ و ميزان‌ دسترسي‌ به‌ اين‌ امكانات‌ مطرح‌ مي‌گردد. پس‌ از آن‌، فرآيند توليد اثر هنري‌ مورد توجه‌ قرار مي‌گيرد. در مرحله‌ي‌ بعد، تاريخ‌ و نقد هنر مورد بحث‌ قرار مي‌گيرد و درنهايت‌ به‌ ارتباط‌ ميان‌ هنرمند و موزه‌ پرداخته‌ مي‌شود.


ما همواره‌ يك‌ قسمت‌ از چرخه‌ي‌ حركت‌ هنر را كه‌ مخاطب‌ اثر هنري‌ است‌، ناديده‌ مي‌گيريم‌


حتّي‌ در حل‌ مسائل‌ ابتدايي‌تر نيز از خود هيچ‌ تلاشي‌ نشان‌ نداده‌ايم‌. در حال‌ حاضر، چه‌ ارزشيابي‌اي‌ براي‌ شيوه‌ي‌ آموزشي‌ ما وجود دارد؟ چه‌ ارزشيابي‌ اصولي‌اي‌ راجع‌ به‌ آثار توليدشده‌ي‌ هنري‌ وجود دارد؟ تمامي‌ اين‌ها تنها بخشي‌ از مشكلات‌ نظام‌ آموزش‌ هنر ما هستند.
معضل‌ ديگر عدم‌امكانات‌ است‌. واقعاً كدام‌ يك‌ از امكانات‌ مورد نياز براي‌ آموزش‌ هنر در جامعه‌ي‌ ما وجود دارد؟ با اين‌ شرايط‌، ما داريم‌ استعدادها را مي‌كشيم‌ كه‌ بي‌شك‌ يك‌ جنايت‌ آموزشي‌ است‌. نبود امكانات‌ مسلماً باعث‌ عدم‌وجود كيفيت‌ مناسب‌ آموزشي‌ مي‌شود. در مدارس‌ راهنمايي‌، كيفيت‌ استانداردي‌ براي‌ آموزش‌ هنر وجود ندارد و ساعت‌هاي‌ درس‌ هنر به‌سادگي‌ به‌ ساير درس‌ها اختصاص‌ مي‌يابد. در بسياري‌ از مدارس‌ نيز معلم‌ رياضي‌ يا علوم‌ نقش‌ معلم‌ هنر را بازي‌ مي‌كند و يا به‌ كسي‌ كه‌ خط‌ خوب‌ دارد بسنده‌ مي‌كنند و او را به‌ عنوان‌ معلم‌ هنر سر كلاس‌ها مي‌فرستند. با اين‌ اوصاف‌، چگونه‌ بايد انتظار پيدايش‌ مخاطبان‌ هنر را در جامعه‌ داشته‌ باشيم‌، حال‌ آن‌كه‌ اصلاً جايگاهي‌ براي‌ هنر در جامعه‌ وجود ندارد؟ از سوي‌ ديگر، دانش‌آموزاني‌ كه‌ قرار است‌ بعدها وارد دانشگاه‌ هنر شوند، با چه‌ پايه‌ و ميزان‌ اطلاعات‌ هنري‌ وارد دانشگاه‌ خواهند شد؟
يكي‌ از راه‌حل‌هاي‌ مشكلات‌ و معضلات‌ پيش‌ روي‌ آموزش‌ هنر به‌وجودآوردن‌ شرايطي‌ است‌ كه‌ بر اساس‌ آن‌ امكان‌ استفاده‌ از ابزارهاي‌ گوناگون‌ آموزشي‌ به‌صورت‌ يكنواخت‌ و يكسان‌ براي‌ همگان‌ ميسّر شود. زماني‌ كميت‌ به‌ حد مطلوب‌ و قابل‌قبول‌ خواهد رسيد كه‌ امكانات‌ آموزش‌ به‌طور يكسان‌ براي‌ همه‌ي‌ قشرها مهيا باشد و در اختيار همگان‌ قرار داشته‌ باشد.
تأمين‌ كيفيت‌ نيز زماني‌ تحقق‌ مي‌يابد كه‌ قابليت‌هاي‌ كيفي‌ مناسب‌ به‌ مخاطب‌ ارائه‌ شود. با ايجاد پيش‌زمينه‌، امكان‌ درك‌ اين‌ كيفيت‌ها براي‌ مخاطب‌ فراهم‌ مي‌شود. نوآوري‌ نيز عاملي‌ است‌ كه‌ با به‌وجودآوردن‌ زمينه‌هايي‌ براي‌ دستيابي‌ به‌ روش‌ها و شيوه‌هاي‌ نوين‌ رخ‌ مي‌نمايد. امّا براي‌ رسيدن‌ به‌ آن‌ها يك‌ عامل‌ اصلي‌ وجود دارد؛ هدفمندي‌ همه‌ي‌ اين‌ها.

***


محمدرضا درستي‌ (طراح‌ و معمار):

زماني‌ كه‌ بحث‌ آموزش‌ هنر مطرح‌ مي‌شود، مي‌توان‌ آن‌ را به‌صورت‌ دو عامل‌ مستقل‌ در نظر گرفت‌: يكي‌ مقوله‌ي‌ هنر و ديگري‌ مقوله‌ي‌ آموزش‌. به‌ عبارت‌ ديگر، مي‌توانيم‌ بر اساس‌ تعريف‌ هر يك‌ از اين‌ عامل‌ها به‌صورت‌ جداگانه‌، چشم‌اندازي‌ از آموزش‌ هنر را ترسيم‌ كنيم‌. البته‌ درنهايت‌ نيز بايد خط‌ كلي‌ را مشخص‌ كنيم‌، زيرا به‌ آموزش‌ هنر مي‌توان‌ از جنبه‌هاي‌ مختلفي‌ چون‌ آموزش‌ كودك‌، نوجوان‌ و بزرگ‌سال‌ و يا جنبه‌ي‌ درماني‌، يا با تأكيد بر تكنيك‌ و غيره‌ نگاه‌ كرد.
در اكثر كشورهاي‌ دنيا، زماني‌ كه‌ اين‌ موضوع‌ مطرح‌ مي‌شود، بر اساس‌ شريط‌ فرهنگي‌ حاكم‌ بر آن‌ جامعه‌ و دورنماي‌ نيازها و خواسته‌هايشان‌، برنامه‌اي‌ خاص‌ تدوين‌ مي‌شود. البته‌ در آن‌ جوامع‌، هنر نه‌ به‌ عنوان‌ يك‌ درس‌ بلكه‌ به‌ عنوان‌ يك‌ نگرش‌ مورد ارزيابي‌ قرار مي‌گيرد و چه‌ بسا كه‌ در اكثر مواقع‌ به‌ عنوان‌ يك‌ شاخه‌ي‌ اصلي‌ و مجزا از ساير دروس‌ در نظر گرفته‌ مي‌شود. در آن‌ جوامع‌، هدف‌ آن‌ است‌ كه‌ با آموزش‌ هنر يك‌ نگرش‌ و زبان‌ ارتباطي‌ در هنرجو شكل‌ مي‌گيرد.
آن‌چه‌ در تعريف‌ آموزش‌ هنر مطرح‌ مي‌شود، عواملي‌ است‌ كه‌ بر اساس‌ معيارهاي‌ آموزش‌دهنده‌ و آموزش‌گيرنده‌ دسته‌بندي‌ مي‌شود. بي‌شك‌، ما در هيچ‌ زمينه‌ي‌ هنري‌ نمي‌توانيم‌ تعريفي‌ دقيق‌ و مطلق‌ ارائه‌ دهيم‌، امّا مسلماً يكي‌ از اهداف‌ اصلي‌ هنر، آموزش‌ نوعي‌ ديگر از ديدن‌ است‌؛ ديدن‌ از زاويه‌هاي‌ متفاوت‌.


موضوع‌ پرورش‌ بسيار مهم‌تر از مسئله‌ي‌ آموزش‌ است‌


در مورد جامعه‌ي‌ خودمان‌، پس‌ از آن‌كه‌ تعريفي‌ نسبي‌ از هنر را ارائه‌ كرديم‌، بايد بررسي‌ كنيم‌ كه‌ در پي‌ چه‌ هستيم‌ و چه‌ چيزي‌ در هنر ما مهم‌ است‌. محتوا براي‌ ما مهم‌تر است‌ يا تكنيك‌ و يا چيزهاي‌ ديگر. در پي‌ ارائه‌ي‌ اين‌ تعريف‌ها، يكي‌ از جايگاه‌هاي‌ مهم‌ و مورد نظر ما نيز مشخص‌ خواهد شد كه‌ همانا جايگاه‌ و رسالت‌ هنرمند و تعريف‌ وظيفه‌اي‌ است‌ كه‌ براي‌ او قائليم‌. اين‌ موضوع‌ تا حد بسيار زيادي‌ روشن‌كننده‌ي‌ خواسته‌ها و نيازهاي‌ ما از نظام‌ آموزشي‌مان‌ است‌.
هنر را نبايد صرفاً بيان‌ احساسات‌ دروني‌ بدانيم‌. به‌ عقيده‌ي‌ من‌، هنر عبارت‌ است‌ از نمايش‌ حقايق‌ هستي‌ كه‌ ديگران‌ از درك‌ آن‌ عاجزند؛ در قالبي‌ قابل‌فهم‌ براي‌ عام‌. وظيفه‌ي‌ هنرمند آن‌ است‌ كه‌ اين‌ حقايق‌ را كشف‌ و درك‌ كند و آن‌ را با زباني‌ قابل‌فهم‌ به‌ ديگران‌ ارائه‌ كند.
يكي‌ از مهم‌ترين‌ ويژگي‌هاي‌ هنر تأثيرگذاري‌ آن‌ است‌ و به‌ دليل‌ اشتراك‌ نهادي‌ ميان‌ انسان‌ها، اگر هنرمند با خلوص‌ حقيقت‌ را به‌ نمايش‌ بگذارد، اكثريت‌ انسان‌ها مي‌توانند با آن‌ ارتباط‌ برقرار كنند. هر قدر اين‌ خلوص‌ بيش‌تر باشد، اثر هنرمند ماندگارتر مي‌شود. در اين‌جا است‌ كه‌ مي‌توان‌ رابطه‌ي‌ ميان‌ هنرمند و جامعه‌ را مشاهده‌ كرد. امّا مسئله‌ اين‌ است‌ كه‌ چون‌ بسياري‌ از هنرمندان‌ زبان‌ اجتماعي‌ خود را نمي‌شناسند، اين‌ امر باعث‌ مي‌شود بين‌ آن‌ها و جامعه‌ يا به‌ عبارت‌ ديگر ميان‌ اثر هنري‌ و مخاطب‌ فاصله‌ي‌ زيادي‌ ايجاد شود و زماني‌ كه‌ اين‌ اتفاق‌ رخ‌ مي‌دهد، اثر هنري‌ كاركرد اصلي‌ خود را از دست‌ مي‌دهد. در اين‌جا، اين‌ پرسش‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ آيا هنرمندان‌ ما به‌ مرحله‌ي‌ دريافت‌ حقايق‌ رسيده‌اند و در ايجاد و برقراري‌ ارتباط‌ با جامعه‌ موفق‌ بوده‌اند؟ به‌ هر حال‌، در صورت‌ عدم‌ارتباط‌، هنر وجهه‌اي‌ كاملاً شخصي‌ مي‌يابد و به‌ اعتقاد من‌، اين‌ چنين‌ اثري‌ را نمي‌توان‌ اثر هنري‌ دانست‌. البته‌ بحث‌ ميزان‌ درك‌ و نگرش‌ مخاطب‌ نيز مطرح‌ است‌ كه‌ به‌ آن‌ نيز خواهم‌ پرداخت‌.
امّا درباره‌ي‌ مسئله‌ي‌ آموزش‌ بايد عنوان‌ كنم‌ كه‌ به‌ نظر من‌ موضوع‌ پرورش‌ بسيار مهم‌تر از مسئله‌ي‌ آموزش‌ است‌، زيرا در آموزش‌ مجموعه‌اي‌ از اصول‌ و قواعد خاص‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ آن‌ها تلاش‌ مي‌شود. در صورتي‌ كه‌ با درنظرگرفتن‌ ذات‌ هنر كه‌ هيچ‌ ثباتي‌ در آن‌ مطرح‌ نيست‌، نمي‌توان‌ بر روي‌ آن‌ تأمّل‌ خاصي‌ داشت‌. امّا بزرگان‌ اهل‌ هنر ما هنوز بر آموزش‌ هنر تأكيد مي‌كنند، نه‌ پرورش‌. درمقابل‌، ما نيازمند پرورش‌ هستيم‌. به‌ عنوان‌ مثال‌، ما نيازمند آن‌ هستيم‌ كه‌ در هنرجو از همان‌ ابتدا نسبت‌ دقت‌ ميان‌ دست‌ و چشم‌ را بالا ببريم‌. يا مثلاً اگر هنرجو تركيب‌ و تأثير رنگ‌ها را به‌صورت‌ يك‌ فرمول‌ بياموزد، مسلماً هيچ‌گاه‌ به‌ دركي‌ نخواهد رسيد كه‌ در پي‌ تجربه‌ي‌ اين‌ شرايط‌ در طبيعت‌ كسب‌ مي‌كند.


آن‌چه‌ همواره‌ آموزش‌ هنر را در جامعه‌ي‌ ما با مشكل‌ روبه‌رو كرده‌ است‌، نبود تعريفي‌ درست‌ از نيازها، شرايط‌ و حتي‌ خود هنر بوده‌ است‌


پس‌ آن‌چه‌ همواره‌ آموزش‌ هنر را در جامعه‌ي‌ ما با مشكل‌ روبه‌رو كرده‌ است‌، نبود تعريفي‌ درست‌ از نيازها، شرايط‌ و حتي‌ خود هنر بوده‌ است‌. اگر قرار است‌ حركتي‌ صورت‌ بگيرد، بي‌شك‌ اولين‌ گام‌ بايد تعريف‌ اين‌ عوامل‌ و ارائه‌ي‌ آن‌ها بر هنرجويان‌ و استادان‌ باشد. امّا به‌واقع‌ ما از كجا بايد آغاز كنيم‌؟ آيا هدف‌ هنر اين‌ است‌ كه‌ هنرجويان‌ در كلاس‌هايي‌ حاضر شوند و خط‌ بكشند تا درنهايت‌ بتوانند خوب‌ شكل‌ بكشند. آيا واقعاً صنايع‌ دستي‌ از آغاز تاريخ‌ آموزشي‌ بوده‌ است‌ و مردم‌ سازنده‌ي‌ آن‌ها تناسبات‌ طلايي‌ را مي‌شناخته‌اند؟ تنها حس‌ و نياز و باورهاي‌ خود را از نهاد حقيقي‌ زندگي‌شان‌ بيان‌ كرده‌اند و اثر خلق‌ شده‌ است‌. هنر تنها تكنيك‌ صرف‌ نيست‌؛ هنرمند نياز دارد كه‌ جامعه‌شناس‌ هم‌ باشد و نياز و باور و زبان‌ جامعه‌ را درك‌ كند. از سوي‌ ديگر، رسالت‌ اساسي‌ و اصلي‌ هنرمند كمك‌ به‌ پيشبرد و ارتقاء سطح‌ درك‌ جامعه‌ است‌. البته‌ هنرمند به‌ تنهايي‌ قادر به‌ اين‌ كار نيست‌. ما بايد اجتماع‌ خود را در كنار هنرمند پرورش‌ دهيم‌ و براي‌ رسيدن‌ به‌ اين‌ هدف‌ تمامي‌ ارگان‌ها و سازمان‌ها بايد طبق‌ يك‌ سازماندهي‌ خاص‌ حركت‌ كنند.
بي‌گمان‌ ما نمي‌خواهيم‌ همه‌ي‌ فرزندان‌ ما هنرمند شوند، امّا مي‌خواهيم‌ نگرش‌ هنري‌ داشته‌ باشند و مفهوم‌ هنر را درك‌ كنند. همچنين‌ قرار نيست‌ همه‌ تركيب‌ رنگ‌ها را بدانند، امّا نيازمند آن‌ هستيم‌ كه‌ آن‌ها حس‌ رنگ‌ها را بشناسند و درك‌ كنند زيرا اين‌ نگرش‌ و درك‌ موجب‌ پرورش‌ روح‌ مي‌شود. جامعه‌ي‌ امروز ما از عدم‌ بالندگي‌ و بزرگي‌ روح‌ مردم‌ رنج‌ مي‌برد. مردم‌ ما عادت‌ ندارند كه‌ حالتي‌ غير از وضع‌ موجود را ببينند. زماني‌ كه‌ به‌ يك‌ دانش‌آموز اروپايي‌ مسئله‌اي‌ داده‌ مي‌شود، به‌ او اجازه‌ مي‌دهند كه‌ از هر راهي‌ كه‌ دوست‌ دارد پيش‌ برود و از هر زاويه‌اي‌ كه‌ مي‌خواهد به‌ مسئله‌ نگاه‌ كند و براي‌ به‌دست‌آوردن‌ پاسخ‌ تلاش‌ كند. امّا ما همواره‌ جواب‌ حاضروآماده‌اي‌ را در اختيار محصلانمان‌ مي‌گذاريم‌. در كشور ژاپن‌، براي‌ مقطع‌ راهنمايي‌ هفته‌اي‌ شش‌ ساعت‌ هنر در نظر گرفته‌اند، در حالي‌ كه‌ آن‌ها تنها هفته‌اي‌ سه‌ ساعت‌ رياضي‌ دارند. پس‌ ژاپن‌ 15 سال‌ پيش‌ با اين‌ تفكر حركت‌ كرده‌ تا به‌ اين‌جا رسيده‌ است‌. در سر كلاس‌ هنر آن‌ها هم‌ هيچ‌گاه‌ اين‌ بحث‌ مطرح‌ نشده‌ است‌ كه‌ دانش‌آموزان‌ بايد بتوانند يك‌ سيب‌ واقعي‌ را بكشند، بلكه‌ ذهن‌ دانش‌آموزان‌ را با محتوا درگير كرده‌اند.
ما در ابتدا بايد بستر را آماده‌ كنيم‌. چقدر در نظام‌ آموزشي‌ ما به‌ آموزش‌ بصري‌ و تجربي‌ توجه‌ نشان‌ داده‌ مي‌شود؟ همين‌ مسئله‌ است‌ كه‌ باعث‌ مي‌شود هنرجو درنهايت‌ به‌ چيزي‌ بيش‌ از آن‌چه‌ قبلاً فكر مي‌كرده‌ است‌، فكر نكند و چيزي‌ بيش‌تر كسب‌ نكند و تنها به‌ آن‌چه‌ هست‌ بينديشد، نه‌ چيزي‌ كه‌ بايد باشد.
از سوي‌ ديگر، چيزي‌ كه‌ در جامعه‌ي‌ ما مشخص‌ مي‌كند كه‌ هركس‌ به‌ كدام‌ سو بايد برود قريحه‌ي‌ ذاتي‌ و توانايي‌هاي‌ بالقوه‌ي‌ شخص‌ نيست‌ بلكه‌ شرايط‌ تحميلي‌ است‌ كه‌ متأسفانه‌ اين‌ تحميل‌ در شرايط‌ جامعه‌ي‌ ما بسيار زياد است‌. مسئله‌ي‌ مهم‌ ديگر نارسايي‌ در پرورش‌ نگرش‌ بچه‌هاي‌ ما است‌: دانش‌آموزان‌ ما نگرش‌ ندارند كه‌ دليل‌ اصلي‌ آن‌ نبود تجربه‌هاي‌ عيني‌ است‌. نظام‌ آموزشي‌ موجود اين‌ امكان‌ را از ما گرفته‌ است‌ و با اين‌ وضع‌ امكانات‌ بالقوه‌اي‌ كه‌ در همه‌ هست‌، به‌ هدر مي‌رود. بي‌شك‌، هنر بهترين‌ وسليه‌ براي‌ پرورش‌ خلاقيت‌، ايجاد نگرش‌ و پرورش‌ بينش‌ است‌.
اگر ما پرورش‌ درست‌ بدهيم‌، آموزش‌ درست‌ خودبه‌خود به‌ وجود خواهد آمد. امّا اگر بخواهيم‌ به‌ آموزش‌ صرف‌ بپردازيم‌، درنهايت‌ تنها تعدادي‌ كارشناس‌ و كاردان‌ خواهيم‌ داشت‌ كه‌ شايد هنر را بشناسند، امّا از درك‌ آن‌ عاجزند و نمي‌توان‌ آن‌ها را عضو جامعه‌ي‌ هنري‌ قلمداد كرد.
اميدوارم‌ جامعه‌ي‌ ما روزي‌ به‌ اين‌ درك‌ برسد كه‌ هركس‌ و هر حضوري‌ را به‌ عنوان‌ هنرمند و هنر كه‌ بسيار مقدس‌ است‌، تلقي‌ نكند و توانايي‌ آن‌ را داشته‌ باشد كه‌ بتواند به‌ دنبال‌ هنرمندان‌ حركت‌ كند.

***


دكتر حسين‌ ياوري‌ (استاد و پژوهشگر هنر و عضو فرهنگستان‌ هنر):

بحث‌ آموزش‌ هنر را مي‌توان‌ از دو زاويه‌ مورد بررسي‌ قرار داد: اول‌ آموزش‌ هنر با تكيه‌ بر انتقال‌ مهارت‌ها، توانايي‌ها و تكنيك‌ها و دوم‌ بسترسازي‌ براي‌ پرورش‌ خلاقيت‌ها و امكان‌ شكوفايي‌ آن‌ها. با يك‌ بررسي‌ اجمالي‌، متوجه‌ مي‌شويم‌ كه‌ آموزش‌ هنر در ايران‌ بيش‌تر در ارتباط‌ با امكان‌ و چگونگي‌ انتقال‌ تكنيك‌ و مهارت‌ها بوده‌ است‌. و تاكنون‌ تنها كسب‌ مجموعه‌اي‌ از توانمندي‌هاي‌ اجرايي‌ مدنظر قرار گرفته‌ است‌. به‌ عنوان‌ مثل‌، ما در آثار بيش‌تر هنرمندان‌ برجسته‌، تنها مهارت‌ در تكنيك‌ و قابليت‌ استفاده‌ي‌ صحيح‌ از مواد و مصالح‌ را مي‌بينيم‌، نه‌ خلاقيت‌ و نوآوري‌ قابل‌توجه‌اي‌ را.
دانشجوياني‌ هم‌ كه‌ بر اين‌ اساس‌ مورد بررسي‌ قرار گرفته‌اند، عقيده‌ داشته‌اند كه‌ در دوران‌ تحصيل‌ در دانشگاه‌، دستاورد خاصلي‌ در زمينه‌ي‌ درك‌ هنري‌ و شكوفايي‌ خلاقيتشان‌ نداشته‌ و حتي‌ در بسياري‌ مواقع‌ عنوان‌ شده‌ است‌ كه‌ در اين‌ زمينه‌ دچار پس‌روي‌ نيز شده‌اند و تنها اندكي‌ از آن‌ها از لحاظ‌ تكنيك‌، آن‌ هم‌ نه‌ زياد، پيشرفت‌هايي‌ كرده‌اند. يكي‌ از دلايل‌ اصلي‌ اين‌ مسئله‌ اين‌ است‌ كه‌ آموزش‌ هنر به‌صورت‌ تخصصي‌ صورت‌ نگرفته‌ و آموزش‌ با محدوديت‌هاي‌ بسياري‌ همراه‌ بوده‌ است‌. حتي‌ در بسياري‌ مواقع‌ مشاهده‌ مي‌شود دروسي‌ تدريس‌ مي‌شوند كه‌ هيچ‌گونه‌ ارتباطي‌ با مباحث‌ اصلي‌ رشته‌ي‌ هنر ندارند.
آموزش‌ هنر در كشور ما طي‌ 50 سال‌ اخير بيش‌تر گرته‌برداري‌ از مكتب‌ باهاوس‌ و ديگر مكاتب‌ غرب‌ بوده‌ است‌، امّا هيچ‌گاه‌ اين‌ شيوه‌ها را با اوضاع‌ و احوال‌ كشورمان‌ و سوابق‌ هنري‌ و حوزه‌هاي‌ مورد نظرمان‌ تطبيقي‌ نداده‌ايم‌. از سوي‌ ديگر، اين‌ امكان‌ را نيز فراهم‌ نكرده‌ايم‌ كه‌ استادان‌ ما علاوه‌ بر انتقال‌ جنبه‌هاي‌ تكنيكي‌ و چگونگي‌ امكان‌ ساخت‌ اثر، مهارت‌هاي‌ هنري‌ و خلاقيت‌ را كه‌ به‌واقع‌ به‌ اثر هنري‌ ويژگي‌ خاصي‌ مي‌بخشد و شاخصه‌ي‌ آن‌ است‌، انتقال‌ بدهند.


بحث‌ آموزش‌ هنر را مي‌توان‌ از دو زاويه‌ مورد بررسي‌ قرار داد: اول‌ آموزش‌ هنر با تكيه‌ بر انتقال‌ مهارت‌ها، توانايي‌ها و تكنيك‌ها و دوم‌ بسترسازي‌ براي‌ پرورش‌ خلاقيت‌ها و امكان‌ شكوفايي‌ آن‌ها


در اين‌جا، آموزش‌ هنرهاي‌ نوين‌ و هنرهاي‌ سنتي‌ در مقاطع‌ مختلف‌ تحصيلي‌ راهنمايي‌، دبيرستان‌، دانشگاه‌ و در مؤسسات‌ خصوصي‌ ارائه‌ مي‌شود، امّا متأسفانه‌ اين‌ آموزش‌ها هدف‌مند نيستند و افراد بيش‌تر براي‌ كسب‌ درآمد و گرفتن‌ عنوان‌ و مدرك‌ جذب‌ آن‌ها مي‌شوند. كم‌تر پيش‌ مي‌آيد كه‌ مؤسسه‌اي‌ حامل‌ رسالت‌ انتقال‌ فرهنگ‌ و مباحث‌ فرهنگي‌ و آموزشي‌ به‌ منظور شكوفاشدن‌ هنر و خلاقيت‌ هنري‌ و بسترسازي‌ براي‌ هنر باشد و به‌ندرت‌ در مؤسسه‌ و يا دانشگاهي‌ استعدادي‌ كه‌ در هنرجو وجود دارد، به‌ نفع‌ احياي‌ شايستگي‌ در زمينه‌هاي‌ هنري‌ و فرهنگي‌ مورد توجه‌ و بهره‌برداري‌ قرار مي‌گيرد. شايد در دوره‌هاي‌ آموزشي‌ اين‌ مؤسسات‌ مهارت‌هاي‌ تكنيكي‌ هنرجويان‌ اندكي‌ بالا برود، امّا تغييري‌ در مهارت‌هاي‌ ذهني‌ و قدرت‌ نوآوري‌ آن‌ها ايجاد نمي‌شود؛ حال‌ آن‌كه‌ اين‌ بخش‌ از آموزش‌ از اهميت‌ بسيار بيش‌تري‌ برخوردار است‌.


من‌ اعتقاد ندارم‌ كه‌ آموزش‌ هنر بايد صرفاً حامل‌ يك‌ انديشه‌ي‌ خاص‌ با توجه‌ به‌ شرايط‌ سرزمين‌ ما باشد


علاوه‌ بر اين‌ها، مسئله‌ي‌ ديگر اين‌ است‌ كه‌ دانشجويان‌ معمولاً رشته‌هايي‌ را انتخاب‌ مي‌كنند كه‌ هيچ‌ آگاهي‌ مناسبي‌ از آن‌ها ندارند. در اين‌ ميان‌، والدين‌ نيز به‌ علت‌ عدم‌آگاهي‌ مناسب‌، از امكان‌ راهنمايي‌ فرزندانشان‌ برخوردار نيستند. همچنين‌ دستگاه‌ها و يا مؤسسات‌ قابل‌قبولي‌ نيز در اين‌ زمينه‌ وجود ندارد. در صورتي‌ كه‌ با استعداديابي‌، مهارت‌سنجي‌ و كشف‌ و يادآوري‌ استعدادها و توانايي‌ها بر شخص‌، مي‌توان‌ از بروز اين‌ مشكل‌ جلوگيري‌ كرد. در حال‌ حاضر، دانشجوياني‌ حتي‌ در مقطع‌ كارشناسي‌ارشد وجود دارند كه‌ هيچ‌ علاقه‌اي‌ به‌ رشته‌ي‌ تحصيلي‌ خود ندارند و درنهايت‌ نيز موفقيتي‌ در آن‌ زمينه‌ كسب‌ نخواهند كرد. اين‌ افراد پس‌ از كسب‌ مدرك‌، يا بيكار مي‌مانند و يا به‌ شغل‌هاي‌ ديگري‌ كه‌ هيچ‌ ربطي‌ به‌ رشته‌ي‌ تحصيلي‌ آن‌ها ندارد، روي‌ مي‌آورند.
به‌صورت‌ عمومي‌، ما شاهد ارتقاء هنر و خلاقيت‌ هنري‌ نيستيم‌. در حال‌ حاضر، بسيار كم‌ پيش‌ مي‌آيد كه‌ آثاري‌ بديع‌ و ممتاز و خاص‌ در عرصه‌هاي‌ هنر ما خلق‌ شود. يكي‌ از دلايل‌ اصلي‌ اين‌ مشكل‌ را بايد در عدم‌وجود يك‌ برنامه‌ي‌ مدون‌ و هدف‌مند دانست‌. از سوي‌ ديگر، بخش‌ بزرگي‌ از اطلاعات‌ تئوريك‌ ارائه‌شده‌ در دانشگاه‌هاي‌ ما اطلاعاتي‌ كهنه‌ و قديمي‌اند. استادان‌ ما نيز درنهايت‌ اگر خيلي‌ توانمند باشند، تنها قادرند مجموعه‌اي‌ از اطلاعات‌ تكنيكي‌شان‌ را انتقال‌ دهند، نه‌ چيز ديگر كه‌ درنتيجه‌، چنين‌ اوضاعي‌ براي‌ هنر ما پيش‌ مي‌آيد.
ما در گذشته‌، دو مركز موفق‌ براي‌ آموزش‌ هنر داشتيم‌: يكي‌ مدرسه‌ي‌ صنايع‌ مستظرفه‌ و ديگري‌ مدرسه‌ صنايع‌ قديمه‌ در سال‌ 1309 كه‌ موفق‌تر از مركز اولي‌ بود. امّا فعاليت‌ اين‌ مراكز متأسفانه‌ ادامه‌ نيافت‌، زيرا ما عادت‌ كرده‌ايم‌ كه‌ با تكيه‌ بر فرد، برنامه‌ريزي‌ و كار كنيم‌، نه‌ بر اساس‌ نظام‌ آموزشي‌. درواقع‌، همه‌ چيز را در گرو حضور يك‌ شخص‌ قوي‌ مي‌دانيم‌، نه‌ يك‌ نظام‌ و برنامه‌ي‌ آموزشي‌ كارآمد. در حال‌ حاضر، تجربيات‌ همه‌ي‌ اين‌ مراكز و مؤسسات‌ وجود دارد، امّا هيچ‌ استفاده‌اي‌ از اين‌ تجربيات‌ نمي‌كنيم‌ و هيچ‌گاه‌ آن‌ها را مورد بررسي‌ قرار نمي‌دهيم‌ تا بتوانيم‌ بر اساس‌ آن‌ها معيارهاي‌ آموزشي‌ خود را تدوين‌ كنيم‌. البته‌ من‌ اعتقاد ندارم‌ كه‌ آموزش‌ هنر بايد صرفاً حامل‌ يك‌ انديشه‌ي‌ خاص‌ با توجه‌ به‌ شرايط‌ سرزمين‌ ما باشد. به‌ عبارت‌ ديگر، ما نمي‌توانيم‌ شيوه‌ها و نگرش‌هاي‌ آموزشي‌ در غرب‌ را نقض‌ و صرفاً به‌ تجربيات‌ خود بسنده‌ كنيم‌. هنر در قرن‌ 21 شرايط‌ بسيار خاصي‌ دارد و بر اين‌ اساس‌ بايد به‌ وقايع‌ جامعه‌ي‌ جهاني‌ و شيوه‌هاي‌ نوين‌ نيز توجه‌ داشته‌ باشيم‌ و با آگاهي‌ از اين‌ شيوه‌ها برنامه‌اي‌ هدف‌مند را تدوين‌ كنيم‌ و در پي‌ آن‌ به‌ كشف‌ استعدادها و شكوفايي‌ آن‌ها بپردازيم‌.
ما بايد شرايطي‌ را ايجاد كنيم‌ كه‌ هم‌ هنرجو و هم‌ نظام‌ آموزشي‌ كاملاً آگاهانه‌ حركت‌ كنند. امّا متأسفانه‌ در همه‌ي‌ زمينه‌هاي‌ آموزشي‌، ما به‌ عدد و رقم‌ و كميت‌ توجه‌ نشان‌ مي‌دهيم‌، نه‌ به‌ كيفيت‌. بالارفتن‌ آمار دانش‌آموختگان‌ بسيار خوب‌ است‌، امّا مهم‌تر از آن‌ بهبود توانايي‌ آن‌ها در خلق‌ اثر است‌. بي‌شك‌، در حال‌ حاضر بيش‌تر از گذشته‌ نيازمند آن‌ هستيم‌ كه‌ استاداني‌ چون‌ بهزاد و سلطان‌ محمد را داشته‌ باشيم‌ و يا بسياري‌ از استادان‌ معاصر را. مسلماً ما در تشخيص‌ اين‌ نكته‌ كه‌ چه‌ نظام‌ آموزشي‌اي‌ براي‌ پرورش‌ استعدادها كارايي‌ لازم‌ را دارد و همچنين‌ چه‌ افرادي‌ براي‌ ديدن‌ اين‌ آموزش‌ها مناسب‌اند، دچار اشتباه‌ شده‌ايم‌.
در كشورمان‌، هر روز ده‌ها نشريه‌ي‌ ورزشي‌ منتشر مي‌شود، امّا در طول‌ سال‌ حتي‌ به‌ اندازه‌ي‌ انگشتان‌ دو دست‌ نشريه‌ي‌ هنري‌ نداريم‌. با هنر مي‌توان‌ واقعاً با مردم‌ جامعه‌ تعامل‌ داشت‌ يا با ورزش‌؟ با وجود آن‌كه‌ فوتبال‌ در جامعه‌ي‌ ما از سطحي‌ بسيار نازل‌ برخوردار است‌، امّا حتي‌ جزئي‌ترين‌ اتفاق‌ها و حاشيه‌اي‌ترين‌ مسائل‌ مربوط‌ به‌ آن‌ همواره‌ از سوي‌ نشريات‌ و رسانه‌ها منشتر مي‌شود؛ امّا ما از كم‌ترين‌ تعاملات‌ هنري‌ بي‌بهره‌ايم‌. حتي‌ همايش‌ها و سمينارهايي‌ نيز كه‌ برگزار مي‌شود، حاوي‌ تفكرات‌ لازم‌ براي‌ نتيجه‌گيري‌ مناسب‌ نيستند و رويدادهايي‌ بي‌نتيجه‌اند.
تمامي‌ اين‌ مسائل‌ نيازمند ريشه‌يابي‌اند. درست‌ است‌ كه‌ افزايش‌ تعداد دانش‌آموختگان‌ رشته‌هاي‌ هنر و صنايع‌ دستي‌ براي‌ ما جذابيت‌ دارد، امّا آيا كيفيت‌ كاري‌ آن‌ها نيز به‌ همين‌ ميزان‌ جذاب‌ است‌؟ به‌طور مثال‌، در عرصه‌ي‌ گرافيك‌، چند تصويرساز قابل‌توجه‌ پرورش‌ يافته‌اند كه‌ داراي‌ سبك‌ خاص‌ باشند؟ آيا ما كساني‌ را مي‌خواهيم‌ كه‌ صرفاً مقلد باشند و درنهايت‌ در مرتبه‌اي‌ پايين‌تر از استاد خود قرار بگيرند؟ اگر آموزش‌ هنر به‌گونه‌اي‌ باشد كه‌ هنرجويان‌ ما در يك‌ مدت‌ زمان‌ خاص‌ به‌ سطح‌ استاد نرسند و پس‌ از آن‌ خود صاحب‌ سبكي‌ خاص‌ و تازه‌ نشوند، موفق‌ نبوده‌ايم‌. هدف‌ هنرجوي‌ ما نبايد مبدل‌شدن‌ به‌ استاد خود باشد. تمامي‌ اين‌ مشكلات‌ نتيجه‌ي‌ توجه‌ صرف‌ به‌ كميت‌ و عدم‌توجه‌ به‌ كيفيت‌ است‌.


اگر آموزش‌ هنر به‌گونه‌اي‌ باشد كه‌ هنرجويان‌ ما در يك‌ مدت‌ زمان‌ خاص‌ به‌ سطح‌ استاد نرسند و پس‌ از آن‌ خود صاحب‌ سبكي‌ خاص‌ و تازه‌ نشوند، موفق‌ نبوده‌ايم‌


از سوي‌ ديگر، ما يا هنرهاي‌ سنتي‌ را بالا مي‌بريم‌ و هنر نوين‌ را پست‌ مي‌شماريم‌، و يا به‌ هنر نوين‌ توجه‌ نشان‌ مي‌دهيم‌ و از هنرهاي‌ سنتي‌ غافل‌ مي‌شويم‌. اصلاً متوجه‌ي‌ اين‌ نكته‌ نيستيم‌ كه‌ هنر مقوله‌اي‌ است‌ مقدس‌ كه‌ هر يك‌ از شاخه‌هاي‌ آن‌ داراي‌ جايگاهي‌ ويژه‌ و شاخصه‌هايي‌ منحصربه‌فرد است‌. هنر مقوله‌اي‌ است‌ كه‌ هر كس‌ مي‌تواند به‌ آن‌ با زاويه‌ي‌ ديد خود نگاه‌ كند. ما نمي‌توانيم‌ هيچ‌ يك‌ از شاخه‌هاي‌ هنر را مردود بشماريم‌. بايد براي‌ هر كدام‌ از اين‌ شاخه‌ها، عرصه‌ و امكانات‌ خاصش‌ را فراهم‌ سازيم‌.
براي‌ رسيدن‌ به‌ اين‌ اهداف‌، بايد همه‌ي‌ ارگان‌ها، سازمان‌ها، نهادها و مؤسسات‌ مرتبط‌ و هنرمندان‌ همكاري‌ كنند. در اين‌ زمينه‌، همه‌ مسؤل‌اند. اندك‌ تلاش‌هايي‌ هم‌ كه‌ گاه‌ صورت‌ گرفته‌، به‌دليل‌ ازهم‌گسيختگي‌ اين‌ مجموعه‌ها هيچ‌گاه‌ حاوي‌ دستاورد مهم‌ و قابل‌توجهي‌ نبوده‌ است‌. از سوي‌ ديگر، مسئله‌ي‌ بسيار مهم‌ اين‌ است‌ كه‌ تا زماني‌ كه‌ به‌ روش‌ها و نتايج‌ روشن‌ و ملموسي‌ براي‌ ارائه‌ي‌ هنر در مقاطع‌، سطوح‌ و درجات‌ مختلف‌ نرسيده‌ايم‌، نبايد اين‌ آموزش‌ها و مقاطع‌ آن‌ها را توسعه‌ دهيم‌.

 

هنرمندان‌ ما از لحاظ‌ انديشه‌ كم‌تر هنري‌ مي‌انديشند تا از لحاظ‌ عمل‌


 

 

 

 
نویسنده: پيمان‌ مباركي
مترجم :
منبع : دوماهنامه بيناب – شماره 3
تاریخ :
مطالب مرتبط
 
 A.A.C/ فرهنگ و آفرينندگي؛ جستاري‌ روان ‌شناختي‌ در آموزش‌ و خلاقيت
 A.A.C/ اثر محيطي
 A.A.C/ معني خيال در هنرهاي سنتي و مدرن
 A.A.B/ درآمدي بر زيبايي شناسي سفالينه هاي جانوري ايران پيش از اسلام
 A.A.B/ بررسي نقوش و شيوه تزيين توپي گچي ته آجري در بناهاي دوره سلجوقي و ايلخاني
 
نظرات
 
نام : شهر :
   
 
 
کلیه حقوق این وب سایت متعلق به شرکت فرا ارتباط می باشد