صفحه اصلی

آرشیو مقاله ها

آرشیو اخبار

همکاری با ما

تماس با ما
 
عنوان خبر
 
  
 
سامانه جمع آوری خودکار تجهیزات IT
افرنگ نیوز مجله زندگی
هر روز صبح جدیدترین اخبار در افرنگ نیوز کلیک کنید ...
پرونده تخلفات دارويي يک ژن خوب
مهد کودک ها آفلاين نظارت مي شوند!
مصرف قارچ خطر سرطان پروستات را کاهش مي دهد
مهاجرت فقرا به حاشيه شهرها براي يک لقمه نان
آيا "لايحه حمايت از محيط‌بانان" توان تامين امنيت جاني آنها را دارد؟!
افراد مبتلا به اختلال دو قطبي مي‌توانند ازدواج کنند؟
تخريب محيط زيست تالاب ميانکاله به بهانه جذب گردشگر/ جاده‌اي که به بيراهه مي‌رود!
درمان سرماخوردگي با متوقف کردن فعاليت يک پروتئين
دردهاي شکمي که بايد جدي بگيريم
صدور بيش از 2900 مجوز سقط جنين درماني در چهار ماهه امسال
استخدام 10 هزار نيرو در دانشگاه هاي علوم پزشکي کشور
ويتامين e براي بيماران مبتلا به حمله قلبي ضروري است
«کودک همسري» مانع بزرگ ادامه تحصيل در سيستان و بلوچستان
چرا معتادان متجاهر ساماندهي نشدند؟
بهترين روش‌هاي پخت و پز براي جلوگيري از ابتلا به سرطان
تصويري از کودکي که در استاديوم آزادي دچار برق گرفتگي شد
چرا پزشک خانواده در ايران از کار افتاد؟!
کنترل عوارض يائسگي با طب سنتي
آيا نوشيدن چاي باعث تقويت مغز مي شود؟
اگر براي کاهش فشارخون ورزش مي‌کنيد...
A.A.C/ فرهنگ و آفرينندگي؛ جستاري‌ روان ‌شناختي‌ در آموزش‌ و خلاقيت
تعداد بازدید : 700
 
 

 


بيناب‌:آقاي‌ دكتر زاده‌محمّدي‌، از منظر علم‌ روان‌شناسي‌، تفكر چيست‌ و چه‌ تعريفي‌ از خلاقيت‌ وجود دارد؟ با توجه‌ به‌ اين‌كه‌ خلاقيت‌ روندي‌ متفكرانه‌ است‌ كه‌ به‌ شناخت‌ منتهي‌ مي‌شود، آيا مي‌توانيم‌ در كنار تفكر فلسفي‌، عرفاني‌ و غيره‌، بگوييم‌ تفكري‌ هم‌ داريم‌ كه‌ هنرمندانه‌ است‌؟ و درنتيجه‌، شناختي‌ هم‌ داريم‌ كه‌ هنري‌ است‌؟ بنابراين‌، آيا ممكن‌ است‌ خلاقيت‌، هنري‌ يا غيرهنري‌ باشد؟
زاده‌محمّدي‌: در اين‌جا با چند موضوع‌ و سؤال‌ روبه‌رو هستيم‌ كه‌ به‌تدريج‌ به‌ پاسخ‌هاي‌ آن‌ها نزديك‌ مي‌شويم‌. نخست‌ از تفكر شروع‌ مي‌كنيم‌. در روان‌شناسي‌ از ديدگاه‌هاي‌ مختلف‌، تعاريف‌ مختلفي‌ از تفكر شده‌ است‌ كه‌ به‌طور عمده‌ اين‌ تعاريف‌ مبتني‌ بر فرايند تفكرند تا مفهوم‌ آن‌؛ يعني‌ تشكيل‌ مفهوم‌، منطق‌ و تصميم‌گيري‌ كه‌ در زنجيره‌ي‌ نهايي‌ پردازش‌ اطلاعات‌ شكل‌ مي‌گيرند. امّا عملياتي‌ترين‌ فرايندي‌ كه‌ در تعريف‌ تفكر مورد نظر اكثر روان‌شناسان‌ است‌، توانايي‌ «تشكيل‌ مفهوم‌»( concept formation ) براي‌ حل‌ مسئله‌ است‌. به‌ بيان‌ ديگر، فكركردن‌ يعني‌ مفهوم‌سازي‌ و مربوط‌ساختن‌ و تغييردادن‌ مفاهيم‌ كه‌ نتيجه‌ي‌ آن‌ حل‌ مسائل‌ و كشف‌ قواعد است‌.
از تعريف‌ كلاسيك‌ تفكر كه‌ بگذريم‌، در موضوع‌ «آگاهي‌» انسان‌، يعني‌ آن‌چه‌ موجب‌ هوشياري‌ او از رويدادها، واقعيت‌ها و محرك‌هاي‌ محيطي‌ مي‌شود، تفكر مؤثرترين‌ و كاراترين‌ عنصر ذهني‌ است‌. ذهن‌ به‌ صورت‌ مجموعه‌ و توده‌ عمل‌ مي‌كند، مانند مغز. عواطف‌، احساسات‌، ادراك‌هاي‌ حسي‌، حافظه‌ و تفكر همه‌ در ايجاد فرايندها، دريافت‌ها و پردازش‌هاي‌ ذهني‌ سهم‌ دارند امّا سهم‌ تفكر در درك‌ و ساختن‌ واقعيات‌ زندگي‌ انسان‌ بيش‌تر از زمينه‌هاي‌ عاطفي‌ و شهودي‌ است‌. حتي‌ در مقوله‌هاي‌ فرهنگي‌ و هنري‌، آن‌جا كه‌ اين‌ يافته‌ها و ساخته‌هاي‌ بشري‌ به‌ تمدن‌ و سازندگي‌ منجر مي‌شوند، سهم‌ تفكر بيش‌تر از احساسات‌ و ادراك‌هاي‌ ذهني‌ ديگر است‌. در خلاقيت‌ و آفرينندگي‌، نقش‌ دريافت‌هاي‌ آني‌ و الهامي‌ بارز است‌ امّا در ايجاد زمينه‌هاي‌ خلاقيت‌ و در طول‌ شكل‌گيري‌ آن‌، در درك‌ مسئله‌ و به‌كارگيري‌ مفاهيم‌ و تصاوير ذهني‌ و ارائه‌ي‌ ايده‌ها باز تفكر نقش‌ اساسي‌ را دارد.


يكي‌ از ظرفيت‌هاي‌ جدي‌ ذهن‌ كه‌ همواره‌ فرهنگ‌ساز و هنرساز بوده‌ است‌، ادراك‌هاي‌ بصيرتي‌ و يا الهامي‌ و شهودي‌ است‌ كه‌ در خلاقيت‌هاي‌ هنري‌، عرفاني‌ و ديني‌ بيش‌ترين‌ نمود و كاربرد را داشته‌ است‌


از نظر روان‌شناسي‌، تفكر پيش‌ از آن‌كه‌ يك‌ مقوله‌ي‌ رواني‌ باشد، ساختاري‌ مغزي‌ و عصبي‌ دارد. قابليت‌هاي‌ آن‌ صرفاً محيطي‌ نيست‌، بلكه‌ محيط‌ نقش‌ آشكارساز را دارد. توانمندي‌هاي‌ پيش‌ از محيط‌ ارگانيك‌ است‌. ازاين‌رو، قبل‌ از شناخت‌ محيط‌ و فرهنگ‌ و تأثير آن‌، بايد توانش‌هاي‌ مادي‌ و مغزي‌ آن‌ مورد توجه‌ مربيان‌ تعليم‌ و تربيت‌ و فرهنگ‌سازان‌ قرار گيرد.
بيناب‌: با اين‌ توضيح‌، به‌نظر مي‌رسد تفكر ريشه‌اي‌ عصب‌شناختي‌ داشته‌ باشد و محيط‌ در تقابل‌ با فطرت‌ آن‌ تأثير را مي‌گذارد.
زاده‌محمّدي‌: دقيقاً از نظر روان‌شناسي‌ تفكر ريشه‌ي‌ عصب‌شناختي‌ دارد. ما در مباحث‌ نظري‌ مثلاً مي‌گوييم‌ تفكر بازنماي‌ ذهني‌ از طريق‌ تبديل‌ اطلاعات‌ است‌ كه‌ به‌ استدلال‌ و داوري‌ يا حل‌ مسئله‌ مي‌رسد. همه‌ي‌ اين‌ فرايندها دقيقاً پردازشي‌ عصب‌شناختي‌ دارد. جالب‌ اين‌جا است‌ كه‌ چهارچوب‌هاي‌ مفهوم‌سازي‌ تفكر، يعني‌ ساختارهاي‌ مفاهيم‌، تحولي‌ و مغزي‌ است‌. چند قرن‌ است‌ كه‌ كشف‌ شده‌ كه‌ مراحل‌ تفكر و ساختارهاي‌ مفاهيمِ آن‌ موضوعي‌ تحولي‌ است‌ و با رشد عصبي‌ و زيست‌شناختي‌ آدمي‌ مرحله‌به‌مرحله‌ از نوزادي‌ تا بزرگ‌سالي‌ تحول‌ مي‌يابد و ساختارها از عيني‌ به‌ انتزاعي‌ مي‌رسد، بدون‌ آن‌كه‌ يادگيري‌ در آن‌ ضرورت‌ اصلي‌ باشد. يادگيري‌ بر سرعت‌ و جنبه‌هايي‌ از كيفيت‌ آن‌ اثر مي‌گذارد.
بيناب‌: بنابراين‌، عاملي‌ به‌ نام‌ زمينه‌هاي‌ فطري‌ و ارثي‌ در تحول‌ فكر و ساختار آن‌ وجودي‌ ثابت‌ دارد كه‌ تعيين‌كننده‌ است‌.
زاده‌محمّدي‌: دقيقاً همين‌ طور است‌. اصولي‌ بر سازماندهي‌ فكر مسلط‌ است‌ كه‌ فطري‌ است‌ و دوره‌به‌دوره‌ با رشد سني‌ تحول‌ مي‌يابد و توالي‌ منظم‌ و مرتبي‌ را دنبال‌ مي‌كند كه‌ بستگي‌ تمام‌ به‌ وضعيت‌ رشد مغز و عصب‌شناختي‌ كودك‌ دارد و ساختار هر مرحله‌ بر مبناي‌ مرحله‌ي‌ ديگر بنا مي‌شود و هر مرحله‌ از مرحله‌ي‌ پيشين‌ خود به‌وجود مي‌آيد. ساختارهاي‌ فطري‌ و ژنتيك‌ مرحله‌به‌مرحله‌ مسير باز مي‌كند و مانند دوره‌هاي‌ زيست‌شناختي‌ حرفي‌ براي‌ گفتن‌ دارد.
درواقع‌، ما با مقوله‌اي‌ فطري‌ و عصب‌شناختي‌ روبه‌روييم‌ كه‌ ساختار تحول‌ تفكر را مي‌سازد. اين‌ ساختار در تماس‌ با محيط‌ و فرهنگ‌ سرعت‌ و امكان‌ رشد و شكوفايي‌ پيدا مي‌كند. روان‌شناسان‌ شناخت‌گرا معتقدند ما با خواصي‌ از ذهن‌ كه‌ بر رفتار حاكم‌اند و ريشه‌ي‌ عصب‌شناختي‌ دارند، روبه‌رو هستيم‌. اين‌ خواص‌ و ساختارها در نوزاد به‌ صورت‌ بازتاب‌هاي‌ ابتدايي‌ حسي‌ و حركتي‌ مشاهده‌ مي‌شود و به‌تدريج‌ با رشد سني‌، او قابليت‌ مفهوم‌سازي‌ عيني‌ و انتزاعي‌ را براي‌ حل‌ مسئله‌ پيدا مي‌كند. از اين‌ نظر، مي‌توانيم‌ بگوييم‌ آفرينش‌ قابليت‌هاي‌ فكري‌ را به‌ طور تحولي‌ در وجود همه‌، اعم‌ از آفريقايي‌ و ايراني‌ تا عرب‌ و اروپايي‌ به‌ طور همگاني‌ قرار داده‌ است‌. اين‌ مراحل‌ فطري‌ و قابليت‌ها چيزي‌ نيست‌ كه‌ آدمي‌ ياد بگيرد و يا محيط‌ به‌ او ياد دهد، بلكه‌ ساختار آن‌ در وجود همه‌ي‌ افراد طبيعي‌ به‌ طور ژنتيك‌ وجود دارد و محيط‌ مي‌تواند رشد آن‌ را تسريع‌ و يا كيفي‌تر كند. اين‌ها نظرات‌ ژان‌ پياژه‌، شناخت‌شناس‌ سوئيسي‌، است‌ كه‌ اكتشافات‌ او فصل‌ معتبري‌ را در متون‌ مرجع‌ كتب‌ روان‌شناسي‌ به‌ خود اختصاص‌ داده‌ و تاريخي‌ شده‌ است‌.
خلاصه‌ آن‌كه‌ تفكر ظرفيتي‌ مغزي‌ است‌ كه‌ كارش‌ مفهوم‌سازي‌، استدلال‌ و حل‌ مسئله‌ است‌ و اساسي‌ عصب‌شناختي‌ و تحوّلي‌ دارد كه‌ در محيط‌ و فرهنگ‌ توسعه‌ پيدا مي‌كند و با آموزش‌ و تجارب‌ تحريك‌كننده‌ محيطي‌ توانا يا ناتوان‌ مي‌شود.
بيناب‌: پيش‌ از آن‌كه‌ به‌ مقوله‌ي‌ تأثيرگذار فرهنگ‌ و ويژگي‌هاي‌ فرهنگ‌ تفكربرانگيز و شرايط‌ و موقعيت‌ جامعه‌ي‌ خود بپردازيم‌، به‌ نظر مي‌رسد در مورد بخشي‌ از سؤال‌ قبلي‌ نيز بحث‌ كنيم‌ كه‌ آيا تفكر هنري‌ يا عرفاني‌ شيوه‌ي‌ خاصي‌ از انديشه‌ است‌ يا براي‌ هنر هم‌ شناخت‌ و انديشه‌هاي‌ ذهني‌ خاصي‌ داريم‌؟
زاده‌محمّدي‌: قابليت‌هاي‌ ذهن‌ متنوع‌ است‌. تفكر مهم‌ترين‌ است‌ امّا همه‌ي‌ آن‌ نيست‌. ذهن‌ به‌ شيوه‌هاي‌ گوناگون‌ مي‌تواند به‌ محيط‌ پاسخ‌ دهد. يكي‌ از ظرفيت‌هاي‌ جدي‌ ذهن‌ كه‌ همواره‌ فرهنگ‌ساز و هنرساز بوده‌ است‌، ادراك‌هاي‌ بصيرتي‌ و يا الهامي‌ و شهودي‌ است‌ كه‌ در خلاقيت‌هاي‌ هنري‌، عرفاني‌ و ديني‌ بيش‌ترين‌ نمود و كاربرد را داشته‌ است‌. اين‌ شيوه‌ي‌ مفهوم‌سازي‌ نيز ريشه‌ي‌ عصب‌شناختي‌ دارد و واحد پردازش‌هاي‌ زيست‌شناختي‌ است‌. امّا جريان‌ آن‌ از لحاظ‌ روند و مراحل‌ براي‌ استدلال‌، اكتشاف‌ و داوري‌ حل‌ مسئله‌ مستقيم‌ و برنامه‌اي‌ نيست‌، آن‌گونه‌ كه‌ در تفكر نظام‌مند وجود دارد؛ بلكه‌ ادراكي‌ سريع‌ و فوري‌ و استنباطي‌ كلي‌ و وحدت‌يافته‌ است‌.
بيناب‌: آيا اين‌ نوع‌ ادراك‌ (شهودي‌) پشتوانه‌ي‌ روان‌شناختي‌ جدي‌ دارد؟
زاده‌محمّدي‌: مكاتبي‌ در روان‌شناسي‌ شكل‌ گرفته‌ است‌ كه‌ تفكر را از جنبه‌هاي‌ دروني‌ و شهودي‌ تجربه‌ كرده‌ و ساختار مكتب‌ خود را بر آن‌ بنا نهاده‌اند كه‌ از آن‌ جمله‌ است‌ مكتب‌ گشتالت‌ 1 كه‌ سردمداران‌ آن‌ مانند كُهلر( Kohler ) معتقدند ادراك‌ ذهن‌ يك‌ خط‌ مستمر نيست‌؛ نه‌ جمع‌ عددي‌ و خردشده‌ و عمليات‌ مجزا كه‌ در پي‌ هم‌ مي‌آيند، هم‌ نيست‌؛ بلكه‌ فرايندي‌ كل‌گرا است‌ كه‌ در بسياري‌ از مواقع‌ از طريق‌ ادراك‌هاي‌ شهودي‌ درك‌ مي‌كند و با بصيرت‌هايي‌ كه‌ يك‌باره‌، البته‌ پس‌ از كوشش‌ و تلاش‌ پيدا مي‌كند، مسائل‌ را حل‌ مي‌كند. به‌ عبارت‌ ديگر، مي‌گويند انسان‌ استعدادي‌ دارد كه‌ با ديدن‌ روابط‌ موجود در بخش‌هاي‌ گوناگون‌ مي‌تواند راه‌حل‌ كاملي‌ براي‌ مسائل‌ پيدا كند كه‌ با راه‌ آزمايش‌ و خطاي‌ صرف‌ رفتارگرايان‌ 2 متفاوت‌ است‌.
همچنين‌ يونگ‌ از نوعي‌ ادراك‌ و تفكر نام‌ مي‌برد كه‌ جهت‌گيري‌ شهودي‌ دارد. انديشه‌ي‌ شهودي‌
( intuition thinking ) يونگ‌ متكي‌ به‌ ادراك‌هاي‌ ناخودآگاه‌ است‌ كه‌ كنشي‌ غيراستدلالي‌ دارد؛ انديشه‌اي‌ كه‌ از ظرفيت‌هاي‌ الهامي‌ خود در حل‌ مسائل‌ استفاده‌ مي‌كند.
هرگاه‌ كه‌ فرد در موقعيت‌ دشوار و نااميدانه‌اي‌ قرار مي‌گيرد، ذهن‌ شهودي‌ گريزگاهي‌ را پيدا مي‌كند كه‌ ديگر كنش‌هاي‌ ذهني‌ در كشف‌ آن‌ ناتوانند. به‌نظر من‌، ادراك‌هاي‌ شهودي‌ را مي‌توان‌ نوعي‌ تفكر دانست‌ كه‌ به‌ طور غيرمستقيم‌ حل‌ مسئله‌ مي‌كند و نتايج‌ آن‌ شبيه‌ تفكر است‌ امّا مراحل‌ شكل‌گيري‌ آن‌ متفاوت‌ مي‌شود.
بيناب‌: در روان‌شناسي‌، فرايند تفكر شهودي‌ چگونه‌ توجيه‌ مي‌شود؟
زاده‌محمّدي‌: تفكر شهودي‌ يكي‌ از مدل‌هاي‌ شناختي‌ در فعاليت‌ مسئله‌گشايي‌ شناخته‌ شده‌ است‌. در اين‌ ادراك‌ هم‌ مانند حس‌، تفكر پردازش‌ اطلاعات‌ وجود دارد، امّا پردازش‌ فوري‌ و آني‌. بي‌شك‌ پردازش‌هايي‌ شهودي‌ متأثر از اطلاعات‌ اندوخته‌شده‌ي‌ قبلي‌ است‌، امّا بازنمايي‌هاي‌ دروني‌ آن‌ در حل‌ مسئله‌ بسيار سريع‌تر، فوري‌تر و فطري‌تر است‌. نظرات‌ معدودي‌ در توجيه‌ روان‌شناختي‌ ادراك‌هاي‌ شهودي‌ وجود دارد. مثلاً معتقدان‌ به‌ مكتب‌ گشتالت‌ مي‌گويند كُرتكس‌ و نظام‌ عصبي‌ مغز به‌ صورت‌ مجموعه‌اي‌ وحدت‌يافته‌ در يك‌ زمان‌ به‌ كنش‌ متقابل‌ مي‌پردازند و ذهن‌ را به‌ بصيرت‌ و بينشي‌ مي‌رسانند كه‌ مي‌تواند به‌ خلاقيت‌ و حل‌ مسئله‌ برسد. از اين‌ نظرگاه‌، مي‌توان‌ براي‌ توجيه‌ مسئله‌ سود جست‌. آن‌ها شاخص‌هايي‌ را نيز براي‌ اين‌ نوع‌ ادراك‌ تعريف‌ مي‌كنند.


هنر ساختار و طبيعتي‌ دارد كه‌ به‌ خودجوشي‌ دروني‌ منجر مي‌شود... در هنر، ما با فرايندهاي‌ شهودي‌ و ادراك‌هاي‌ خلاق‌ آني‌ بيش‌تر روبه‌رو هستيم‌؛ چون‌ طبيعت‌ هنر در مقايسه‌ با علوم‌ فيزيك‌ و شيمي‌ و مكانيك‌ از سياليت‌ و انعطاف‌ بيش‌تري‌ برخوردار است‌


امّا در هر صورت‌، تفكر شهودي‌ به‌ طور جدي‌ در رفتار و فعاليت‌هاي‌ انسان‌ مشاهده‌ مي‌شود و غيرقابل‌كتمان‌ است‌. اين‌ نوع‌ ادراك‌ با تفكر فرق‌ دارد و عرصه‌ي‌ كارايي‌ آن‌ها نيز متفاوت‌ است‌. عرصه‌ي‌ يكي‌ در تجزيه‌ و تحليل‌ها و تركيب‌هاي‌ علوم‌ و ديگري‌ در مسائل‌ هنري‌، ادبي‌ و عرفاني‌ و جلوه‌هاي‌ ديني‌ بيش‌تر است‌؛ اگرچه‌ بسياري‌ ادراك‌ها و اكتشاف‌هاي‌ علمي‌ پايه‌ي‌ شهودي‌ دارد.
نظراتي‌ هم‌ وجود دارد كه‌ مي‌تواند براي‌ زمينه‌هاي‌ تحوّلي‌ تفكرات‌ شهودي‌ پايه‌ قرار گيرد. پياژه‌ به‌ نوعي‌ تفكر شهودي‌ اشاره‌ دارد كه‌ از خردسالي‌ فعال‌ است‌. او مي‌گويد كودك‌ خردسال‌ از چهارسالگي‌ به‌ يك‌ ظرفيت‌ بازنمايي‌ ذهني‌ مي‌رسد كه‌ توانايي‌ نوعي‌ يادگيري‌ بينشي‌
( insight learning ) ابتدايي‌ را پيدا مي‌كند، به‌ صورتي‌ كه‌ مي‌تواند صرفاً به‌ يك‌ مسئله‌ نگاه‌ كند و بدون‌ بروز واكنش‌ آشكار، آن‌ را حل‌ نمايد. كودك‌ پاسخ‌ را در ذهن‌ خود مي‌يابد و راه‌حل‌ را درك‌ مي‌كند. اين‌ ادراك‌ كاملاً ابتدايي‌ است‌. هرچه‌ كودك‌ بزرگ‌تر مي‌شود به‌ تفكر انتزاعي‌ و همه‌جانبه‌ مي‌رسد و ادراك‌هاي‌ شهودي‌ او نيز گسترده‌ مي‌شود.
بيناب‌: با توجه‌ به‌ تفاوت‌ افراد به‌ لحاظ‌ شخصيت‌ و ژنتيك‌، آيا نوع‌ شخصيت‌ و ساختارهاي‌ ژنتيك‌ در شيوه‌هاي‌ تفكر مي‌تواند مؤثر باشد؟ به‌ عبارت‌ ديگر، آيا افراد هنرمند و كساني‌ كه‌ به‌ تفكّرات‌ عرفاني‌ و هنري‌ معطوف‌اند، از گرايش‌هاي‌ خاص‌ دروني‌ متأثرند؟
زاده‌محمّدي‌: ساختار شخصيت‌ در گرايش‌هاي‌ فكري‌ مؤثر است‌. براي‌ مثال‌، يونگ‌ از شخصيت‌هاي‌
درون‌گرا ( introvert ) و برون‌گرا ( extravert ) نام‌ مي‌برد كه‌ تقريباً از سوي‌ بسياري‌ از روان‌شناسان‌ پذيرفته‌ شده‌ است‌. او مي‌گويد سنخ‌ انديشه‌ي‌ درون‌گرا كم‌تر پاي‌بند واقعيات‌ خارج‌ است‌ و گرايش‌ به‌ ذات‌ و درون‌ دارد؛ انديشه‌اي‌ محتاط‌ كه‌ در جهت‌گيري‌ كاملاً ذهني‌ عرض‌اندام‌ مي‌كند و از ذهنيات‌ آغاز و به‌ افكار ذهني‌ مي‌رسد. در مقابل‌، برون‌گراي‌ متفكر به‌ نتايج‌ مبتني‌ بر معلومات‌ عيني‌ مي‌انديشد و درباره‌ي‌ اشياء خارجي‌ فكر مي‌كند و به‌ آرمان‌هايي‌ دل‌ مي‌بندد كه‌ از روش‌ها و سنت‌ها و محيط‌ و زمان‌ سرچشمه‌ مي‌گيرد. يونگ‌ همچنين‌ از نوعي‌ تيپ‌ درون‌گرا و برون‌گرا نام‌ مي‌برد كه‌ جهت‌گيري‌ و گرايش‌ شهودي‌( intuitive ) دارند. شخصيت‌هايي‌ كه‌ غيراستدلالي‌ حل‌ مسئله‌ مي‌كنند و ادراك‌هاي‌ آن‌ها نيز در حل‌ مسائل‌ به‌ همان‌ نتايجي‌ مي‌رسد كه‌ با تجزيه‌وتحليل‌ و تفكر نظام‌مند برنامه‌اي‌ نيز به‌ آن‌ نتايج‌ مي‌توان‌ دست‌ يافت‌.
بنابراين‌، ما نوعي‌ شخصيت‌ شهودي‌ هم‌ داريم‌؛ شخصيت‌هايي‌ كه‌ دريافت‌ها و الهام‌هاي‌ دروني‌، پايه‌ي‌ اصلي‌ فعاليت‌هاي‌ ذهني‌ آن‌ها است‌ و اين‌ نوع‌ تيپ‌ در ميان‌ هنرمندان‌ و عارفان‌ و افراد خلاق‌ بسيارند. البته‌ همه‌ي‌ شخصيت‌ها از بصيرت‌هاي‌ دروني‌ متأثرند و همه‌ي‌ افراد ادراك‌ها و تجربه‌هاي‌ الهامي‌ را دارند، امّا عدّه‌اي‌ بيش‌ از ديگران‌ متأثر از اين‌ نوع‌ فرايند ذهني‌اند.
بيناب‌: رابطه‌ي‌ ميان‌ هنر و ادراك‌هاي‌ شهودي‌ چگونه‌ قابل‌توجيه‌ است‌؟
زاده‌محمّدي‌: به‌نظر من‌، هنر ساختار و طبيعتي‌ دارد كه‌ به‌ خودجوشي‌ دروني‌ منجر مي‌شود؛ خودجوشي‌اي‌ كه‌ به‌ نظر آبراهام‌ مازلو( Abraham Mazlow ) ذهن‌ را يكپارچه‌ و همساز مي‌كند، ادراك‌ را قوي‌ و آگاهي‌ را نسبت‌ به‌ زمان‌ و مكان‌ افزايش‌ مي‌دهد. او معتقد است‌ انسان‌هاي‌ تحقق‌يافته‌ و خودشكوفا معمولاً از حالت‌ شور و وجد و خلسه‌ي‌ دروني‌ برخوردارند كه‌ در اين‌ حالت‌، به‌ ادراك‌ قوي‌ مي‌رسند. حالتي‌ كه‌ عارفان‌ و هنرمندان‌ دارند اوج‌ و شهودي‌ است‌ دروني‌ كه‌ مظهر خودشكوفايي‌ و خلاقيت‌ است‌. ويليام‌ جيمز ( William James ) نيز معتقد است‌ افراد خلاق‌ در حالت‌ و كيفيتي‌ قرار مي‌گيرند كه‌ فعل‌پذير و انفعالي‌ است‌، امّا آن‌ها دريافت‌هايي‌ شبيه‌ آن‌چه‌ در تجربه‌هاي‌ ديني‌ و عرفاني‌ است‌ كسب‌ مي‌كنند.
در هنر، ما با فرايندهاي‌ شهودي‌ و ادراك‌هاي‌ خلاق‌ آني‌ بيش‌تر روبه‌رو هستيم‌؛ چون‌ طبيعت‌ هنر در مقايسه‌ با علوم‌ فيزيك‌ و شيمي‌ و مكانيك‌ از سياليت‌ و انعطاف‌ بيش‌تري‌ برخوردار است‌. هنر به‌ ذات‌ و به‌ لحاظ‌ ساختار، مولد انگيزش‌هاي‌ شهودي‌ است‌ و مانند عرفان‌ و مقوله‌هاي‌ ديني‌ سيال‌ و پويا است‌ و از ابهام‌ و نيروي‌ فرافكني‌ فوق‌العاده‌اي‌ برخوردار است‌. از طرفي‌، جذابيت‌ ذاتي‌ آن‌ سريع‌تر ذهن‌ را يكپارچه‌ مي‌كند و به‌ شوروحال‌ و تمركز دروني‌ مي‌رساند و آن‌ دوره‌ي‌ نهفتگي‌ را به‌ ثمر مي‌رساند.


اگر فرهنگي‌ پويا و انعطاف‌ناپذير نباشد و ظرفيت‌ تحول‌ نداشته‌ باشد، عموم‌ را در جبر ايستاي‌ خود گرفتار مي‌سازد. فرهنگ‌ ايستا به‌ تفاوت‌هاي‌ فردي‌ و خلاقيت‌هاي‌ دروني‌ فرصت‌ نمي‌دهد و در توسعه‌ دچار مشكل‌ مي‌شود... من‌ راه‌ توسعه‌ را در گسترش‌ ادبيات‌ و هنر و حتي‌ تزريق‌ بيش‌تر علوم‌ در ميان‌ مردم‌ مي‌دانم‌


بيناب‌: در موضوع‌ خلاقيت‌، با جنبه‌هاي‌ مختلفي‌ از تفكر و ادراك‌هاي‌ شهودي‌ روبه‌روييم‌ رابطه‌ي‌ خلاقيت‌ و تفكر چيست‌؟ آيا تفكر شهودي‌ و ادراك‌هاي‌ آني‌ اساس‌ خلاقيت‌ است‌ و خلاقيت‌هاي‌ هنري‌ ويژگي‌ خاصي‌ دارند؟
زاده‌محمّدي‌: در روان‌شناسي‌، خلاقيت‌ يك‌ فعاليت‌ شناختي‌ به‌ حساب‌ مي‌آيد كه‌ به‌ ديدگاهي‌ نو در مسئله‌ منجر مي‌شود. امّا نكته‌ي‌ مهم‌ اين‌جا است‌ كه‌ خلاقيت‌ صرفاً به‌ روش‌هاي‌ برنامه‌اي‌ تفكر محدود نيست‌. مراحل‌ خلاقيت‌ چندان‌ نظام‌مند نيست‌. در روند خلاقيت‌ دوره‌ي‌ نهفته‌اي‌ وجود دارد كه‌ در آن‌ هيچ‌گونه‌ تلاش‌ مستقيمي‌ براي‌ حل‌ مسئله‌ انجام‌ نمي‌شود و توجه‌ به‌ چيزي‌ معطوف‌ نمي‌گردد، بلكه‌ ذهن‌ در حالتي‌ غيرآشكار و خودكار به‌ جوشش‌ و فعاليتي‌ دروني‌ مشغول‌ است‌؛ همان‌ حالت‌ شهودي‌اي‌ كه‌ الهام‌ و بصيرت‌ در آن‌ ظهور مي‌دهد و درك‌ و فهم‌ تازه‌اي‌ از موضوع‌ را مي‌آفريند. اين‌ همان‌ الهام‌ دروني‌ است‌ كه‌ پردازش‌هاي‌ عصب‌شناختي‌، آن‌ را به‌ طور خودكار در اثر جوشش‌ دروني‌، تفكر و فعاليت‌هاي‌ ذهني‌ قبلي‌ به‌ نتيجه‌ مي‌رساند. عمده‌ي‌ خلاقيت‌ها با شهود همراه‌ است‌. به‌ همين‌ دليل‌، خلاقيت‌ با هوش‌ متفاوت‌ است‌. در خلاقيت‌هاي‌ غيرهنري‌ مانند علوم‌ و فنون‌ نيز چنين‌ دوره‌ي‌ نهفتگي‌ و ادراك‌هاي‌ آني‌اي‌ وجود دارد. البته‌ خلاقيت‌ها بي‌ريشه‌ نيستند و يك‌ آماده‌سازي‌ فكري‌ و تجزيه‌وتحليل‌ و استدلال‌هاي‌ اوليه‌ در جريان‌ شكل‌گيري‌ آن‌ها وجود دارد. فرد تلاش‌ مي‌كند از ذهن‌ و فكر خود استفاده‌ كند و مراحل‌ اوليه‌ را با اطلاعات‌ و حافظه‌ و مهارت‌ خود طي‌ مي‌كند، امّا در دوره‌ي‌ نهفتگي‌ اتفاق‌ اصلي‌ شكل‌ مي‌گيرد و خلق‌ مي‌شود. دوره‌ي‌ نهفتگي‌ ظرفيت‌ شهودي‌ ذهن‌ را فعال‌ مي‌كند و ذهن‌ را به‌ سرانجام‌ مي‌رساند.
بيناب‌: بحث‌ درباره‌ي‌ تفكر و خلاقيت‌ و فرهنگ‌ بود و زمينه‌هاي‌ فرهنگي‌ مرتبط‌ و مؤثر در خلاقيت‌ و تفكرانگيزي‌ جامعه‌. محيط‌ بستر اصلي‌ رشد تفكر و خلاقيت‌ در همه‌ي‌ جوامع‌ است‌ و فرهنگ‌ و آموزش‌ از عناصر اساسي‌ آن‌. موانع‌ فرهنگي‌ موجود در جامعه‌ را در روحيه‌ي‌ خلاق‌ چگونه‌ مي‌بينيد؟
زاده‌محمّدي‌: لازمه‌ي‌ خلاقيت‌ اصالت‌( originality )، انعطاف‌( flexibility ) و سياليت‌ رواني‌( fluency ) است‌. از آن‌جايي‌ كه‌ فرهنگ‌ داراي‌ جبر رواني‌ است‌ و مسيري‌ مفروض‌ و جهتي‌ خاص‌ را تحميل‌ مي‌كند، به‌ طوري‌ كه‌ تغيير مسير عمده‌ براي‌ عموم‌ مردم‌ نامحتمل‌ است‌. اگر فرهنگي‌ پويا و انعطاف‌ناپذير نباشد و ظرفيت‌ تحول‌ نداشته‌ باشد، عموم‌ را در جبر ايستاي‌ خود گرفتار مي‌سازد. فرهنگ‌ ايستا به‌ تفاوت‌هاي‌ فردي‌ و خلاقيت‌هاي‌ دروني‌ فرصت‌ نمي‌دهد و در توسعه‌ دچار مشكل‌ مي‌شود. در جامعه‌ي‌ ما، متأسفانه‌ فرهنگ‌ موجود با نگرش‌ غيرمنعطفي‌ بر عموم‌ فشار مي‌آورد و انطباق‌ بيش‌ازحد مردم‌ را با شرايط‌ خود طلب‌ مي‌كند كه‌ عملاً هم‌ به‌ دليل‌ ناهم‌خواني‌ با نيازهاي‌ رواني‌ مردم‌ به‌ نتيجه‌ نرسيده‌ است‌ و مردم‌ نيز به‌ مفهوم‌ اكثريت‌ به‌ جاي‌ انطباق‌ با شرايط‌ فرهنگي‌، آن‌ را ناديده‌ مي‌گيرند و مسير ديگري‌ را مي‌گشايند. روي‌گرداني‌ها، بي‌تفاوتي‌ها و كاهش‌ خلاقيت‌هاي‌ توده‌ي‌ مردم‌ و عدم‌ رشديافتگي‌ در مقايسه‌ با ديگر ملل‌ ريشه‌ در فرهنگ‌ غيرمنطبق‌ با نياز جامعه‌ دارد. به‌ نظر من‌، بايد براي‌ حل‌ بحران‌ كنوني‌ به‌ هنر بيش‌تر رجوع‌ كنيم‌. بخش‌ گسترده‌اي‌ از فرهنگ‌ ايراني‌ كه‌ هنر و ادبيات‌ است‌، واجد انعطاف‌ و سازگاري‌ است‌.
بيناب‌: در اين‌جا، نقش‌ آموزشي‌ و تعليم‌ و تربيت‌ و يا شيوه‌هاي‌ آموزشي‌ را چگونه‌ مي‌بينيد؟
زاده‌محمّدي‌: به‌نظر من‌، تعليم‌ و تربيت‌ و حتي‌ آموزش‌ در كشور ما گرايش‌ به‌ شيوه‌ي‌ دستوري‌ و شفاهي‌ دارد. روحيه‌ي‌ فرهنگ‌ ايراني‌ پژوهشي‌ نيست‌. روحيه‌ي‌ پژوهشي‌ روحيه‌ي‌ تقابل‌ و همكاري‌ است‌ و روحيه‌ي‌ آموزشي‌ دستوري‌ است‌. عمده‌ي‌ مفاهيم‌ فرهنگي‌ رايج‌ در جامعه‌ در شكل‌ القايي‌، يك‌جانبه‌ و دستوري‌ ارائه‌ مي‌شوند و نسل‌ جديد به‌ لحاظ‌ رشد فكري‌ و تحول‌ جهاني‌، آن‌ها را نمي‌پذيرد. تقابل‌ فرهنگي‌ در جامعه‌ و ميان‌ مردم‌ ضعيف‌ است‌. من‌ راه‌ توسعه‌ را در گسترش‌ ادبيات‌ و هنر و حتي‌ تزريق‌ بيش‌تر علوم‌ در ميان‌ مردم‌ مي‌دانم‌. تا در تقابل‌ فرهنگي‌ و اطلاعات‌ و ادبيات‌ گسترده‌ قرار نگيريم‌، روحيه‌ي‌ پژوهشي‌ و همكاري‌ جمعي‌ پيدا نمي‌كنيم‌ و از جزم‌انديشي‌ و محدودنگري‌ نيز رها نمي‌شويم‌ و توسعه‌ هم‌ نمي‌يابيم‌. ركودها در ظاهر آرام‌بخش‌اند امّا در باطن‌ به‌ مردابي‌ مبدل‌ مي‌شوند كه‌ در مقابل‌ رود و دريا يأس‌آور خواهد بود.


آموزش‌ و تعليم‌ و تربيت‌ در جامعه‌ي‌ ما از شيوه‌هاي‌ خلاق‌ دور است‌ و نياز به‌ بازنگري‌ جدي‌ دارد. به‌نظر من‌، آسيب‌هاي‌ موجود در جامعه‌ صرفاً به‌ دليل‌ فقر و يا عدم‌امكانات‌ نيست‌، بلكه‌ به‌ دليل‌ فقدان‌ انعطاف‌ فرهنگي‌ و عدم‌ شيوع‌ ادبيات‌ و هنر در ميان‌ مردم‌ است‌


به‌نظرم‌، نبايد تلاش‌ شود كه‌ مردم‌ در فرهنگ‌ محدود و بسته‌اي‌ قرار گيرند و نبايد به‌ اين‌ آرامش‌ كاذب‌ دلخوش‌ بود كه‌ آن‌ها با مفاهيم‌ و مسائل‌ فرهنگي‌ غالب‌ همانند آداب‌ و رسوم‌ قديمي‌ خو مي‌گيرند و عادت‌ مي‌كنند. به‌ قول‌ اريك‌ فروم‌، ممكن‌ است‌ اين‌ چهارچوب‌ها آرامش‌ و ايمني‌ دوره‌ي‌ اسكولاستيك‌ ] مَدْرسي‌ [ را در بر داشته‌ باشد و از اضطراب‌ و آزادي‌ و رشد دور باشد، امّا درعمل‌ آگاهي‌ جامعه‌ و نتايج‌ مادي‌ و معنوي‌ آن‌ را از ميان‌ خواهد برد. فرهنگ‌ دو زمينه‌ي‌ مادي‌ و معنوي‌ دارد كه‌ هر دو جنبه‌ پويا است‌ و جريان‌ دارد. جنبه‌ي‌ مادي‌ آن‌ فن‌آوري‌ است‌ كه‌ دائماً در حال‌ توسعه‌ است‌، و جنبه‌ي‌ معنوي‌ آن‌ معارف‌ و هنر و ادبيات‌ است‌ كه‌ بايد رشد يابند. فرهنگ‌ بايد سطح‌ انتظار و توقع‌ جامعه‌ را رشد دهد تا زندگي‌ در زمان‌ خود جاري‌ شود. حداقل‌ بايد ديد كه‌ توقعات‌ اجتماعي‌ و فرهنگي‌ مردم‌ چيست‌ و تعادل‌جويي‌ فرهنگي‌ مناسب‌ با نياز مردم‌ را ايجاد كرد. فرهنگي‌ ظرفيت‌ خلاق‌ خود را حفظ‌ مي‌كند كه‌ انتظارات‌ و هنجارهاي‌ خود را براساس‌ نيازها و تفاوت‌هاي‌ فردي‌ جاري‌ سازد و راه‌هاي‌ مختلفي‌ را براي‌ پيشرفت‌ فراهم‌ سازد.
بيناب‌: صحبت‌ از آموزش‌ شد و اين‌ بحث‌ كلان‌ كه‌ چگونه‌ مي‌توان‌ روحيه‌ي‌ خلاقيت‌ و تفكر هنري‌ را در جامعه‌ توسعه‌ داد.
زاده‌محمّدي‌: فكر مي‌كنم‌ راه‌ اصلي‌، ارتقاء ادبيات‌ و هنر در ميان‌ جوانان‌ و جامعه‌ است‌ كه‌ در انتقال‌ آن‌، رسانه‌ها قدرت‌ اصلي‌ را دارند؛ خصوصاً در جامعه‌ي‌ ما كه‌ عمده‌ي‌ رسانه‌ها دولتي‌ است‌ و بايد مسئولان‌ مسائل‌ را با نگاه‌ به‌ آينده‌ بنگرند. آموزش‌ و تعليم‌ و تربيت‌ در جامعه‌ي‌ ما از شيوه‌هاي‌ خلاق‌ دور است‌ و نياز به‌ بازنگري‌ جدي‌ دارد. به‌نظر من‌، آسيب‌هاي‌ موجود در جامعه‌ صرفاً به‌ دليل‌ فقر و يا عدم‌امكانات‌ نيست‌، بلكه‌ به‌ دليل‌ فقدان‌ انعطاف‌ فرهنگي‌ و عدم‌ شيوع‌ ادبيات‌ و هنر در ميان‌ مردم‌ است‌. ايران‌ به‌ فرهنگ‌ خود مفتخر است‌، امّا مفاهيم‌ رايج‌ فرهنگي‌ در جامعه‌ كاملاً بسته‌ است‌. لازم‌ است‌ ادبيات‌ و هنر رايج‌ پاسخ‌گوي‌ نيازهاي‌ متنوع‌ جامعه‌ باشد. فرهنگ‌ موجود اگر بتواند نقش‌هاي‌ كافي‌ را براي‌ تنوّعات‌ فردي‌ و نيازهاي‌ جامعه‌ ايجاد كند، فعاليت‌ها و انگيزش‌ها تحريك‌ خواهد شد. به‌ بيان‌ ديگر، تربيت‌ فرهنگي‌ جامعه‌ي‌ ما بسيار كم‌تر از نقش‌هاي‌ مورد نياز جامعه‌ براي‌ خلاقيت‌ و توسعه‌ است‌. اگر فرهنگ‌ و آموزش‌هاي‌ جامعه‌ بتواند انتخاب‌هاي‌ متنوعي‌ را در دسترس‌ قرار دهد تا افراد و گروه‌هاي‌ اجتماعي‌ مختلف‌ از آن‌ بهره‌مند گردند، روحيه‌ و جهت‌هاي‌ فرهنگي‌ و ملي‌ براي‌ نيازهاي‌ گوناگون‌ جامعه‌ شكل‌ خواهد گرفت‌ و از بي‌تفاوتي‌ رايج‌ در ميان‌ اقشار جامعه‌ به‌طور بنيادين‌ كاسته‌ خواهد شد. باز هم‌ مي‌گويم‌ بايد به‌ هنر و ادبيات‌ فكر كنيم‌.
بيناب‌: در اين‌ ميان‌، مقوله‌ي‌ اصالت‌ فرهنگي‌ و نقش‌ آن‌ چگونه‌ است‌؟ چگونه‌ در اين‌ تأثيرات‌، فرهنگ‌ اصيل‌ محفوظ‌ و تأثير آن‌ مثبت‌ خواهد بود؟
زاده‌محمّدي‌: اصالت‌ يكي‌ از اركان‌هاي‌ اصلي‌ خلاقيت‌ است‌. گيلفورد از بزرگ‌ترين‌ روان‌شناساني‌ است‌ كه‌ در زمينه‌ي‌ خلاقيت‌ كار كرده‌ است‌. او سه‌ عنصر اساسي‌ را از طريق‌ تحليل‌ عوامل‌ در خلاقيت‌ مؤثر مي‌داند كه‌ اول‌ اصالت‌، دوم‌ انعطاف‌ و سوم‌ سياليت‌ رواني‌ است‌. فرد تا اصيل‌ نباشد و در خويشتن‌ جاري‌ نشود و خودِ اصيلش‌ را استخراج‌ نكند، به‌ خلاقيت‌ نمي‌رسد. به‌ همين‌ صورت‌ نيز جامعه‌ بر اساس‌ فرهنگ‌ خود بايد جاري‌ شود و از ظرفيت‌هاي‌ زيستي‌ و دروني‌ و تاريخي‌ خود بهره‌ گيرد. اما استفاده‌ي‌ خلاق‌ از خود يا فرهنگ‌ نياز به‌ انعطاف‌ و سياليت‌ دارد. اگر انعطاف‌پذيري‌ و ظرفيت‌ پذيرش‌ يك‌ فرهنگ‌ كم‌ باشد، نمي‌تواند خلاق‌ باشد؛ به‌ طوري‌ كه‌ اگر فرهنگ‌ واجد عقايد محتومي‌ باشد كه‌ راه‌حل‌هاي‌ متنوع‌ و مطلوب‌ را برنتابد يا به‌ دليل‌ ترس‌ از شكست‌ و انتقاد مانع‌ ارائه‌ي‌ راه‌حل‌ها جديد و تقابل‌ فرهنگي‌ شود، مانع‌ خلاقيت‌ و رشد اجتماعي‌ خواهد بود. بنابراين‌، همان‌گونه‌ كه‌ لازمه‌ي‌ خلاقيت‌ اجتماعي‌، حركت‌ بر اساس‌ اصالت‌ و ظرفيت‌هاي‌ فرهنگي‌ است‌، انعطاف‌ و پذيرش‌ نيز ركن‌ اساسي‌ حركت‌ و تحول‌ است‌ كه‌ جامعه‌ را به‌ راه‌حل‌هاي‌ جديد و تطابق‌ و تعادل‌جويي‌هاي‌ درخور زمان‌ مي‌رساند.


يادداشت‌ها:


1ـ نظريه‌ي‌ روان‌شناسي‌ گشتالت‌ ( Gestalt Psychology Theory ): اين‌ مكتب‌ توسط‌ روان‌شناسان‌ آلماني‌ در اواسط‌ قرن‌ گذشته‌ به‌وجود آمد. نخست‌ توسط‌ اهرنفلر ( Ehrenfelers ) بنيان‌گذاري‌ و بعدها توسط‌ ماكس‌ ورتايمر( Max Wertheimer )، كوفكا( Koffka ) و كوهلر( Kohler ) تغييرات‌ اساسي‌ پيدا كرد و توسعه‌ يافت‌. نظريه‌ي‌ مكتب‌ گشتالت‌ طرح‌ نظام‌داري‌ است‌ كه‌ عقيده‌ دارد پديدارهاي‌ رواني‌، گشتالت‌ها (كل‌ها)يي‌ منظم‌ و سازمان‌دار، بخش‌ناپذير و مركب‌اند. در اين‌ مكتب‌، رفتار به‌ صورت‌ كل‌ و تركيبي‌ بدون‌ تجزيه‌ به‌ اجراي‌ جداگانه‌ مطالعه‌ مي‌شود و موجود زنده‌ همچون‌ يك‌ كل‌ و واحدِ مركب‌ واكنش‌ نشان‌ مي‌دهد؛ هرچند محرك‌هاي‌ خاصي‌ در رفتارش‌ تأثير مي‌گذارند. به‌ عبارت‌ ديگر، اين‌ مكتب‌ معتقد است‌ ماهيت‌ اجزاء هر وجودي‌ به‌ ارتباط‌ آن‌ با كل‌ بسته‌ است‌ و اجزا بعد از تركيب‌ و تشكيل‌ يك‌ كل‌، ديگر خصايص‌ اوليه‌ خود را ندارند. درك‌ كل‌ و حل‌ مسائل‌ از نظر اين‌ مكتب‌ با كنشي‌ بصيرتي‌ شكل‌ مي‌گيرد.
2ـ نظريه‌ي‌ روان‌شناسي‌ رفتارگرايي‌
( Behaviorist Psychology Theory ): اين‌ نظريه‌ كه‌ بر تجارب‌ پاولوف‌ ( Pavlov ) و بختريف‌ ( Bekhterev )، دانشمندان‌ روسي‌، و واتسن‌( Watson )، روان‌شناس‌ آمريكايي‌ مبتني‌ است‌، به‌ مطالعه‌ي‌ رفتار ظاهري‌ و محسوس‌ موجود زنده‌ مي‌پردازد و معتقد است‌ هر رفتاري‌ اساس‌ و پايه‌ي‌ مادي‌ و فيزيولوژيك‌ دارد. رفتارگرايان‌ روان‌شناسي‌ را علمي‌ مي‌دانند كه‌ فقط‌ رفتار را با روش‌هاي‌ علمي‌ مطالعه‌ مي‌كند و جنبه‌ي‌ عقلي‌ و آثار رواني‌ كه‌ مستقيماً مورد مشاهده‌ قرار نمي‌گيرند، را بي‌اعتبار مي‌دانند. مفاهيم‌ و تفكر در اين‌ نظريه‌ براساس‌ تركيب‌ اجزاء تداعي‌شده‌ در جريان‌ محرك‌ ـ پاسخ‌ ( S-R ) شكل‌ مي‌گيرد.
3ـ نظريه‌ي‌ روان‌شناسي‌ شناختي‌ ( Cognetive Psychology Theory ): اين‌ مكتب‌ در مقابل‌ نظريه‌ رفتارگرايي‌ محرك‌ ـ پاسخ‌ ( S-R ) قرار دارد و معتقد است‌ كسب‌ معرفت‌ در ضمن‌ ادراك‌ و دانستن‌ آن‌ انجام‌ مي‌گيرد. بيش‌ از آن‌كه‌ روش‌هاي‌ مكانيكي‌ باعث‌ پيدايش‌ آن‌ شود، اين‌ نظريه‌ به‌ شناخت‌ و آگاهي‌ در رفتار اهميت‌ ويژه‌ مي‌دهد.


 

 
نویسنده: گفت ‌و گويي‌ با دكتر علي‌ زاده‌محمدي‌
مترجم :
منبع : دوماهنامه بيناب – شماره 3
تاریخ :
مطالب مرتبط
 
 A.A.C/ گرفت و گير هاي آموزش هنر در ايران
 A.A.C/ اثر محيطي
 A.A.C/ معني خيال در هنرهاي سنتي و مدرن
 A.A.B/ درآمدي بر زيبايي شناسي سفالينه هاي جانوري ايران پيش از اسلام
 A.A.B/ بررسي نقوش و شيوه تزيين توپي گچي ته آجري در بناهاي دوره سلجوقي و ايلخاني
 
نظرات
 
نام : شهر :
   
 
 
کلیه حقوق این وب سایت متعلق به شرکت فرا ارتباط می باشد