صفحه اصلی

آرشیو مقاله ها

آرشیو اخبار

همکاری با ما

تماس با ما
 
عنوان خبر
 
  
 
سامانه جمع آوری خودکار تجهیزات IT
افرنگ نیوز مجله زندگی
هر روز صبح جدیدترین اخبار در افرنگ نیوز کلیک کنید ...
کودک آزاري هاي مدرن!
کودکاني که شيفت‌کاري ندارند و ساماندهي که هرگز به نتيجه نمي‌رسد
تفاوت هاي خيانت در ميان زنان و مردان
رژيم غذايي حاوي فروکتوز به توانايي چربي سوزي کبد آسيب مي رساند
بيماري‌هاي منتقله از پشه‌هاي آئدس به‌مراتب خطرناک‌تر از پشه مالاريا است
نکات ضروري تغذيه در ميان سالي
روحاني در اجلاس وزراي بهداشت منطقه مديترانه شرقي:دولت سلامت و محيط زيست بودن افتخار ماست
ممانعت از دسترسي مردم ايران به دارو و تجهيزات پزشکي جنايتي عليه بشريت است/اجازه نداديم سلامت مردم قرباني سياست شود
فلج اطفال هنوز در منطقه مديترانه شرقي جان مي گيرد
همه چيز درباره سبز و سفيد بروکلي!
مراقبت‌هاي تغذيه‌اي در صورت سقط جنين
آماده باش 9 استان دربرابر هجوم ملخ ها
بلايي که دعواي والدين بر سر مغز کودکان مي‌آورد
يک بيماري نهفته و مرگبار
چهار گروه از افراد، بايد پروتئين بيشتري بخورند
کره جنوبي صادرات دارو و مواد جانبي به ايران را متوقف کرد
کنترل، پيشگيري و کاهش مرگ و مير ناشي از هپاتيت
آغوش باز ايران بر روي 6‌هزار کودک
توقف تغيير رشته فرزندان هيات علمي دانشگاه آزاد از دامپزشکي به پزشکي
قول حناچي به معلولان: تهران را برايتان مناسب‌سازي مي‌کنيم
A.A.C/ شايد فقط نامشان را شنيده باشند: گفتگو با كامران جمالي
تعداد بازدید : 630
 
 

 

آقاي جمالي، لطفاً كمي از خودتان صحبت كنيد. زبان آلماني را كجا ياد گرفته‎ايد و اولين ترجمه‎تان چه بوده است؟

در سال 1353 ديپلم گرفتم. طبق قوانين آن موقع، اگر كسي مي‎خواست بدون رفتن به خدمت سربازي، به خارج از كشور سفر كند، بايد در امتحاني به نام «اعزام به خارج» قبول مي‎شد. در آنجا من به زبان انگليسي امتحان دادم، زيرا با زبان آلماني آشنا نبودم. بعد از قبولي در اين امتحان مي‎بايست از كالج كشوري كه زبانش را امتحان داده بوديم، پذيرش مي‎گرفتيم. بنابراين من از كالجي از انگلستان پذيرش گرفتم ولي به آلمان رفتم. علت اينكه به آلمان رفتم اين بود كه در آنجا دوستاني داشتم و امكان اينكه در آلمان كار كنم و هزينه زندگي‎ام را تأمين كنم، بيش از انگليس و يا جاهاي ديگر بود. در آن زمان شعر بيشتر از زبان فرانسه، به فارسي ترجمه مي‎شد. در كتاب «مكتب‎هاي ادبي» رضا سيدحسيني يا كتاب «بنياد شعرنو در فرانسه» ترجمه دكتر حسن هنرمندي اين مسئله بارز است. به دليل محبوبيت شعر شاعران فرانسوي حتي تصميم گرفتم به فرانسه بروم، اما امكان ماندنم در آنجا فراهم نشد و دوباره به آلمان بازگشتم. به هر حال سال 1359 بود كه به هزار دليل به ايران مراجعت كردم. در دانشگاه ملي آن زمان و شهيد بهشتي كنوني، در رشته زبان آلماني مدرك گرفتم. اولين ترجمه‎اي كه چاپ كردم ترجمه شعري بود از الكساندر بلوك شاعر روسي كه در مجله چيستا چاپ شد. اين شعر البته بعدها در روزنامه انتخاب نيز مجدداً چاپ شد. بعد از آن شروع به ترجمة داستانهاي كوتاهي از هاينريش ب‍ُل كردم كه ابتدا در مجلاتي مثل دنياي سخن و آدينه چاپ شد و بعد به صورت كتابي با نام تا زماني كه … درآمد. البته ب‍ُل اثري بااين عنوان ندارد. اين عنوان را از جمله‌اي در داستان كوتاه خبر انتخاب كردم. اين جمله به اين صورت است: «تا زماني كه از يك زخم كه اين جنگ به وجود آورده است، خون مي‌چكد جنگ هنوز به پايان نرسيده است.» كتاب ديگري كه از هاينريش ب‍ُل ترجمه و منتشر كردم رماني بود تحت عنوان زنان برابر چشم‌انداز رودخانه. اين رمان آخرين اثر هاينريش بل است كه دو ماه بعد از مرگش منتشر شد. ترجمه‎هاي ديگرم مربوط مي‎شود به برنامه‎هاي انجمن فرهنگي ايران و اتريش، كه در آنجا طي برنامه‎هايي كه براي عموم اجرا مي‎شد، از شاعراني مانند راينرماريا ريلكه، گئورگ تراكل، اينگه بورگ باخمن، پل سلان و اريش فريد اشعاري را ترجمه و در پنج برنامه‎هايي جداگانه خواندم. البته چهار برنامه ديگر نيز داشتم كه به داستان اختصاص داشت.

در حال حاضر چه آثاري را آماده چاپ داريد؟

الان 2 كتاب در دست چاپ دارم كه انتشارات كاروان با بدقوليهاي مستمرش هنوز منتشر نكرده است. البته در مورد مجموعه شعرم، انتشارات كاروان چندان مقصر نيست. گويا اين مجموعه 3 سال در اداره ارشاد گير كرده بود كه خوشبختانه بالاخره اجازه چاپ گرفت و منتشر خواهد شد و غير از آن ترجمه قرن من اثر گونترگراس است. ترجمه كتاب گراس دو سال طول كشيد و گروهي نيز تشكيل داده بودم كه در زمينه مشكلات زباني و پانوشتها و پيوستها مرا ياري دادند. از اين گروه در مقدمه كتاب ياد و تشكر كرده‎ام.

به جز نويسندگاني مثل هرمان هسه، برتولت برشت، هاينريش بل يا فرانتس كافكا كه عمده آثارشان به فارسي ـ البته اكثراً از زبانهاي واسطة انگليسي يا فرانسه ـ ترجمه شده‎اند، نويسندگان بزرگ ديگري نيز در دنياي آلماني زبان وجود دارند كه در زبان فارسي چندان شناخته شده نيستند. به نظر شما جاي چه نويسندگان يا شاعراني در زبان فارسي خالي است يا بسيار كم از آنها ترجمه شده است؟

چند داستان‎نويس و شاعر وجود دارند كه واقعاً جاي غبن است كه يا از آنها اصلاً ترجمه نشده است يا خوانندگان حرفه‎اي ادبيات در ايران شايد فقط نامشان را شنيده باشند. يكي از مهمترين اينها روبرت موزيل است. او يكي از غولهاي ادبيات مابين دو جنگ جهاني بود. او رماني دارد به نام مرد بي‎ ويژگي كه هر چند ناتمام ماند اما يكي از شاهكارهاي رمان‎نويسي قرن بيستم است. حتي يادم است كه بر اساس آماري بعد از اوليس جيمزجويس به عنوان دومين رمان شاخص قرن بيستم شناخته شد. در حالي كه ما از اين شخصيت برجسته ادبي چيز زيادي درفارسي نداريم. فقط در همين اواخر رماني از وي توسط محمود حدادي ترجمه و چاپ شد. اما مهمترين اثرش كه همان رمان ناتمام مرد بي ويژگي باشد هنوز به فارسي ترجمه نشده است. شخصيت ديگري كه حتي در حد‌ّ يك نام نيز در ايران شناخته شده نيست، گوتفريد بن (Gottfried Benn) شاعر و نظريه‎پرداز بزرگ آلماني است. او پزشك بود و شعر مي‎گفت و در ادبيات آلماني غولي محسوب مي‎شود. اگر اشتباه نكنم همان سالي كه برتولت برشت درگذشت، يعني سال 1956، او نيز درگذشت. همانطور كه گفتم از او حتي اسمي در زبان فارسي نيست. گوتفريدين بن نمايشنامه، داستان و نقد ادبي هم مي‎نوشت. اما من به شعرهايش علاقه دارم. اينها چهره‎هاي معروفي است كه ما ترجمه چنداني از آنها نداريم. چهره‎هاي ديگري نيز داريم كه ترجمه نشده‎اند مثلاً شاعره‎اي است كه همين گوتفريد بن درباره‎اش گفته است: بزرگترين شاعره تمام اعصار در زبان آلماني. اسم اين شاعره «الزه لاسگر شولر» است. شعرهاي او ويژگي خاص خودش را دارد: آميزه‎اي است از عصبيت و عشق. زندگي شخصي‎اش نيز دچارنوعي تضاد و دوگانگي بود: يعني از يك طرف به اخلاقيات مذهبي اعتقاد نداشت و از طرف ديگر به‎شدت مذهبي بود.

گونتر گراس كه شخصيت معروفي در آلمان است و نوبل ادبي نيز به او تعلق گرفته، رمانهايش در ايران به اندازه نويسندگاني مانند ساراماگو، ميلان كوندرا، مارگريت دوراس يا حتي هاينريش بل با اقبال خوانندگان مواجه نشده است و مطرح شدنش در مطبوعات ايران نيز بيشتر به واسطه شخصيت سياسي‎اش بوده است. علت اين عدم اقبال را در چه مي‎بينيد؟

اولاً گونتر گراس نويسنده‎ايست به غايت سخت‌نويس. گاهي پيش مي‎آيد كه در داستانهايش جمله پايه در صفحه‎اي قرار گرفته و جمله پيرو در صفحه ديگر. گاهي پيش مي‎آيد كه نهاد در جمله‎اي است و گزاره در شش خط بعد از آن. مثلاً يكي از داستانهاي كتاب قرن من به نام 1959 كلاً از يك جمله تشكيل مي‎شود. يعني كل داستان كه سه صفحه است فقط يك نقطه دارد و آن هم بعد از آخرين كلمه داستان. دليل ديگرش برمي‎گردد به نحوه ترجمه آثارش در ايران كه متاسفانه گراس در زبان فارسي آدم خوش‎شانسي نبوده است. اولين كتابي كه از گراس به فارسي ترجمه شد رمان موش و گربه بود كه به وسيله آقاي كامران فاني و حدود 30 سال پيش چاپ شد. اين رمان جزو آثار شاخص گونتر گراس نيست و ترجمه‎اش نيز از آثار ديگر گراس آسان‌تر است.
هنوز يك سال از وقتي كه گراس برنده جايزه نوبل شد نگذشته بود، كه دو رمان قطور از او يعني كفچه ماهي و طبل حلبي به فارسي منتشر شد. خوب وقتي به فاصله كمتر از يك سال مترجمي دو رمان پرحجم از نويسنده دشوارنويسي مثل گراس منتشر كند، نتيجه كار از قبل مشخص است. اين مترجم ـ كه متأسفانه در اين فاصله مرحوم شده است ـ در مصاحبه‎اي حتي گفته بود كه بعد از اولين مرحله ترجمه حتي براي خواندن و ويرايش متن به عقب برنمي‎گردد. آدم اصلاً نمي‎فهمد كه نويسنده چه مي‎خواهد بگويد، ترجمه پر است ازغلط و نارسايي. البته بعدها آقاي سروش حبيبي ترجمه بهتري از طبل حلبي منتشر كرد.

شما شعر نيز ترجمه كرده‎ايد. ترجمه شعر اصولاً مورد ترديد برخي از مترجمان است و يا افت آن را آنقدربالا مي‎بينند كه از خير ترجمه مي‎گذرند. تجربه شما در اين باره چگونه بوده است؟

در مقاله‎اي تحت عنوان جادوي شعر در كلام نهفته است كه قبلاً آن را در مجله‎اي منتشر كرده‎ام، عقايدم را در اين حوزه گفته‎ام. به نظر من ترجمه شعر كار شاعر است. براي مثال پل سلان، شاعر آلماني، از هفت زبان مختلف كه گاهي هيچ را بطه‎اي هم با هم ندارند به آلماني شعر ترجمه كرده است. مثلاً ايتاليايي، عبري، رومانيايي، انگليسي و… وقتي اين ترجمه‎هاي پل سلان رابه آلماني مي‎خوانيد مي‎توانيد پي ببريد كه اين اشعار در اصل چگونه بوده‎اند. آيا اين اشعار فقط موزون بوده يا موزون و مقف‍ّي بوده، آيا چهاربندي بوده‎اند، آيا قافيه در سطرهاي دو با چهار و يك با سه رعايت شده است؟ يا اصلاً‌ قافيه نداشته‎اند؟ مي‎توانيد پي ببريد كه مثلاً شعر در اصل هيچ وزني نداشته است. مثلاً مندلشتاين، شاعر روس، را يك جور ترجمه مي‎كند و الكساندر بلوك را جور ديگري و براي ترجمه مثلاً ژاك پرور فرانسوي از زبان ديگري بهره مي‎گيرد، ناظم حكمت ترجمه شعر را به اين تشبيه مي‎كند كه كسي بخواهد سر يك قناري را براي خوردن گوشتش بِب‍ُر‌ّد. اين عقيده به نظرم خيلي افراطي است. اگر مترجم قابليت داشته باشد، شعر را خوب بشناسد، وزن عروضي را بشناسد مي‎تواند شعر را نيز به خوبي به زبان مقصد ترجمه كند. ما نمونه‎هاي موفقي از ترجمه شعر در زبان فارسي هم داشته‎ايم: مثلاً پل ميرابو از آپولينر با ترجمه خانلري يا شعر مرگ ايگناسيو سانچز مخياس اثر لوركا با ترجمه شاملو، البته ترجمه شاملو هم تماماً موفق نيست، يعني برخي از قسمتها خيلي بهتر ترجمه شده، مثل اين بخش:
«در همه شهر سه‎ويل/ شهزاده‎اي نبود/ كه به همسنگي‎اش كند تدبير/ نه دلي همچنو حقيقت جوي/ نه چو شمشير اويكي شمشير/
زور بازوي حيرت‎آور او/ شط‌ّ غر‌ّنده‎اي ز شيران بود/ و بمانند پيكري از سنگ/ نقش تدبير او نمايان بود».
در اينجا شاملو با مهارت وزن را عوض مي‎كند:
«خنده سمبل رومي بود/ و نمك بود/ و فراست بود.»
اما در ادامه ترجمه دچار شكل باختگي مي‎شود. از نمونه ترجمه موفق شعرهمچنين مي‎توان به ترجمه نادرپوراز اشعار ژاك پره‎ور اشاره كرد، و يا ترجمه مكث شكسپير كه در اصل نمايشنامه‎اي منظوم است با همكاري عبدالرحيم احمدي مترجم و نادرپور شاعر، كه نادرپور ترجمه خام عبدالرحيم احمدي را به صورت منظوم درمي‎آورد. خلاصه اينكه بايد شعر را شكل باخته يا دفرمه ترجمه نكنيم. هگل در فلسفة زيبايي‎شناسي‎اش مي‎گويد: «محتوي هيچ چيز نيست جيز قالب كه خودش را به شكل محتوي نشان مي‎دهد، قالب هم هيچ چيز نيست خبر محتوي كه خودش را به شكل قالب نشان مي‎دهد.» يعني رابطة ديالكتيكي بين محتوي و قالب در فلسفه زيبايي‎شناسي هگل وجود دارد. اگر ما بخواهيم شكل شعر را نديده بگيريم به فرض اينكه بتوانيم صددرصد محتوي را هم ترجمه كنيم در واقع پنجاه درصد از زيبايي شعررااز بين برده‎ايم و آن وقت است كه گفته ناظم حكمت درست است: يعني قناري را به خاطر گوشتش س‍َر بريده‎ايم. اما اگر بتوان مانند پل سلان ترجمه كرد، يعني شعر موزون را موزون و شعر سپيد وبي‎وزن را سپيد وبي‎وزن، گفته فوق اعتبارش را از دست مي‎دهد. از نمونه‎هايي كه خودم ترجمه كرده‎ام بگويم. شعر سرود شادي شيلر را كه در موومان چهارم سنفوني نهم بتهوون خوانده مي‎شود، به فارسي ترجمه كرده‎ام. در ضمن بگويم كه اين اولين استفاده شعر در سنفوني بوده كه توسط بتهوون انجام گرفته است و الان تبديل به سرود اروپاي متحد شده است. اين شعر و نيز شعرهاي ديگري از گئورگ تراكل و ريلكه را كه در اصل موزون و مقف‍ّي بوده‎اند، به همان صورت به فارسي برگردانده‎ام. به نظرم اگر بتوان هم محتوي و هم درصد بالايي از صورت شعر را ترجمه نمود آن موقع ترجمه شعر مي‎تواند موفق باشد. اگر جز اين باشد ارزش شعر كاسته مي‎شود و خواننده از خود مي‎پرسد همين شعر بود كه مثلاً مردم فرانسه يا عربها آن را آنقدر دوست داشته‎اند؟ البته عيناً نمي‎شود صورت و زيباييهاي شكلييك شعر را ترجمه كرد. آنچه مسلم است اين است كه ترجمه شعر كار شاعر است و البته اگر شعر در اصل موزون باشد ترجمه آن كار شاعر وزن‎شناس. همانطور كه «پوركستال» اشعار حافظ را و نيز «روكرت» شاهنامه فردوسي را موزون ترجمه كرده‎اند يا «كورت شارف» شعرهاي اخوان، سپهري، شاملو، م. آزاد و ديگران را به صورت سپيد ترجمه كرده است.

در مورد كتاب شعرتان كه در دست چاپ داريد كمي بگوييد.

اسم كتاب كلاغي و بياباني و برف مي‎باشد و چهارمين دفتر شعر من است. چندان هم به توليد انبوه اعتقادي ندارم. اين دفتر ضميمه‎اي هم دارد كه ترجمه شعري 24 بندي است از شاعر آلماني به نام «ويلهلم مولر». نام اين شعر «سفر زمستاني» است.
اين شعر شهرت زيادي دارد و يكي از دلايل اين شهرت استفادة شوبرت، آهنگساز معروف، از اين اشعار در ترانه‌هاي معروفش است. مخصوصاً ترجمة اين شعر بلند را ضميمه كتابم كردم چون قبلاً حرفهايي را در مطبوعات دربارة ترجمة شعر زده بودم، كه در اين شعر نمود دارد، و در واقع مي‌خواستم نمونة عملي از خودم در اين زمينه به دست داده باشم.

خيلي متشكرم

در زير دو نمونه از ترجمه كامران جمالي شعر («پلنگ» از راينر ماريا ديلكه و «جداً» از اريش فريد)، هر دو از شاعران اتريشي.

پلنگ

ميله‌ها ره بر نگاهش بسته‌اند
و نگاهش را چنان فرسوده‌اند
كه در آن ديگر تواني نيست
ميله، صد ميله، هزاران ميله مي‌بيند
در وراي ميله‌ها گويي جهاني نيست

مي‌خرامد نرم و اهلي، گامهايش استوار ما
دايره‌هاي خرامش تنگ، تنگِ تنگ
همچو رقص قدرت، اما گردِ يك مركز
كه در آن عزم سترگي ايستاده منگ، منگ منگ

گاهي، اما، پرده‌ها از مردمكهايش
مي‌رود آهسته يك سو، تا خيالي در درون آيد؛
از سكونِ خشمگينِ دست و پايش بگذرد،
آن گاه
در ميان قلبِ او آرام گيرد، در سكون آيد.

جداً

پسران از سر شوخي سنگ
مي‌پرانند به سوي وزغي چند
و وزغها جداً مي‌ميرند.

 
نویسنده: سهراب برازش
مترجم :
منبع : ماهنامه ادبيات داستاني – شماره 102 – مرداد و شهريور 1385
تاریخ : مرداد و شهريور 1385
مطالب مرتبط
 
 A.A.B/ عرفان مسيحي در آلمان (قرن سيزده و چهارده ميلادي)
 A.A.B/ دوره رمانتيك در آلمان
 A.A.C/ يعقوب كذاب نوشتة يورك بكر ترجمه علي اصغر حداد
 A.A.C/ همزاد مكانيكي نوشته هرمان كازاك
 F.F.A /A.A.C/ حكم نوشته هاينتس ريسه
 
نظرات
 
نام : شهر :
   
 
 
کلیه حقوق این وب سایت متعلق به شرکت فرا ارتباط می باشد