صفحه اصلی

آرشیو مقاله ها

آرشیو اخبار

همکاری با ما

تماس با ما
 
عنوان خبر
 
  
 
سامانه جمع آوری خودکار تجهیزات IT
افرنگ نیوز مجله زندگی
هر روز صبح جدیدترین اخبار در افرنگ نیوز کلیک کنید ...
کودک آزاري هاي مدرن!
کودکاني که شيفت‌کاري ندارند و ساماندهي که هرگز به نتيجه نمي‌رسد
تفاوت هاي خيانت در ميان زنان و مردان
رژيم غذايي حاوي فروکتوز به توانايي چربي سوزي کبد آسيب مي رساند
بيماري‌هاي منتقله از پشه‌هاي آئدس به‌مراتب خطرناک‌تر از پشه مالاريا است
نکات ضروري تغذيه در ميان سالي
روحاني در اجلاس وزراي بهداشت منطقه مديترانه شرقي:دولت سلامت و محيط زيست بودن افتخار ماست
ممانعت از دسترسي مردم ايران به دارو و تجهيزات پزشکي جنايتي عليه بشريت است/اجازه نداديم سلامت مردم قرباني سياست شود
فلج اطفال هنوز در منطقه مديترانه شرقي جان مي گيرد
همه چيز درباره سبز و سفيد بروکلي!
مراقبت‌هاي تغذيه‌اي در صورت سقط جنين
آماده باش 9 استان دربرابر هجوم ملخ ها
بلايي که دعواي والدين بر سر مغز کودکان مي‌آورد
يک بيماري نهفته و مرگبار
چهار گروه از افراد، بايد پروتئين بيشتري بخورند
کره جنوبي صادرات دارو و مواد جانبي به ايران را متوقف کرد
کنترل، پيشگيري و کاهش مرگ و مير ناشي از هپاتيت
آغوش باز ايران بر روي 6‌هزار کودک
توقف تغيير رشته فرزندان هيات علمي دانشگاه آزاد از دامپزشکي به پزشکي
قول حناچي به معلولان: تهران را برايتان مناسب‌سازي مي‌کنيم
A.A.C/ يک داستان جدي اثر کورت کوزنبرگ
تعداد بازدید : 582
 
 


درباره نويسنده
او در گوته بورگ (Goteborg) سوئد به دنيا آمد. پدرش مهندسي آلماني بود و او در كودكي خود را در شهر ليسبون (پرتغال) سپري كرده و بالاخره در 1914 به آلمان آمدند. كوزنبرگ در ابتدا مي‌خواست نقاش شود. اما بعدا‌ً در دانشگاه شهر مونيخ در رشته تاريخ هنر به تحصيل پرداخت و در 1931 كتابي درباره نقاش ايتاليايي، روسوفيور رنتينو (Rosso Fiorention) منتشر كرد. پانزده سال ساكن برلين بود. ابتدا در مقام منتقد هنري و بعدا‌ً به عنوان سردبير روزنامه. او داستانهايي نوشت كه به تدريج در مجموعه‌هاي مختلف با نامهاي «روياي آبي» (1942) «گلهاي آفتابگردان» (1951) و... انتشار يافت. نثر عجيب و غريب و طنزآميز او اگرچه رنگ تخيل و سورئال دارد، اما بسيار روشن و دقيق است.
از سال 1947 به عنوان ويراستار مستقل و نويسنده، در شهرهاي مونيخ و هامبورگ به فعاليت پرداخت و در انتشارات معروف روولت (rowohlt) ‌تك‌نگاري‌هاي ارزنده‌اي درباره چهره‌هاي ادبي آلمان و جهان با نظارت وي انتشار يافت.
علاقه كوزنبرگ به هنر گروتسك، بويژه در داستانهاي كوتاه عجيب و غريب و در عين حال مضحكي كه نگاشته، جلوه‌گر شده است. او در اين داستانها رويا را با واقعيت، امور واقعي را با خيال به شيوه‌اي طنزآميز و در عين حال كنايه‌آميز در هم مي‌آميزد.
كوزنبرگ علاوه بر موارد فوق، نمايشنامه‌هاي راديويي نيز مي‌نوشته و مقاله‌نويسي صاحب سبك و مترجمي توانا نيز بوده است. مرگ وي در سال 1983 در هامبورگ اتفاق افتاد.

نويسنده‌اي به نام زيگريست از راه نوشتن داستانهاي خنده‌دار امرار معاش مي‌كرد. اين داستانها آنقدر براي خودش جالب و بامزه بودند كه هنگام نوشتن آنها، شكلكهاي عجيب و غريبي درمي‌آورد و به‌ آرامي با خودش مي‌خنديد. اين آثار در نظر خواننده‌هايش نيز جالب و بامزه بودند. و از آنجا كه مردم به شادي علاقه‌اي وافر دارند، درآمد زيگريست نسبتا‌ً خوب بود.
سرانجام يك روز، ديگر از نوشتن داستانهاي كميك خسته شد و عزمش را جزم كرد تا داستاني جدي به رشته تحرير درآورد. اما اين كار عملا‌ً آنقدرها كه فكر مي‌كرد كار ساده‌اي نبود. قلم او كه به مطايبه‌نويسي و شوخ‌طبعي خو گرفته بود، دائما‌ً سعي داشت خود را از كنترل صاحبش خلاص كرده ودر جايي كه مناسبت چنداني نداشت نكته‌اي خنده‌دار را ثبت كند. تنها وقتي كه زيگريست قلم جديدي خريد، توانست از آن وضعيت ناخوشايند خلاصي يابد و كار نوشتنش پيشرفت خوبي پيدا كند.
پنج هفته تمام نويسنده ما پشت ميز تحرير نشست، هيچ شكلكي از خود درنياورد، چهره‌اش رنگ خنده به خود نديد هر روز دو صفحه به زيور طبع آراسته كرد، تا اينكه بالاخره كار نوشتن اين داستان جدي به پايان رسيد. حالا وقتش رسيده بود كه زيگريست داستانش را طبق رسمي ديرينه براي دوستانش بخواند تا تأثيرش را روي آنها بيازمايد. او به اين كار عنايت خاصي داشت، زيرا معتقد بود كه اظهار نظرهاي شفاهي ديد كلي را در اختيار خالق اثر مي‌گذارد كه وي در جريان خلق اثر از دست يافتن به آن ناتوان است. علاوه بر اين، در اين فرصت، او كل داستان را براي اولين بار مي‌شنيد. زيرا از آنجا كه او پيچ و خمهاي داستان را به تدريج و بنا به مصلحتهاي داستان‌نويسي روي كاغذ آورده بود، ماجراي آن در كل‍ّيتش براي او به طور دقيق روشن نبود. ابتدا داستان را تته پته مي‌خواند، زيرا از اين واهمه داشت كه ستايشگران هنر فكاهي را دچار سرخوردگي دردناكي كند. اما بعد از مدتي، الهه هنر به ياري‌اش شتافت و به صدايش توان و قدرت بخشيد. طبعا‌ً آن خنده‌هايي كه قبلا‌ً از نهاد دوستان برمي‌خواست و داستان‌خواني‌اش را با وقفه روبرو مي‌كرد ديگر محو شده بود. در عوض، سكوتي حاكم شده بود كه راه هر گونه تعبير و تفسير در مورد داستان را مي‌بست.
زيگريست جزو آن دسته از داستان‌خوان‌هايي نبود كه مدام به شنوندگانش نگاه مي‌‌كنند. اما وقتي به طور اتفاقي نگاهي به جمع انداخت، با ناراحتي متوجه شد كه دو نفر از دوستانش به خواب فرو رفته‌اند. اين مسئله برايش خيلي دردآور بود. اما به روي خودش نياورد و به خواندن ادامه داد. عيب كار در كجا بود؟ آيا آن دو نفر كه اكنون صداي خرخرشان بلند شده بود مقصر بودند، يا خواندش ايراد داشت، يا اينكه اصلا‌ً عيب از خود داستان بود؟
در هر صورت نتيجه اين بود كه خستگي و خواب‌آلودگي، زيگريست را هم دربرگرفت. طوريكه صدايش رفته رفته ضعيف‌تر شد و سرانجام در وسط جمله‌اي طولاني و اديبانه به سكوت تبديل شد. پلكهايش سنگين شد. دستنوشته از دستانش روي زمين فرو افتاد. بعد از چند ثانيه انگار يادش آمد كه ميزبان و نويسنده مجلس است. بنابراين، چشمهايش را براي آخرين بار باز كرد و ديد كه همه دوستانش به خواب رفته‌اند. بعد خواب او را نيز ربود.
شايد كسي باور نكند. اما حقيقت اين است كه همة آن جمع تا صبح روز بعد يكسره خوابيدند. هنگاميكه دوستان بيدار شدند، دستها را به طرفي و پاها را به طرف ديگر كشيدند و خميازه سر دادند خورشيد به اتاق مي‌تابيد. بيرون از خانه چند ساعتي بود كه كار روزانه آغاز شده بود. دوستان زيگريست هم مثل همه آدمهاي باريك‌بين، فورا‌ً به دستاورد اين داستان پي برده بودند. آري، زيگريست موفق به خلق اثري شده بود كه خواننده يا شنونده را با قدرتي خارق‌العاده به خوابي عميق فرو مي‌برد. عجب هديه‌اي براي بشريت به ارمغان آورده بود!
داستان زيگريست به چاپ رسيد و با استقبال بي‌نظيري روبرو شد. روي ميز هر خانه، زير بالش هر كسي اين اثر خواب‌آور جاي خودش را پيدا كرد. مريض و سالم هر كدام به فراخور حالش با خواندن آن به خواب مي‌رفت. هر كس اين داستان را مي‌شنيد به صلاحش بود كه بدون مقاومت خود را به آن بسپارد، چون بي‌شك در برابر واژه‌هاي چرت‌آور داستان توان مقاومت نداشت. بدين ترتيب، زيگريست كم‌كم نه تنها به مردي متمول، بلكه به نيكوكاري والامقام تبديل شد.
البته در اين قضيه يك چيز عجيب و غير قابل فهم بود؛ هيچ كس نمي‌دانست كه داستان چطور پايان مي‌يافت. چون هيچكدام از خوانندگان تا صفحه آخر آن پيش نرفته بود. آدمهايي كه اعصابي سالم داشتند، با خواندن اولين صفحات به خواب مي‌رفتند. عصبيها تعداد صفحات بيشتري را مي‌خواندند و در مواردي كه خوانندگان، بي‌خوابيهاي مزمني داشتند، حتي موفق به خواندن نيمي از صفحات داستان مي‌شدند. يعني به صفحه معروف سي‌ و پنج مي‌رسيدند، كه اين موهبت تنها نصيب برگزيدگان مي‌شد. اينكه عده‌‌اي از افراد زيرك تنها به خواندن بخش پاياني داستان مبادرت ورزيده بودند نيز كمكي به آنها نمي‌كرد. به محض اينكه بيدار مي‌شدند، ديگر هيچ چيز را به ياد نمي‌آوردند. نتيجه اين شد كه درباره پايان اين اثر خواب‌آور، شايعه‌هاي ضد و نقيضي بر سر زبانها افتاده بود و تقاضاهاي زيادي از هر طرف متوجه زيگريست بود تا زبان بگشايد و نظر قطعي و درست را بگويد. اما او چنين كاري نكرد. بلكه در سكوت پر رمز و رازي فرو رفت كه چندان هم برايش بدنبود. در واقع، خود او هم در اين باره چيزي براي گفتن نداشت. چون خودش هم نمي‌دانست كه داستان با خوابي عميق تمام مي‌شود.

 
نویسنده: کورت کوزنبرگ
مترجم : سهراب برازش
منبع : ماهنامه ادبيات داستاني – شماره 102 – مرداد و شهريور 1385
تاریخ : مرداد و شهريور 1385
مطالب مرتبط
 
 A.A.B/ عرفان مسيحي در آلمان (قرن سيزده و چهارده ميلادي)
 A.A.B/ دوره رمانتيك در آلمان
 A.A.C/ يعقوب كذاب نوشتة يورك بكر ترجمه علي اصغر حداد
 A.A.C/ همزاد مكانيكي نوشته هرمان كازاك
 F.F.A /A.A.C/ حكم نوشته هاينتس ريسه
 
نظرات
 
نام : شهر :
   
 
 
کلیه حقوق این وب سایت متعلق به شرکت فرا ارتباط می باشد