صفحه اصلی

آرشیو مقاله ها

آرشیو اخبار

همکاری با ما

تماس با ما
 
عنوان خبر
 
  
 
سامانه جمع آوری خودکار تجهیزات IT
افرنگ نیوز مجله زندگی
هر روز صبح جدیدترین اخبار در افرنگ نیوز کلیک کنید ...
کودک آزاري هاي مدرن!
کودکاني که شيفت‌کاري ندارند و ساماندهي که هرگز به نتيجه نمي‌رسد
تفاوت هاي خيانت در ميان زنان و مردان
رژيم غذايي حاوي فروکتوز به توانايي چربي سوزي کبد آسيب مي رساند
بيماري‌هاي منتقله از پشه‌هاي آئدس به‌مراتب خطرناک‌تر از پشه مالاريا است
نکات ضروري تغذيه در ميان سالي
روحاني در اجلاس وزراي بهداشت منطقه مديترانه شرقي:دولت سلامت و محيط زيست بودن افتخار ماست
ممانعت از دسترسي مردم ايران به دارو و تجهيزات پزشکي جنايتي عليه بشريت است/اجازه نداديم سلامت مردم قرباني سياست شود
فلج اطفال هنوز در منطقه مديترانه شرقي جان مي گيرد
همه چيز درباره سبز و سفيد بروکلي!
مراقبت‌هاي تغذيه‌اي در صورت سقط جنين
آماده باش 9 استان دربرابر هجوم ملخ ها
بلايي که دعواي والدين بر سر مغز کودکان مي‌آورد
يک بيماري نهفته و مرگبار
چهار گروه از افراد، بايد پروتئين بيشتري بخورند
کره جنوبي صادرات دارو و مواد جانبي به ايران را متوقف کرد
کنترل، پيشگيري و کاهش مرگ و مير ناشي از هپاتيت
آغوش باز ايران بر روي 6‌هزار کودک
توقف تغيير رشته فرزندان هيات علمي دانشگاه آزاد از دامپزشکي به پزشکي
قول حناچي به معلولان: تهران را برايتان مناسب‌سازي مي‌کنيم
L.L.A /F.F.A /A.A.C/ سرپناه: اثر آنا زگرس
تعداد بازدید : 749
 
 

 

درباره نويسنده

آنا زگرس1 كه نام اصلي او نتي رايلينگ2 است، در 19 نوامبر 1900 در خانواده‌اي فرهنگ‌دوست، در شهر ماينتس آلمان ديده به جهان گشود. از 1919 تا 1924 در دانشگاههاي كلن و هايدلبرگ در رشته‌هاي زبان‌شناسي، تاريخ، چين‌شناسي و تاريخ‌ِ هنر تحصيل كرد. او درجه دكترا را از دانشكده علوم انساني دانشگاه هايدلبرگ دريافت كرد، رساله دكترايش درباره آثار رامبراند بود.
در سال 1925 ازدواج كرد. شوهرش نويسنده، جامعه‌شناس و اهل مجارستان بود. در 1928 وارد حزب كمونيست آلمان (KPD) شد و در همين سال اولين كتابش «قيام ماهيگيران سن باربارا»3 را با نام مستعار آنا زگرس منتشر كرد. اين داستان بلند، نظر منتقدان را جلب كرد و جايزه هاينريش فن كلاسيت را براي او به ارمغان آورد. در طي چند سال از روي اين داستان، فيلمي در اتحاد جماهير شوروي آن زمان ساخته شد.
او بعد از اينكه در سال 1933 توسط گشتاپو دستگير و مدتي زنداني شد به پاريس گريخت. او حدود 7 سال در اين شهر اقامت داشت و در اين مدت، با مجلات ضد فاشيستي كه نويسندگان‌ِ در تبعيد آن را منتشر مي‌كردند همكاري مي‌كرد. در دوران تبعيد در پاريس دو رمان با نامهاي «فزد‌ِسر»4 و «راهي كه از ميان فوريه مي‌گذرد»5 را منتشر نمود. آنا زگرس در اين دو رمان به علل شكل‌گيري نازيسم در آلمان مي‌پردازد.
در سالهاي 39ـ 1938 با فيلسوف و منتقد معروف ادبيات، گئورك لوكاچ6 نامه‌نگاري داشت.
بعد از اشغال پاريس توسط نيروهاي آلماني در 1940، به شهر مارسي كه هنوز به اشغال مهاجمين درنيامده بود، گريخت.
يك‌سال بعد، از مارسي نيز گريخت و خود را به مكزيكوسيتي رساند. در مكزيك كلوپ ضد فاشيستي هاينريش هانيه را تأسيس كرد. اين كلوپ، كانوني براي فعاليت در زمينه فرهنگ و ادبيات آلمان بود. در همين دوره بود كه رمان «هفتمين صليب»7 را منتشر كرد. اين رمان ضد فاشيستي، كه موضوع آن گريختن هفت زنداني از يك اردوگاه كار اجباري است، باعث شهرت جهاني آنا زگرس شد.
زگرس در مقاله «وظايف هنر»8 به بررسي واقعيت‌گرايي9 مي‌پردازد و هنر و سياست را حتي در زندگي خصوصي غير قابل تفكيك مي‌داند.
زگرس بعد از حدود 6 سال تبعيد خود خواسته در مكزيك، در سال 1947 از راه سوئد و فرانسه وارد آلمان شده و در برلين غربي ساكن شد. جايزه بوشنر را براي رمان هفتمين صليب، در همين سال از مقامات آلماني در شهردار مشتات دريافت كرد. كتاب «مردها جوان مي‌مانند»10 كه اثري پرحجم با درونمايه‌اي اجتماعي ـ سوسياليستي است، در 1949 منتشر گرديد.
بعد از پايان جنگ، كشورهاي آمريكا، انگلستان، فرانسه و شوروي سابق آلمان را به مناطق اشغالي تقسيم كردند. اختلافات سياسي‌ِ رو به گسترش، كه بين اين كشورها، ـ به‌خصوص ميان دو قدرت آمريكا و شوروي ـ وجود داشت، مانع شكل‌گيري قرارداد صلح، بين مناطق مختلف اشغال‌شده در آلمان گرديد و اين امر منجر به تقسيم آلمان شد. در 1949 جمهوري فدرال آلمان (BRD) و جمهوري دمكراتيك آلمان (DDR) به‌طور جداگانه شكل گرفتند. يك‌سال پس از شكل‌گيري در آلمان، آنا زگرس به خاطر عقايد ايدئولوژيكي به برلين شرقي نقل مكان كرد.
سال 1951 اولين جايزه ملي جمهوري دمكراتيك آلمان به زگرس اعطا شد. يك‌سال بعد، به همراه چند تن ديگر، اتحاديه نويسندگان را تأسيس كرد كه خود، مدت 26 سال رئيس آن بود. در 1959 دكتراي افتخاري شهر «ينا» را دريافت كرد. رمان «تصميم»11 كه داستان آن ادامه رمان «مردها جوان مي‌مانند» است در همين سال منتشر شد. آنا زگرس در 1983 در برلين شرقي درگذشت.
از ديگر آثار اين نويسنده مي‌توان به داستان «گردش دختران مرده»،12 داستان عاشقانه «سفر دريايي»13 و نوول «قاضي عادل» اشاره كرد.
اگرچه ايدئولوژي سوسياليستي، تأثيري منفي بر آثار ادبي زگرس گذاشته است، اما او يكي از نويسندگان معتبر ادبيات آلمان است. منتقد معروف آلماني، مارسل رايش ـ راينسكي،14 زگرس را برترين نثرنويس زن، در ادبيات آلمان مي‌داند. داستان «سرپناه»15 كه ترجمة آن را مي‌آوريم، از آثار برگزيده اوست كه منتقد معتبر آلماني بنوفن ويزه16 در كتاب برگزيده آثارش تحت عنوان «آلمان روايت مي‌كند»17 جاي داده است.

صبح يكي از روزهاي سپتامبر 1940، وقتي در ميدان كنكورد پاريس، بزرگ‌ترين پرچم، با نشان صليب شكسته به اهتزاز درآمد، صفهاي جلوي مغازه‌ها به درازاي خود خيابانها بود. لوئيزه مونيه، همسر يك تراشكار و مادر سه فرزند، باخبر شد كه در مغازه‌اي در خيابان آرانديسما ـ پلاك 14 ـ تخم‌مرغ مي‌فروشند.
به سرعت راه افتاد. يك ساعت در صف ايستاد و پنج عدد تخم‌مرغ ـ يعني براي هر عضو خانواده يك عدد ـ خريد. بعد از خريد، يادش آمد كه دوست دوران مدرسه‌اش، آندويلار، كه كارمند هتل بود در اين خيابان زندگي مي‌كند. از قضا او را در خيابان ديد. براي ويلار كه زني آرام و مرتب بود، ديدن دوستش با آن سر و وضع غريب و شگفت‌انگيز مي‌نمود.
ويلار درحاليكه پنجره و ظرفشويي را تميز مي‌كرد و مونيه نيز گاهي به كمكش مي‌آمد، تعريف مي‌كرد كه بعدازظهر روز گذشته گشتاپو مردي را در هتل دستگير كرده بود. اين مرد خودش را به كارمند پذيرش هتل يك فرانسوي معرفي كرده بود. اما بعد مشخص شد چند سال پيش، از يك اردوگاه آلماني فرار كرده است. ويلار همانطور كه داشت شيشه‌ها را پاك مي‌كرد گفت: «مرد را به سانته برده‌اند و احتمالاً به‌زودي به آلمان منتقل مي‌شود و شايد در آنجا تيرباران بشود.»
جنگ بود و از اين‌گونه اتفاقات گريزي نبود. اما كسي كه براي ويلار اهميتش از خود مرد بيشتر بود، پسر او بود. مي‌گفت اين مرد پسري دوازده ساله دارد كه با او در هتل زندگي مي‌كرد. همينجا مدرسه رفته بود و زبان فرانسه را مثل فرانسويها صحبت مي‌كرد. مادرش مرده بود و مثل اكثر خارجيها، مناسباتشان مرموز و نامشخص بود. مي‌گفت پسرك در راهش از مدرسه به هتل، از دستگيري پدرش مطلع شده بود. با اين حال نه كلامي به زبان آورده بود و نه گريه كرده بود. اما وقتي كه افسر گشتاپو از او خواست كه وسايلش را جمع كرده و آماده شود تا روز بعد به آلمان، پيش اقوامش باز گردد، ناگهان با صداي بلند پاسخ داد كه اگر بنا باشد او را نزد اقوامش برگردانند خودش را زير ماشين مي‌اندازد. افسر گشتاپو به تندي به او گفت كه برگشتن او به آلمان حتمي است اما مي‌تواند ميان رفتن پيش اقوامش و سپرده شدن به يك دار التأديب، يكي را انتخاب كند. پسرك كه به آندويلار اعتماد داشت، شب هنگام از او تقاضاي كمك كرده بود. آن‍ِد نيز صبح خيلي زود او را از هتل خارج كرده و به كافه كوچكي كه صاحبش دوست او بود، برده بود.و اكنون پسرك در كافه منتظر او بود. ويلار تصور مي‌كرد كه نگهداشتن پسرك كار سختي نباشد اما اكنون از هر كس تقاضاي كمك مي‌كرد جواب رد مي‌شنيد. همه جا جو‌ّ وحشت و هراس حكمفرما بود. خود خانم صاحب كافه نيز به‌شدت از آلمانيها وحشت داشت و از وجود اين پسرك فراري عصباني بود. مونيه به صحبتهاي دوستش در سكوت گوش مي‌داد. بعد از تمام شدن صحبتهاي او گفت: «خيلي دوست دارم اين پسر را ببينم.» ويلار با شنيدن اين حرف اسم كافه را به او گفت و اضافه كرد: «اگر فكر مي‌كني نمي‌ترسي مقداري لباس مي‌دهم كه براي او ببري.»
صاحب كافه بعد از اينكه مونيه به او برگه‌اي از ويلار نشان داد او را به اتاق بيليارد كه صبحها از آن استفاده نمي‌شد، هدايت كرد. پسرك آنجا نشسته بود و از پنجره حياط را نگاه مي‌كرد. او درست هم‌قد پسر بزرگ مونيه بود، لباسش نيز شبيه او بود، چشمهايش خاكستري بود و در خطوط چهره‌اش چيز خاصي كه نشان از خارجي بودن داشته باشد، وجود نداشت. مونيه به او گفت برايش لباس آورده است. تشكر نكرد، فقط ناگهان به چهره زن خيره شد. مونيه تا اين زمان مادري بود مثل همه مادرها: صف مي‌ايستاد، با وجود همه كمبودها خانه را اداره مي‌كرد، علاوه بر كارهاي خانه كارهايي از بيرون سفارش مي‌گرفت و در خانه انجام مي‌داد. اين امور كارهاي روزمره او را تشكيل مي‌داد. اما اكنون با نگاه پسرك روزمره‌گي با شدت غول‌آسايي وسعت پيدا مي‌كرد و نيرويش را افزايش مي‌داد. به پسر گفت: «امروز عصر سر ساعت هفت جنب سرسراي بيرون كافه باش.»
مونيه با عجله به خانه رفت. براي آماده كردن مقداري غذا بايد كلي در آشپزخانه وقت صرف كرد، شوهرش هم از سر كار آمده بود. او يكسال در جبهه ماژينو خدمت كرده بود و حالا سه ماه مي‌شد كه ترخيص شد و از يك هفته پيش دوباره كارگاهش را راه انداخته بود. نيمه وقت كار مي‌كرد و بيشتر اوقات فراغتش را هم در كافه مي‌گذراند و بعد عصباني از هدر دادن پولهايش به خانه برمي‌گشت. وقتي زنش به خانه رسيد، آنقدر هيجان‌زده بود كه به حالت چهره او توجهي نكرد. هنگاميكه داشت تخم‌مرغها را مي‌شكست، آنچه را كه اتفاق افتاده بود، تعريف كرد. اما وقتي صحبتهاي زن به آنجا رسيد كه پسرك از هتل فرار كرده و دنبال سرپناه مي‌گردد، شوهرش حرفش را قطع كرد و گفت: «دوست تو آن‍ِد با حمايت از چنين حماقتي جداً دست به كار ابلهانه‌اي زده است. من اگر جاي او بودم، اين پسره را همانجا حبس مي‌كردم. آن مرد آلماني خودش بايد مشكلش را با هموطنانش حل مي‌كرد... او در فكر پسرش نبود. افسر آلماني هم حق دارد كه مي‌خواهد اين بچه را به آلمان بفرستد. هيتلر دنيا را تصرف كرده و اين‌طور كارها هم هيچ فايده‌اي ندارد.»
زن آنقدر باهوش و زيرك بود كه موضوع صحبت را فوراً عوض كند. براي اولين بار، با تمام وجودش به روشني مي‌ديد، شوهرش كه زماني در همه اعتصابها و راهپيمايي‌ها شركت داشت و چهاردهم جولاي هر سال، طوري رفتار مي‌كرد كه انگار تصميم دارد يك‌تنه زندان باستيل را يكبار ديگر در تاريخ فتح كند، حالا به غول معروف افسانه‌ها شباهت پيدا كرده بود كه مدام ارباب عوض مي‌كرد. زيرا هر بار، كسي را قوي‌تر از اربابش مي‌ديد به او مي‌پيوست و دست آخر نيز نوكر شيطان شد. اما نه در طبيعت زن و نه در زندگي پرمشغله‌اي كه داشت، جايي براي غصه خوردن نبود. نبايد وقت تلف مي‌كرد چرا كه پسرك منتظرش بود. عصر كه شد، خودش را به كافه،‌جنب سرسرا، رساند و با ديدن پسربچه گفت: «فردا مي‌توانم تو را پيش خودم ببرم.»
پسرك با همان حالت موشكافانه به زن نگاه كرد و گفت: «اگر مي‌ترسيد لازم نيست مرا پيش خودتان ببريد.»
زن با لحن خشكي گفت كه بايد يك روز ديگر هم صبر كند. بعد از صاحب كافه خواهش كرد كه بچه را آن شب پيش خود نگه دارد و اضافه كرد كه پسرك از بستگان اوست. از آنجا كه پاريس پر از آدمهاي فراري بود اين تقاضاي بزرگي نبود.
روز بعد براي شوهرش توضيح داد: «دخترعمويم آليس را ديدم، مي‌گفت شوهرش در جنگ مجروح شده و الان در شهر پيتي‌ويه18 (Pithiviers) در بيمارستان ا‌ُسرا بستري است و قصد دارد چند روزي به ديدنش برود. از من خواهش كرده اين چند روز از بچه‌اش نگهداري كنم.»
شوهرش كه تحمل ديدن غريبه‌ها را در خانه‌اش نداشت، گفت: «به شرط اينكه فقط چند روز اينجا اقامت داشته باشد حرفي ندارم.»
بنابراين زن رختخوابي براي پسرك آماده كرد و از خانه خارج شد.
در راه از او پرسيد: «چرا واقعاً نمي‌خواهي برگردي؟»
او جواب داد: «اگر مي‌ترسيد، هنوز هم دير نشده است مي‌توانيد مرا همين جا به حال خودم رها كنيد. اما من نزد بستگانم نخواهم رفت. هيتلر پدر و مادرم را زنداني كرد. جرم آنها اين بود كه اعلاميه مي‌نوشتند و آنها را چاپ و پخش مي‌كردند. مادرم در زندان فوت كرد. مي‌بينيد كه رديف جلوي دندانهايم ريخته است. در مدرسه‌اي كه در آلمان مي‌رفتم چون در خواندن سرود با آنها همراهي نمي‌كردم مرا به باد كتك گرفتند و دندانهايم را خرد كردند. بستگانم نيز عضو حزب نازي هستند. آنها بيش از همه باعث رنج و آزارم شدند. به والدينم ناسزا مي‌گفتند.»
زن وقتي اين حرفها را شنيد فقط از او خواست در مقابل شوهر و بچه‌هايش و همچنين همسايه‌ها سكوت اختيار كند.
بچه‌هاي مونيه از اين پسر غريبه خوششان نمي‌آمد و تلاش پسرك هم تأثيري در اين امر نداشت. او هم شاد نبود و گوشه‌گيري مي‌كرد. شوهرش نيز از او خوشش نمي‌آمد؛ مي‌گفت از نگاههاي پسرك بدش مي‌آيد. زنش را به خاطر اينكه سهم غذايش را به او مي‌داد، سرزنش مي‌كرد. دخترعموي او را نيز به باد سرزنش مي‌گرفت و مي‌گفت: «وقاحت مي‌خواهد آدم زحمت بچه‌اش را به گردن ديگران بياندازد.» در اين‌گونه مواقع، لحن شكوه‌آميزش حالت موعظه و گوشزد به خود مي‌گرفت و مي‌گفت: «واقعيت اين است كه ما در جنگ شكست خورده‌ايم و آلمانيها چون انضباط داشتند و برنامه‌ريزي سرشان مي‌شده فرانسه را به اشغال خود درآورده‌اند.» يك‌بار وقتي پسرك ظرف شير را برگرداند، مرد از جايش جهيد و كتكش زد. وقتي كه زن خواست دلداريش دهد پسرك به او گفت: «باز اينجا برايم از آلمان بهتر است.»
مرد مي‌گفت: «دلم مي‌خواهد يك‌بار هم كه شده پنير درست و حسابي سر سفره داشته باشيم.»
همان شب، وقتي هيجان‌زده به خانه آمد به همسرش گفت: «فكر مي‌كني چه ديده باشم؟ يك كاميون غول‌پيكر آلماني پر از پنير. آنها هر چه دوست داشته باشند مي‌خورند. خروار خروار پول چاپ مي‌كنند و همينطور هم خرج مي‌كنند.»
دو سه هفته بعد، لوئيزه مونيه پيش دوستش آند رفت. آند از ديدن او خوشحال نشد و تلويحاً به او فهماند كه بهتر است در منطقه آنها آفتابي نشود چون گشتاپو آنها را تهديد كرده است. گشتاپو همچنين فهميده بود كه پسرك در كدام كافه منتظر بوده و اينكه زني در آنجا به ديدارش رفته و آنها كافه را چه ساعتي ترك كرده بودند. مونيه در راه بازگشت به خانه يكبار ديگر به خطراتي كه نگهداشتن پسرك براي او و خانواده‌اش به همراه داشت، انديشيد. هر چه بيشتر به كاري كه انجام داده بود فكر مي‌كرد، بيشتر به اين نتيجه مي‌رسيد كه اشتباه نكرده است. آنچه در راه مشاهده مي‌كرد نيز كارش را تأييد مي‌كرد. صفهاي جلوي مغازه‌ها و بساطهايي كه در پياده‌روها برپا شده بود، صداي بوق ماشينهاي آلماني كه مثل برق از بلوارهاي پاريس مي‌گذشتند و پرچمهاي نازي كه بالاي دروازه‌هاي شهر مي‌جنبيدند.

زن وقتي وارد خانه شد دو بار حال پسرك را پرسيد و بر سرش دست نوازش كشيد. شوهرش او را از اينكه خيلي كشته مرده پسرك شده مورد عتاب قرار داد. پسرك محتاط‌تر و ساكت‌تر از آن بود كه بهانه به دست كسي دهد، اما مرد بدون هيچ بهانه‌اي او را به باد كتك مي‌گرفت و ادعايش اين بود كه نگاههاي پسرك گستاخانه است. مرد آخرين سرگرمي‌اش را هم از دست داده بود، تا قبل از اينكه آلمانيها دكان آهنگري انتهاي كوچه‌اي را كه كافه در آن قرار داشت، مصادره كنند، بيشتر اوقات فراغتش را در كافه مي‌گذراند و همين باعث مي‌شد كه كمي سبك شود. اين كوچه ساكت و ‌آرام كه هيچ پرچمي از اشغالگران را در خود نداشت ناگهان تبديل به محلي شده بود كه تعميركاران آلماني در آن وول مي‌زدند. اتومبيلهاي آلماني كه براي تعمير به آنجا مي‌آمدند راه را بند مي‌آوردند و سربازان نازي كافه را اشغال كرده و در آنجا جولان مي‌دادند. او تاب تحمل ديدن چنين مناظري را نداشت. زنش اغلب او را ساكت و غمزده سر ميز آشپزخانه مي‌ديد. يك‌بار وقتي او را ديد كه حدود يك‌ساعت بي حركت نشسته و با چشمهاي باز سرش را به دستش تكيه داده از او پرسيد كه به چه فكر مي‌كند. مرد پاسخ داد: «به هيچ چيز و همه چيز به يك موضوع كاملاً فراموش‌شده. فكرش را هم نمي‌تواني بكني، الان داشتم به آن مرد آلماني كه دوستت آند قضيه‌اش را برايت تعريف كرده بود فكر مي‌كردم. نمي‌دانم به ياد مي‌آوري يا نه. همان آلماني كه ضد هيتلر بود و نازي‌ها دستگيرش كردند. خيلي دوست دارم بدانم ماجراي او و پسرش به كجا رسيد.»
مونيه در جواب گفت: «اخيراً ويلار را ديدم. همان موقع مرد آلماني به سانته منتقل شد. تا حالا احتمالاً به قتل رسيده است. پسرش هم ناپديد شد. احتمالاً در شهر درندشت پاريس سرپناهي پيدا كرده است.»
از آنجا كه هيچ‌كس حاضر نبود براي نوشيدن به آن كافه كه پر از سربازان نازي بود برود، اغلب به كارگاه مونيه مي‌آمدند و آنجا جمع مي‌شدند كه اين كار ابتدا براي آنها نامأنوس و تا حدي منزجركننده بود. اكثر آنها از همكاران خود مونيه بودند، در آن كارگاه بي‌دغدغه از هر دري سخن مي‌گفتند. رئيس كارگاه دفترش را در اختيار كميسر آلماني گذاشته بود. اين كميسر هر وقت دلش مي‌خواست به آنجا مي‌رفت.
تعميركارهاي آلماني مدام اندازه مي‌گرفتند، وزن مي‌كردند و برش مي‌دادند. آلمانيها ديگر حتي زحمتي به خود نمي‌دادند تا نياتشان را از ساختن اين قطعات پنهان كنند. اين تجهيزات پيش‌ساخته كه از قطعات فلزي درست شده بودند به جبهه شرق فرستاده مي‌شد تا ملل ديگري را بوسيله آنها به بند بكشند. آنچه در نهايت عايد مردم مي‌شد ساعت كاري كمتر، دستمزد كمتر و نقل و انتقال‌هاي اجباري بود. لوئيزه مونيه كركره‌هاي خانه را پايين كشيد، همه در خانه آهسته حرف مي‌زدند. پسرك غريبه عادت كرده بود سرش را پايين بيندازد، انگار مي‌ترسيد نگاهش آنقدر نافذ باشد كه اسرار درونش را فاش كند. صورتش آنقدر رنگپريده و تكيده شده بود كه مرد خانه با قيافه‌اي عبوس او را نظاره كرده و با نگراني اظهار مي‌كرد كه نكند اين پسر دچار بيماري مسري بوده و آنرا به بچه‌هايش منتقل كند. لوئيزه مونيه نامه‌اي ساختگي از طرف دخترعمويش به خودش نوشت كه در آن دخترعمو گفته بود شوهرش حال و روز خوشي ندارد و او ترجيح مي‌دهد براي مدتي خانه‌اي در آنجا اجاره كند تا بتواند از او مراقبت نمايد و خواهش كرده بود مدتي ديگر نيز پسرش را نگهدارد. لوئيزه وقتي نامه را به شوهرش نشان داد او گفت: «خيالش را از جانب توله‌اش راحت كرده است.»
لوئيزه فوراً به تعريف و تمجيد از پسرك پرداخت و گفت او پسر مفيد و پرتلاشي است و مثلاً ساعت چهار صبح همان روز، به فروشگاهي در آن نزديكي رفته، صف مانده و بدون كوپن مقداري گوشت گاو خريده است.
همسايه خانواده مونيه كه حياط خانه‌شان با آنها مشترك بود، دو خواهر بودند كه اخلاقيات درست و حسابي نداشتند. آنها به‌تازگي به آن كافه مي‌رفتند و با تعميركارهاي آلماني حشر و نشر پيدا كرده بودند. مأمور پليسي خواهرها را در آنجا ديده بود و آنها را به كلانتري برده بود. در كلانتري كلي گريه و زاري راه انداخته بودند. مأمور اسم آنها را وارد ليست اشخاص تحت كنترل كرده بود. تمام ساكنان كوچه از اين بابت خوشحال شدند اما متأسفانه وضع دو خواهر بدتر از قبل شد. حالا ديگر، آلمانيها به خانه آنها رفت و آمد مي‌كردند و حياط خانه آنها را قرق كرده بودند، بطوريكه سر و صداي رفت و آمد آنها را مي‌شد از آشپزخانه مونيه شنيد. مدتي بود كه اين مسئله باعث رنجش مونيه و مهمانانش شده بود، حالا ديگر او از انضباط آلماني تعريف و تمجيد نمي‌كرد. همين انضباط قوي، دقيق و كامل به زندگي او و خانواده‌اش، آسيبهاي جدي وارد كرده بود و رفاه، آبرو، آرامش، تغذيه، آب و هواي خوب و شاديهاي كوچك و بزرگي را كه قبلاً از آن بهره‌مند بود نابود كرده بود.
يك روز كه با زنش تنها شد بعد از سكوتي طولاني گفت: «قدرت دست آنهاست! اين هيتلر شيطان‌صفت عجب قدرتي دارد! كاش در دنيا كسي پيدا مي‌شد كه قدرتش از او بيشتر بود! اما ما دستمان به جايي بند نيست. به محض اينكه زبان به اعتراض بگشاييم جان ما را خواهند گرفت. ولي آن آلماني كه دوستت آند يك‌بار از او برايت صحبت كرده بود عجب جرأتي داشت. شايد او را فراموش كرده باشي ولي من فراموشش نكرده‌ام. و پسرش! چنين پسري قابل تحسين است. دخترعمويت بايد خودش توله‌اش را جمع و جور مي‌كرد. اين پسر به چه دردي مي‌خورد؟ اما پسر آن مرد آلماني! چنين پسري را حاضرم با آغوش باز در خانه‌ام بپذيرم. چنين كسي بدرد زندگي مي‌خورد. جاي چنين بچه‌اي براي من بالاتر از بچه‌هاي خودم است و غذاي بهتري را جلوي چنين بچه‌اي مي‌گذارم. كاش آن پسر آلماني را در خانه‌ام مسكن مي‌دادم، آنوقت اين راهزنها كه پايشان به حياطمان باز شده حتي خوابش را هم نمي‌ديدند كه چه جرأتي داشته‌ام و چه شخصي را در خانه‌ام پنهان كرده‌ام! با آغوش باز او را در خانه‌ام مي‌پذيرفتم.» زن سرش را برگرداند و گفت: «تو قبلاً او را پذيرفته‌اي.»
من اين داستان را در هتلي واقع در منطقه چهارده پاريس كه زماني آنجا اقامت داشتم از همان آند شنيدم. آند كه در هتل قبلي‌اش مورد سوءظن نازيها قرار گرفته بود مدتي مي‌شد كه در اين هتل كار مي‌كرد.


پي‌نوشت‌ها:

1- Anna Seaghers
2- Netty Reiling
3- Aufstand der Fischer Von St. Barbara
4- Der Kopflohn
5- Der Weg durch den Februar
6- (Georg Lukacs (1885-1971
7ـ "Das Siebte Kreuz" اين رمان در سال 1360 توسط دكتر حسين نوروزي ترجمه و بوسيله نشر جهان‌سو در ايران منتشر شده است.
8- Die Aufgaben der Kunst
9- Realismus
10ـ "Die Toten bleiben jung" اين اثر در دو جلد به قلم علي‌اصغر حداد از آلماني به فارسي ترجمه شده است. اين مترجم همچنين در مجموعه داستانهاي آلماني با عنوان «معجزه اشتياق» داستان «بازگشت قبيلة گم‌شده» Die Heimkehr des verlorenen Volkes از آنا زگرس را ترجمه كرده است.
11- Die Entscheidung
12ـ‌ "Der Au´sflug der Toten Madchen اين داستان سالها قبل بوسيله هوشنگ طاهري ترجمه شد و در كتاب «داستانهاي نوين آلماني» كه در سال 1346 منتشر گرديد آورده شده است.
13- Die Uberfahrt
14- Marcel Reich-Ranizsky
15- Das Obdach
16- Benno Von Wiese
17- Deutschland erzahlt
18- Pithiviers

 
نویسنده: آنا زگرس
مترجم : سهراب برازش
منبع : ماهنامه ادبيات داستاني – شماره 96 – آذر 1384
تاریخ : آذر 1384
مطالب مرتبط
 
 A.A.B/ عرفان مسيحي در آلمان (قرن سيزده و چهارده ميلادي)
 A.A.B/ دوره رمانتيك در آلمان
 A.A.C/ يعقوب كذاب نوشتة يورك بكر ترجمه علي اصغر حداد
 A.A.C/ همزاد مكانيكي نوشته هرمان كازاك
 F.F.A /A.A.C/ حكم نوشته هاينتس ريسه
 
نظرات
 
نام : شهر :
   
 
 
کلیه حقوق این وب سایت متعلق به شرکت فرا ارتباط می باشد